برق و کامپیوتر81

Friday, March 18, 2011

حال گیری دم عیدی!

الان که دارم این پستو می نویسم، از نظر روحی فشار شدیدی رو حس می کنم. درگیری بین چند تا مسئولیت که همه هم عقب افتادن و نگرانی، و این سوال لعنتی که آخرش چی می شه...
حدود دو ماه پیش به من زنگ زدن و گفتن که تا آخر ماه مدارکتو تکمیل کن و از اول ماه دیگه هم بیا سر کار. کاری که نمی دونم، شاید خیلی ها آرزوشو داشته باشن؛ یه کار ساده، بی دغدغه با حقوق خیلی خوب و "آینده دار"! به دلم مراجعه کرده بودم و جوابی که گرفته بودم این بود که نه! تو آدم این تیپ کارها نیستی، بال و پرتو می بنده این کار، نه نه نه نه! نرفتم، خیلی ساده به طرف گفتم که من نمی آم. نه، راستش خیلی هم ساده نبود، تموم اون روز حالم گرفته بود. فکر کن حال کسی که سر دوراهی، راه صاف و بی دست انداز رو می بینه و ازش می گذره، قدم می ذاره تو راهی که نه نشونه ای توش هست و نه مقصد معلومی داره... فکر کنم قیافه اون بنده خدا اون طرف خط دیدنی بوده حتما! شاید به خودش می گفته این دیگه چه ابلهیه!
نمی دونم، این جور لحظات، به خودم می گم که آیا کار درستی کردم؟ آیا اصلا من توان تحمل این همه فشار و در به دریو دارم؟ لقمه بزرگ تر از دهنم بر نداشتم؟ راستش چنان دچار پریشونی می شم که عملا دستم به کاری نمی ره، به خودم میام و می بینم ساعت ها گذشته و من هیچ کاری نکردم. نمی دونم، شاید من مرد این نوع زندگی نیستم، کاش می دونستم.

Sunday, March 06, 2011

اولین تجربه آشپزی در غربت





دیگه باید ببخشید اگه کم نمک شده، یا سوخته یا ... . اینا همش در یک شب تهیه شد و در یک هفته خورده شد.
در برنامه چند ساله چندم هست که یک شعبه از رستوران های رنجیره ای ایرج و بانو را در اروپا تاسیس کنم

با تشکر

Friday, February 11, 2011

چه ربطی داره آخه؟!

سوار خواهد آمد
سرای رفت و رو کن

کلوچه بر سبد نه
شراب در سبو کن

زِ شستشوی باران
صفای گل فزون تر

کنار چشمه بنشین
نشاط شتستشو کن

سوار خواهد آمد
سوار خواهد آمد

سکوت سهمگین را در این دیار بشکن
بخوان به رقص آری ، بخند و های و هو کن

سحر که حکم قاضی ، برد به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

سوار خواهد آمد
سوار خواهد آمد

سحر که حکم قاضی ، برد به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

این یکی از ترانه های آلبوم داریوش اقبالی هستش به نام انسان. به نظرم آلبوم از نظر ریتم و کارهای موسیقایی و این جور چیزها که البته من چیزی ازش سر در نمیارم، کار خیلی جالب و تازه ایه. من که از این نظر خیلی هم خوشم اومد. اما، مشکل اساسی که من با این آلبوم دارم، محتوای عجیب و غریب و بعضا مهمل خیلی از شعراییه که برای این آلبوم انتخاب شده.
مثلا شعر بالا، اسمش هست سوار خواهد آمد؛ طبیعتا در رد سنگسار و این صحبتا. خوب خیلی هم خوب. اما توجه کنین به این قسمت:

