برق و کامپیوتر81

Saturday, August 25, 2007

نئو گلواژه


نارفیقانِ رفیق!
آه ای کلّه‌خرابانِ مشنگ!

از چه رو می‌پرسید،
که مُخم تعطیل است
هیچ می‌دانستید،
در صفش زنبیل است؟

و چرا نیست به کفشم هرگز،
که چه می‌پندارید
یا چه می‌شنزارید!
لطفاً آن زمزمه‌ی زخمی را،
از زمین بردارید!

دوست دارید مرا،
که نباشد هرگز سر به تنم؟
به *َ*َم!
به سپیدیِّ دو بخشِ کفنم
و در این بحبوحه‌ی تاریخی،
من همانا نه منم

اُه! ببخشید،‌ نَمَنه؟

و چنین بود که مانا هم رفت،
لای دست پدرش
هر کس احساس کند،
که ز او رنجیده‌است
خاک بر فرق سرش

مگر آن بیچاره،
چه گُنه کرد شما را هرگز؟
می‌کشد قلبم تیر،
و دو دستم گِزگِز

دلِ من می‌سوزد
بر شما یابوئکان

که نمی‌فهمیدید،
که شقایق‌ها را،
نیست هر رابطه با گودرزی
کینه‌هایی ورزی
که ندارد سببی،
جز همان [...]مغزی!

همه ذرّاتِ وجودم متشخّص شده‌است!
یا که زَرهای وجودم همگی مِس شده‌است!
یا که بی‌حس شده‌است

بازمی‌گردم باز
و تیلیت خواهم‌کرد،
مختان را در گاز!

همه ذُرّت‌ها را
پرت خواهم‌کردن
سوی اعصابِ شما
سوی احسـاســــاتِ
مبهم و مسخره و نابِ شما

و چُنین خواهم‌خواند
با تِمی چون آواز
و به سر تا پا ناز
بــــازمی‌گــــردم بـــــــــاز


Labels:

Sunday, August 19, 2007

شیخنا چین


پنج شنبه شب، سینما یک فیلم departed رو نشون می داد، به کارگردانی مارتین اسکورسیزی.
پلیس ها یه قاچاق چی رو زیر نظر گرفتن و یه نفوذی هم تو دار و دسته اش دارن. قاچاقچی هم همین طور یه نفوذی تو پلیس ها داره. کاری به قصه فیلم نداریم تا اون جا که قاچاقچی قراره تعدادی میکروپروسسور فوق پیشرفته رو که در هدایت موشک ها کاربرد داره به یه طرف چینی بفروشه. در فیلم اصلی(!) به وضوح گفته می شه که طرف به نمایندگی دولت چین معامله رو انجام می ده. در سکانس مربوط به رد و بدل شدن پول و میکرو ها هم ما چینی ها رو می بینیم و کلی با طرف آمریکایی بحث و جدل می کنن و حتی به چینی هم حرف می زنن. پلیس ها البته به خاطر همون نفوذی نمی تونن سر بزنگاه حاضر بشن. چند روز بعد هم دو تا افسر اصلی پلیس یه جای عمومی این قاچاقچی(جک نیکلسون) رو گیر می کشن و با کنایه و تیکه در مورد میکرو ها باهاش حرف می زنن. قاچاقچی هم که می دونه این ها هیچ آتویی ازش ندارن خیلی راحت برخورد می کنه و حتی به طعنه می گه شنیدم چند تا چینی رو به خاطر حمل غیر قانونی ته پیچ لامپ(یا یه همچین چیزایی) بازداشت کردین! هر سه تا هم به این سوتی پلیس می خندن.
در نسخه ایرانی(!) اولا طبق معمول فیلم به بهونه حذف صحنه های بسیار مستهجنی مثل دست دادن زن و مرد تیکه پاره شده. البته قبول باید کرد که دوبله کردن فیلمی که تقریبا هر بیست ثانیه یک بار می تونین اون کلمه مقدس رو در قالب اسم، فعل، صفت، قید... بشنوین کار سختیه. جدای از اون، چیز جالب برای من این بود که شما نمی فهمین که طرف معامله چینی هستش. صحنه معامله هم تقریبا تموم قسمت مربوط به چینی ها غیب شده، قسمت شوخی پلیس ها و قاچاقچی هم هیچ اثری از گرفتن چینی ها با ته پیچ لامپ نیست و به جاش یه مزه پرونی کاملا بی مزه گذاشته شده!
حالا من مونده ام که کار ما این قدر به ... کشیده شده که به خاطر چینی های ماتحت نشسته هم باید فیلم تیکه پاره شده رو تیکه باره تر بکنیم؟ به کجا قراره برسیم؟
راستی این حق مسلم "ماست" خبری ازش نیست؟ شنیدم می خوان از روسا شکایت کنن به لاهه! حتما این بچه خوشگل هم می خواد بره دفاع! رای دادگاه احتمالا این باشه: تخته کردن در نیروگاه، همراه با BILAX اضافه به این ها!

