برق و کامپیوتر81

Saturday, May 14, 2005

عشق


به یادش و به یاریش ،عزیز77

آه! ایکاش هرگز به یاد نمی آوردم .
آن روز که شکوفه های لبخند بر لبانت شکفت را به خاطر می آوری؟
شنیده بودم که به هنگام سپیده ، آن گاه که خورشید سر بر می آورد،
ماه خود را در فراسوی افق ها به دور از دیدگان آدمیان پنهان می سازد.
اما آن روز خورشید از خجلت روی ماهتاب تو خود را در پس پرده ابرهای غمگین پنهان ساخته بود.
می دانم که خورشید نیز یارای مقاومت در برابر لبخند افسونگر تورا نداشت.
ایکاش کسی به تو لبخند زدن را نیاموخته بود!
نمی دانم! گاه گمان می کنم خداوند لبخند را با تو زاد.
لبخند تو و قلبهای اسیر و در هم شکسته دیگران!
جدایی لبخند ازلبهای تو که در وهم نیز نمی گنجد.
ای کاش میتوانستم جدایی قلبهای شکسته را از سینه های سوخته آرزو کنم اما این نیز سودی نخواهد داشت.
ترکشهای قلب شکسته خود را به سینه محصور نخواهد کرد و در تمامی رگهای وجود غم زده ات ریشه خواهد دواند.
ای کاش وجودی نیزموجود نبود آنگاه بی گمان دلرباییهای تو را نیز خریداری نبود.
آه! فراموش کردم خداوند ازلی و ابدی را...
میتوانم خداوند را در پس پرده خیال تصورکنم که انگشت حسرت به لب می گزد: "ای کاش با خلق او خود را چنین اسیر و دربند نساخته بودم..."
خداوند دلدادگان اکنون دلداده خداوندی شده است!!!
خداوندا! چه میگویم.
ای کاش عشق تنها در لبخند تو خلاصه می شد.
اما با گیسوان پریشانت چه کنم؟!با چشمان شرربارت چه؟!




پی نوشت : متن بالا را خیلی وقت پیش نوشتم . اون موقع ها حال خاصی داشتم . متن به اون صورت بار ادبی درست حساب نداره
ولی خب دستش نزدم تا هم یادی هم از جوونی ها کرده باشم ، هم یه کم حال و هوای وبلاگ عوض بشه !

0 Comments:

Post a Comment

<< Home