برق و کامپیوتر81

Tuesday, March 30, 2010

TED: Ideas Worth Spreading

سلام،

یک سایت جالب هست که ملت ایده هاشون، مشکلات موجود در کشورها، راههای حل مشکلات و حتی تجربه‌های شخصیشون رو در یک مدت زمان محدود و به زبان ساده میگن. من این سایت رو نزدیک ۲ سالی‌ هست که دنبال می‌کنم و ازش خوشم میاد، اینجا لینکش رو گذاشتم که اگه کسی‌ خواست بره یک نگاهی‌ بهش بندازه ... :)

Sunday, March 28, 2010

BRT

یه جورایی عجیب غریبه ولی من درست در عالم خواب به جواب این سوال رسیدم که چرا این اتوبوس بی آر تی های تهران، درشون اون سمت اتوبوسه. جالبه که این قضیه در عالم بیداری اصلا برام به شکل سوال مطرح نبود، یعنی یه جورایی برام حالته همینه که هست رو داشت، و جالب تر این که چه جواب بدیهی و احمقانه ای هم داره :) حالا از اینا گذشته من به این فکر می کنم که اگه قرار بود من این سیستم رو طراحی کنم، احتمال این که قبل از این که گندش در بیاد، به این نکته فکر کنم و در طراحیام در نظرش بگیرم یه چیزی بود در حد صفر و اینا ... چه قدر من از خودم ناامیدم :) ه

Friday, March 19, 2010

پستچه

سلام ملت، شب عیده و من اصلا حس کار کردن روی تز و این مهملات رو ندارم، فیلم می بینم و اینترنت گردی می کنم و از این صحبتا، هوس کردم یه چند خطی بنویسم این جا و اگه پرت و پلا از آب دراومد ببخشید چون الان فکرم خیلی سر و سامون درست و حسابی نداره.
سه سال پیش دم دمای عید داشتیم روی یه پروژه کاری کار می کردیم که مهندس طراحش یه گندی تو طراحیش زده بود و ما سعی می کردیم گنده رو یه جوری ماله کشی کنیم، که خوب حتما حدس می زنید که موفق هم نشدیم :) القصه وسط مخ سوزوندنای تو اون هاگیر واگیر مهندسه که اون موقع 41 سالش بود برگشت به من گفت مهندس! ما هم خودمونو مسخره کردیما، ملت یه کارایی می کنن میلیون میلیون پول در میارن راحت و بی درد سر، ما یه عمره خودمونو درگیر چه کارایی کردیم مگه نه؟ منم که اون موقع باد تو کله ام بود هنوز و به علم بهتر از ثروت است و اینا اعتقاد داشتم گفتم نه! مهندس جان الان در دسترس نیستی ولی اگه یه بار دیگه ازم اون سوالو بپرسی مث سگ باهات همراهی می کنم!
من یه روزگاری اعتقاد داشتنم که پول در انتخاب رشته و تحصیلات و اینا نباید ملاک خیلی مهمی باشه ولی الان که فکرشو می کنم می بینم این حرف کاملا درسته ولی از یه دید دیگه، اونم این که پول، علیه افضل الصلوات، این قدر مقامش بالاست که تو اصلا در جایگاهی نیستی که بخوای ملاک چیزی قرارش بدی! امروز روز که به تیپ و قیافه بچه هایی که وارد دانشگاه می شن نگاه می کنم، کم و بیش به این نتیجه می رسم که گویا در چند سال اخیر بخش عمده ای از بچه هایی که موفق می شن بیان دانشگاه های نسبتا خوب هم از قشر مرفه جامعه هستن و این اگه درست باشه خیلی وحشتناکه. شاید یکی از بهترین جاهایی که می تونه به بچه های قشر کمتر مرفه کمک کنه خودشونو بالا بکشن و حداقل در دراز مدت به سطح زندگی بالاتری برسن همین دانشگاهه و اگه حدس من درست باشه ...
اگه الان می تونستم انتخاب کنم که کجای دنیا باشم مطمئنا اون جا ایران نمی تونست باشه، البته اشتباه نشه ها من این کشور رو و به خصوص اصفهان رو به عنوان یه ظرف خیلی دوست دارم ولی محتواش کم و بیش غیر قابل تحمله. تا قبل از پاییز امسال، برام مسلم بود که راه من اینه که برم تو کار اپلای کردن برای پی اچ دی و سرزمین من خداحافظ. نمی دونم چی شد، یعنی حدسایی می زنم ولی دقیقا نمی تونم ارتباطشو درک کنم به هر حال نشستم کلاهمو قاضی کردم و دیدم که من واقعا کار آکادمیک، مقاله خوندن و مقاله نوشتن و از صبح تا شب توی "لب" بودن (بخونید پشت مانیتور بودن) رو دوست ندارم. برم 4 سالی زیر دست یه استاد کار کنم توی فیلدایی که واقعا دوستشون ندارم به این امید که بعدش "خارج"ام؟ بعدش چی؟ استاد دانشگاه بشم مثلا؟ دیدم من این کاره نیستم. البته هنوز کاملا کاملا از این قضیه دل نکندم ولی در مجموع احساسم می گه که این مدتو من اگه همین جا و خارج از محیط دانشگاه تلاش کنم شاید اوضاع بهتری داشته باشم. البته ناگفته نماند که همین تلاش کردن هم نمی دونم الان دقیقا معنیش چیه و من چه کاری می خوام بکنم. این بی تصمیمی خیلی چیز بدیه، بزرگی بهم گفت تصمیم اشتباه گرفتن به مراتب از بی تصمیمی بهتره، درست می گی آقا، درست. اون بزرگ که از نظر سنی می تونه جای بابام باشه رو یه دو ماه پیش رفتم سراغش و چنان فکرم و دغدغه هامو خوند که برام باور کردنی نبود، و جالب این که راه حل هایی هم که پیشنهاد می کرد به شکل عجیبی شبیه بود به همون چیزایی که خودم هم داشتم بهشون می رسیدم.
الان مسیر آینده کوتاه مدتم ملغمه ایه از یه تز نسبتا احمقانه که واقعا نمی دونم چی از توش در میاد و یکی دو تا پیشنهاد کاری و یه آرزوی کوچولو: این که برای خودم کار کنم، یه کار حسابی که هنوز نمی دونم چی می تونه باشه یا چه طوری اتفاق خواهد افتاد، ولی وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم تقریبا هر چیزی رو که واقعا و از ته دل خواستم بهش رسیدم، دیر و زود داشته، حتی وقتی به بعضی چیزا رسیدم که دیگه موضوعیتی برام نداشتن ولی به هر حال رسیدم. وقتی آدم پا رو ترس و دو دلیش گذاشت و با امید تو یه راهی قدم می ذاره، یه جورایی انگار طبیعت، ماوراءالطبیعه یا هر چی که هست بهش کمک می کنه که به هدفش برسه، این رو هم همون بزرگه بهم گفت، خودش که رسیده بود...
راستی سال نو هم مبارک، چرا این قدر زود می گذره؟ وحشتناک زود می گذره ها.