Tuesday, August 14, 2007

Tips and Tricks 2

* هنگام نشاندنِ درخت دوستی از روی شاخه‌اش بلند شوید.

* قبل از آنکه احساس کنید به شعورتان توهین شده از داشتنش مطمئن شوید.

* اگر مدتی است هنگام نگاه‌کردن به دوردست‌ها چشم‌انداز روشنی نمی‌بینید،‌ شماره‌ی عینکتان افزایش یافته‌است.

* آیا به دنبال راهی برای زدودنِ تاریکی‌ها هستی؟‌ خُب چراغو روشن کن، احمق جون.

* اگر احساس می‌کنید خودتان را گم کرده‌اید،‌ به آقا پلیسه مراجعه کنید.

* بنی‌آدم اعضای یکدیگرند. حالا کدوم عضو، بماند!

* هر روز هزاران سیب بر زمین می‌افتد، آنچه وجود ندارد رانیِ سیب و هلو است.

* اگر کل راه‌حل‌های موجود n تا باشد و شما m راه را امتحان کرده‌اید،‌ دقیقا n-m راه باقی است.

* مسواک برای تمیز کردن دندان‌هاست، نه شانه کردن موها. (البته می‌توانید با دسته‌اش گوشتان را هم تمیز کنید.)

* لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد.

* هیچ گاه با دهانِ پُر،‌ گه خوری نکنید. (شرمنده، ولی نمی‌شه!)

Labels:

Friday, August 10, 2007

هيچ‌گاه به خاطر صلح و آرامش، تجربه يا باورهاي خود را زيرپا نگذاريد

Thursday, August 09, 2007

اگر اصل را بر‌این بگذارید که "تغییر" یعنی "تهدید"، هرگز نوآور نمی‌شوید

Wednesday, August 08, 2007

آنچه مردم مي گويند، آنچه كه به آن عمل مي كنند و آنچه مي گويند كه مي كنند به كلي با يكديگر متفاوتند

Tuesday, August 07, 2007

همه ما زير يک آسمان زندگي مي کنيم اما افق پيش روي همه ما يکسان نيست

زمان-آگاهی


یه مدتیه که وسواس عجیبی نسبت به زمان پیدا کردم. توضیح دادنش یه کم مشکله، یه جور احساس زمان-آگاهی خیلی شدید. تقریبا به طور دائم مراقب ثانیه ها بودن، مراقب ساعت ها و روزها بودن و خیلی خیلی بیش از پیش این احساس رو داشتن که واااااااااااااااااای! چه قدر سریع می گذره.
تصور کنین که تقریبا هر اتفاقی برای من به یه نوع مبدا زمان تبدیل می شه. اون روزی که فلان اتفاق افتاد، واااای دو هفته پیش بود، روزی که فلان کار رو کردم، وااای یه ماه پیش بود، شش ماه پیش بود، یک سال...
تصور کنین که به این فکر می کنم که مثلا پنج سال آزگار از روزی که وارد دانشگاه شدیم گذشته، باورم نمی شه، انگار همین دیروز بود، همین دیروز. ولی پنج سال آزگار گذشته. اگه دوره های عمرمون رو به بخش های پنج ساله تقسیم کنیم، حدود یک پنجم تا یک چهارم عمرمون از ورود به دانشگاه به این طرف بوده!
این چند هفته اخیر چند نفر کنکوری اومدن سراغم که براشون از برق بگم، دو تا چیز برام مشخص شد: 1. چه قدر توضیح دادن برق و این که اصولا ما داریم چه کار می کنیم سخته (مهدی از اصولا بدش می آد!). 2. چه قدر سریع می گذره، این بچه ها فکر می کنن آوووووووه (با لهجه رشتی!) چهار سال دیگه، تازه لیسانس می گیریم و نمی دونن که چهار سال دیگه یعنی همین فردا، یه چشم به هم زدن دیگه.
شاید همین باشه، پنج سال از مثلا 15 سالگی تا 20 سالگی می شه یک چهارم عمر یه نفر، ولی 5 سال از 70 تا 75 سالگی اون قدرها هم انقلابی و اساسی نیست. مثل شارژ شدن خازن می مونه!
بدتر از این، نگاه کردن به آینده اس. این که یه دوربین می گیرم دستم و به همین اندازه که عقب اومدم می رم جلو. واای شده ... سالم، ... سال، وهمین یه جورایی باعث می شه که "حال" در حد همین ثانیه ها هم اهمیت پیدا کنه، یه اهمیت خیلی آزار دهنده و مور مور کننده. خداییش زمان خیلی سریع جلو می ره. یه کاریش بکنیم.

Monday, August 06, 2007

Tips and Tricks

* برای رسیدن به موفقیت به جای اینکه خودتان را پاره کنید، دیگران را جر بدهید.