سحر که حکم قاضی ، برد به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

من به این فکر می کنم که آخه، حکم سنگسار، در مورد کی صادر می شه؟ یه قهرمان ملی مثلا؟! خوب همه می دونیم سنگسار مال چه کسیه، حالا این که کار وحشیانه ای هست و اینا بماند، ولی دیگه محکوم کسی نیست که بشه این قدر شاعرانه و رمانتیک در موردش حرف زد! یه چیزی گفته انگار که مثلا حسین بن منصور حلاج رو می خوان سنگسار کنن!
حالا این به کنار، یه شعر دیگه هست که حاج خانومی می خونه به نام فتانه اقبالی به گمونم، یه بخششو داشته باشین و ببینین اصلا به طور کلی می شه یه معنایی، چیزی در آورد واسه این شعر:

پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی

روی دامانت فتادم عقده دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
این تو هستی

البته گویا این آهنگو مرضیه خونده و فتانه اقبالی باز خونی کرده، حالا ببینین مرضیه چی خونده بوده:

پرده از رازت کشیدم سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی

روی دامانت فتادم عقده دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی

یه شعر با معنا و درست و حسابی. ولی واقعا از دید موسیقایی کار زیباییه این آلبوم. بسیار زیبا.

Wednesday, February 02, 2011

سوال فنی

به سرم زده بود که گوشیمو عوض کنم. مشخصات گوشی هدف هم این بود که ال سی دی حداقل 3.2 اینچی داشته باشه با سیستم عامل اندروید و صفحه کلید کو-ور-تی از همه مهم تر این که سونی اریکسون نباشه! یه نگاهی به قیمت کاندیداهای احتمالی و نرخ سقوط قیمتشون، خوش بختانه فعلا این جو رو از سرم پروند. تو همین حین و بین یه سری هم به سایتای مربوط به اپلیکیشن های اندروید زدم و یه نگاهی بهشون انداختمو راستش مهم ترین و اساسی ترین سوالی که برام مطرح شد این بود که آیا واقعا آدم به این چیزا احتیاج داره؟ راستش یه جورایی حس کردم که زورکی یه موجودی خلق شده و حالا هم هی براش سعی می کنن کاربردی پیدا کنن. نظرم در حال حاضر اینه که اینا همه اش تلکه پوله. مثلا آیفون، واقعا بعد از چند روز دست گرفتن و حال کردن باهاش، بعدش چه چیز جذابی داره؟
بدترین قسمت قضیه اینه که به شکل مفتضحانه ای این تیپ گوشی ها رو اکثرا دست جک و جوات های دبیرستانی می بینم، یعنی گروهی که من شخصا برای نظرات و علاقه مندیاشون کوچک ترین اعتباری قائل نیستم.

Monday, January 31, 2011

چند تا عکس از پنجره خونمون و چند تا از تولیدات رستوران







Tuesday, January 25, 2011

لجنزار

شنیدم 14 تا شیر باغ وحش ارم رو با گلوله کشتن. رفتم ببینم این ارم کجا هست و چی هست، به این رسیدم. فقط سعی کنین یه اطلاعاتی از این باغ وحش به کمک لینکایی که توی صفحه هست به دست بیارین. به اخبار وسط صفحه و اطلاعاتی که ستون سمت چپ بهتون می ده هم یه نگاهی بندازین تا عمق فاجعه دستتون بیاد. شخصا معتقدم که این شیرهای زبون بسته خیلی هم راحت شدن...
به عنوان یه مقایسه، یه نگاهی هم به این بندازین. یه سایت که خب در نظر اول (و حتی در باقی نظرها!) آدم رو به خنده می اندازه. جدای از این که موضوع این سایت و حتا شاید اسمش مضحک به نظر می رسه، واقعیت اینه که یه نفر با هزینه و وقت شخصیش، برای علاقه اش یه سایت درست کرده، با وجودی که این کاره نبوده تلاش کرده و مثلا صفحه درست کردن و این جور کارها رو یاد گرفته و خلاصه، یه سایتی درست کرده که در سطح خودش، کاربردی و مفید هم می تونه باشه. من اگه می خواستم رییسی برای ارم انتخاب کنم، حتما یکی از گزینه هام همین آقای حیدری عزیز بود. راستش به نظرم مدیر فعلی ارم خیلی بیشتر لایق این بوده که اون گلوله ها رو حرومش کنن...