Thursday, March 11, 2010

نوستالژی

سلام، بله باید سلام کرد بعد از چندین و چند ماه. راستش داشتم آرشیو اینجا رو می‌خوندم که یهو دیدم چه‌قدر دلم تنگ شده واسه همه چی. واسه تموم روزهای دانشگاه. واسه‌ی برگزاری مسابقه‌ی سیمرغ روی پل دانشکده تو استراحت بین کلاس کنترل و مخابرات. واسه رفتن به دفتر دکتر شفیعی جهت پیدا کردن آخرین نانی‌های باقی‌مونده. واسه کلاس بررسی، وقتی‌که من شعر می‌نوشتم و کیوان استادانه طرح می‌زد. واسه موج‌مکزیکی رفتن سر کلاس فیزیک‌الکترونیک و واسه موقعی که به اشتباه فکر می‌کردم امکان نداره موجودی گوسفندتر از ربیعی وجود داشته باشه. واسه اون روزی که وقتی ربیعی سر کلاس گفت فکر می‌کنم و من بلند گفتم مگه فکرم می‌تونی بکنی و ممرضا امینی از خنده عین لبو شد و پا شد رفت بیرون. واسه آز پالس که من بودم و اسی تپل با اون علی تن لشه. چه‌قدر استرس رو اذیت کردیم و من تازه داشتم به عظمت علی پی می‌بردم. و به اینکه علی چه موجود دوست‌داشتنی‌ایه و چه‌قدر می‌شه روش حساب کرد. به روزهایی که با فرشاد برمی‌گشتم خونه و مخم رو ماهرانه می‌خورد. فرشاد من برای شنیدن حرفات، برای تلفظ‌های انگلیسی‌ات، برای نقد فیلم و کتاب‌هات و برای بحث‌های چرندت سر کلاس معارف دلتنگ شدم. فرشادِ بیگ‌شیکم، من برای اون لباس نارنجی چسبونت هم دلتنگ شدم. من برای روزه‌خواری‌های ترم 1 با محسن پشت منابع طبیعی دلتنگم. برای کلک‌رشتی‌های سر آز میکرو. برای آز مدار مخابراتی و اینکه «آقای حسینی تا کی باید هزینه‌ی لحیم‌کاری‌های اشتباه تو را بدهیم». من برای سور گرفتن از ایرج و تکلیلف کپ‌زدن از روش و اینکه سوال‌ها رو هم توی تکلیف می‌نوشت دلتنگ شدم. من برای هر روز دیدن کیوان و هر روز باهاش حرف زدن و هر روز کنارش توی کلاس 33 برق و 16 مجتمع نشستن و سوتی‌گرفتن‌های زیرلبی‌مون دلتنگ شدم. من برای سیبیل‌های سابقش هم دلتنگ شدم. برای اون مدل حرف زدن احمقانه با مسیح هم. واسه تو سر و مغز زدن‌های شب امتحان و غلط‌کردن‌های مرتبط. واسه رفتن از جاده ابریشم به سلف و برعکس و کلاس‌های خواب‌آور بعدازظهر. من به شدت دلم برای تیکه‌های سماوی و خط خوش مدرس تنگ شده. و برای زیراکس گرفتن‌های بی‌پایان. من برای تموم شما که الان هر کدوم یه جای این دنیا یا مملکت کوفتی هستید دلتنگ شدم و برای نوشتن توی اینجا. و باید تشکر کنم از علی که تا مدت‌ها اینجا رو سر پا نگه‌داشته‌بود. و باید تبریک بگم به ایرج که به عنوان اولین عنصر معلوم‌الحال این وبلاگ به جرگه‌ی متاهلین پیوست با این قول که به زودی از خجالتش در میام و حالش رو به شکل مناسب اخذ می‌کنم. به هر حال در آستانه‌ی پنجمین سالگرد این وبلاگ خواستم با نثار فاتحه‌ای روح کلیه‌ی بازماندگان رو قرین رحمت کنم و امیدوارم که بشه باز هم نوشته‌هاتون رو بخونم.