* اگر در راه انجام‌دادنِ کاری ده بار به زمین خوردید،‌ مطمئن باشید بار یازدهم هم با مغز به زمین اصابت خواهید کرد.

* اگر پس از ساعت‌ها یا شاید روزها فکر کردن قادر به حل مسئله‌ای نیستید،‌ مشکل از مغز معیوبتان است. بی‌خود تلاش نکنید.

* موقع نگاه‌کردن به افق‌های دوردست،‌ مراقب شکستنِ گردنتان باشید.

* اگر کسی دستِ دوستی به سوی شما دراز کرد،‌ از دراز کردن پایتان بپرهیزید.

* مشکلات مانند گوی‌های سنگین هستند. اگر نمی‌توانید بلندشان کنید،‌ قِلِشان بدهید. (جدی،‌ چی گفتم. ایول!)

* وقتی دارید با حرارت در مورد چیزی بحث می‌کنید،‌ در واقع مشغول زر زدن هستید.

* به جای لبخند زدن به مشکلات،‌ به گور پدر زندگی قهقهه بزنید.

* هیچ‌گاه به بخت خود لگد نزنید،‌ بلکه با مشت به چانه‌اش بکوبید.

* آدم‌ها دو دسته‌اند:‌ 1. انسان‌ها 2. حیوون‌ها

Labels:

اگر در جستجوي کمال نباشيد، به برتري نمي ‌رسيد

Sunday, August 05, 2007

بجاي سختکوشي، هوشمندانه تر کار کنيد

شاهکار2

نمی‌دونم چی بگم. مدت‌ها بود از خوشحالی اشکم درنیومده‌بود. بی‌نهایت لذّت بردم از قهرمانی تیم بسکتبال. تبریک به این بازیکن‌ها و این مربّیِ خدا. نتیجه‌ی استفاده از مربی خارجی درجه یک. طرف یه چیزیه در حدّ کاپلو. چقدر هم قیافه این ترومن دوست‌داشتنیه. شعورش هم که حرف نداشت. God bless him!

بازی با لبنان و قطر آخرش بود. من عاشق این مهدی کامرانی‌ام. تو بازی‌های آسیایی هم همه رو نابود کرده بود. هیچ وقت اون بازی خفنش با ژاپن یادم نمی‌ره و اون سه امتیازی ثانیه آخرش. و اون steal های کشنده‌اش. حامد حدادی هم که امروز همه رو له کرد. شوتش از زمین خودمون توی ثانیه آخر کوارتر اول که در حدّ NBA بود.هر توپی هم تو این بازی بهش دادند چپوند تو گل. چند تا دری هم واسه این فادی الخطیب گذاشت که جیگر من خنک شد.‌

مثل همیشه تیم ملی چند تا اصفهانی هم داشت. اُشین ساهاکیان،‌ جواد داوری و جابر (که البته فکر کنم کلا یه دقیقه بازی کرد)، ولی اُشین و داوری عالی بودند. آیدین و صمد نیکخواه بهرامی (که من تو کف مربوط بودن اسم‌هاشونم) و حامد آفاق هم دهن حریف‌ها رو با سه زدن صاف کرده‌بودند.

امیر امینی،‌ دورَقی و نبی‌پور هم ذخیره‌هایی بودند که تا تونستند به تیم کمک کردند و حالا ما قهرمان آسیاییم. توی بسکتبالی که با اینکه چند تا بازیکن اصلیش رو به خاطر مصدومیت از دست داده‌بود قهرمانانه جنگید و بی‌ادعا قهرمان شد. هفته پیش متنی نوشته‌بودم در مورد قلعه‌نویی عوضی و پررو که هنوز قرارش ندادم رو وبلاگ. چون می‌خواستم از این پیروزی‌ها لذت ببرم و امیدوار بودم به قهرمانی کسانی‌که تیم ملی رو واسه خودشون کوچیک نمی‌دونند. تیمی که میانگین سنّیش 23 ساله و خیلی‌هاشون همون افرادی بودند که قهرمان جوانان و امیدهای آسیا شدند. پس تا اطلاع ثانوی تو روح قلعه‌نویی (در واقع ماتحتش ناپایدار) و درود بر قهرمانان بسکتبال و والیبال.

Saturday, August 04, 2007

معامله ای که در مرحله کنکاش از دست برود، تقریباً همیشه به دلایل درستی از دست رفته است

Friday, August 03, 2007

تغییر نوعی عادت است و باید به آن عادت کنی ... این جمله رو این قدر شنیدم که هر روز داره معنیش برام روشن تر میشه

Thursday, August 02, 2007

پيروزي آنگاه ارزشمند است كه اصول را فداي آن نكنيم

Wednesday, August 01, 2007

اختلاف عقيده به خودي خود ارزش نمي آفريند. اختلاف عقيده تا آنجا خوب است كه نتيجه بهتري ازآن بيرون آيد.