حال گیری دم عیدی!
الان که دارم این پستو می نویسم، از نظر روحی فشار شدیدی رو حس می کنم. درگیری بین چند تا مسئولیت که همه هم عقب افتادن و نگرانی، و این سوال لعنتی که آخرش چی می شه...
حدود دو ماه پیش به من زنگ زدن و گفتن که تا آخر ماه مدارکتو تکمیل کن و از اول ماه دیگه هم بیا سر کار. کاری که نمی دونم، شاید خیلی ها آرزوشو داشته باشن؛ یه کار ساده، بی دغدغه با حقوق خیلی خوب و "آینده دار"! به دلم مراجعه کرده بودم و جوابی که گرفته بودم این بود که نه! تو آدم این تیپ کارها نیستی، بال و پرتو می بنده این کار، نه نه نه نه! نرفتم، خیلی ساده به طرف گفتم که من نمی آم. نه، راستش خیلی هم ساده نبود، تموم اون روز حالم گرفته بود. فکر کن حال کسی که سر دوراهی، راه صاف و بی دست انداز رو می بینه و ازش می گذره، قدم می ذاره تو راهی که نه نشونه ای توش هست و نه مقصد معلومی داره... فکر کنم قیافه اون بنده خدا اون طرف خط دیدنی بوده حتما! شاید به خودش می گفته این دیگه چه ابلهیه!
نمی دونم، این جور لحظات، به خودم می گم که آیا کار درستی کردم؟ آیا اصلا من توان تحمل این همه فشار و در به دریو دارم؟ لقمه بزرگ تر از دهنم بر نداشتم؟ راستش چنان دچار پریشونی می شم که عملا دستم به کاری نمی ره، به خودم میام و می بینم ساعت ها گذشته و من هیچ کاری نکردم. نمی دونم، شاید من مرد این نوع زندگی نیستم، کاش می دونستم.
حدود دو ماه پیش به من زنگ زدن و گفتن که تا آخر ماه مدارکتو تکمیل کن و از اول ماه دیگه هم بیا سر کار. کاری که نمی دونم، شاید خیلی ها آرزوشو داشته باشن؛ یه کار ساده، بی دغدغه با حقوق خیلی خوب و "آینده دار"! به دلم مراجعه کرده بودم و جوابی که گرفته بودم این بود که نه! تو آدم این تیپ کارها نیستی، بال و پرتو می بنده این کار، نه نه نه نه! نرفتم، خیلی ساده به طرف گفتم که من نمی آم. نه، راستش خیلی هم ساده نبود، تموم اون روز حالم گرفته بود. فکر کن حال کسی که سر دوراهی، راه صاف و بی دست انداز رو می بینه و ازش می گذره، قدم می ذاره تو راهی که نه نشونه ای توش هست و نه مقصد معلومی داره... فکر کنم قیافه اون بنده خدا اون طرف خط دیدنی بوده حتما! شاید به خودش می گفته این دیگه چه ابلهیه!
نمی دونم، این جور لحظات، به خودم می گم که آیا کار درستی کردم؟ آیا اصلا من توان تحمل این همه فشار و در به دریو دارم؟ لقمه بزرگ تر از دهنم بر نداشتم؟ راستش چنان دچار پریشونی می شم که عملا دستم به کاری نمی ره، به خودم میام و می بینم ساعت ها گذشته و من هیچ کاری نکردم. نمی دونم، شاید من مرد این نوع زندگی نیستم، کاش می دونستم.



