برق و کامپیوتر81

Friday, May 28, 2010

شاکی

خدایا من شاکی ام، از دست خودم شاکی ام، تا آخرین حد ممکن شاکی ام...

Thursday, May 27, 2010

محکوم به زندگی

حتما همتون می دونید که استعداد به هم ریخته شدن روحی روانی من یه چیزیه در حد تیم ملی. عرض به خدمتتون که نمی دونم چرا هر موقع وقتی می رسه که باید یه تصمیمات عمده در مورد آینده بگیرم، به شکل مفتضحانه ای مسائل مختلف به هم گره می خوره. شاید هم موقع گره خوردنه که من به فکر تصمیمات عمده می افتم، الله اعلم.
من قبلا هم گفتم که برنامه عمده ام برای آینده این بود که برم به یه جایی که اسمش خارج باشه و خوب دیدم وقتی آدم همین جا بلد نیست زندگی کنه، می خواد بره خارج چه غلطی بکنه. این برنامه که به نوعی کله پا شد، عملا توجیه فنی درس و مخش فعلی من هم نابود شد و من موندم و یه تز و آینده ای که دوباره مبهمه. چندین ماهه که معلوم نیست دارم چه کار می کنم و می خوام چه کار کنم. طبعا چنین وضعی بالاخره به مرحله بحرانی می رسه و آدم سرانجام زنگ خطرهاش به صدا در میاد. سر انجام فکرهای من به آینده و این که چی باید باشه این آینده یه نتیجه نسبتا جالب داره، و اون این که باید شاد باشم و خوش بگذره بهم. یعنی من نمی دونم در آینده دقیقا چه کاری باید بکنم و کجا برم و چی باشم، باید یادم بمونه که در طی این مسیر، از زندگی از شاد بودن و خوش گذروندن غافل نشم. لذت بردن از زندگی خیلی مهمه، این که یه شب با دوست یا دوستانت بلند شی بری سرخوشانه یه فست فود نکبتی بزنی تو رگ، بری کوه و از اون بالا پایین رو نگاه کنی، فیلمای درپیت تماشا کنی، ساعت ها بشینی در مورد مسائل مزخرف بحث و تبادل نظر کنی، دیوونگی کنی و خلاصه برای زندگیت جنبه های غیر جدی و سرخوشانه هم قائل بشی، بی نهایت اهمیت داره تو کیفیت زندگی، اگه این کارو نکنی کم میاری مث چی. اصلا می مونی تو جایی که حس می کنی هیچ امید و آینده ای نداری، حس می کنی حقتو تو زندگی خوردن، کلاه سرت رفته، به روغن سوزی افتادی و...
زندگی رو نباید جدی گرفت، وقتی فکر می کنی که چه راحت ممکنه این زندگی که خیلی برای آینده اش می ترسیدی تو یه چشم به هم زدن تموم شه، سرتو بذاری زمین و تمام، می فهمی که جدی گرفتن این دنیای لعنتی و این زندگی لعنتی تر خیلی ریسک بزرگیه.
چیز دیگه ای که به نظرم مهمه داشتن مشاور متخصص در هر زمینه اس، مشاور یعنی کسی که بشه به نظرش اعتماد کرد تو اون زمینه، مثلا اگه می خوای اسگل بازی در بیاری باید بری سراغ یه اسگل اساسی، اگه می خوای خوش بگذرونی باید بری سراغ متخصص خوش گذروندن و به نظرشون اعتماد کنی.
یه جایی خوندم نوشتن برای به خاطر سپردن نیست، برای از یاد بردنه، دارم می نویسم که یادم بره...

پ. ن.: دیگه این که هیچ چیز آینده رو پیش بینی نکنم، وقتی به مسیری که زندگیم توی یک سال گذشته طی کرده فکر می کنم، باورم نمی شه که چه ها که در این مدت برای من اتفاق افتاده. در طول یک سال دیگه چه چیزایی رو تجربه خواهم کرد؟ خدا می دونه و بس، پیش بینی کار من نیست...

Monday, May 24, 2010

کف


آقا رسما کف کردیم. یه پسره ایتالیایی هست که من یه مدتیه وبلاگشو می خونم، یه بار گفت من یه تعدادی کتاب مال سلف ایمپروومنت و این حرفا دارم که می خوام بدمشون به خلق الله، هرکی می تونه یه کتاب درخواست کنه. مام الکی کامنت گذاشتیمو اتفاقا یه کتاب بهم تعلق گرفت آدرسمو گرفت و دیروز که اومدم خونه دیدم کتابه رو جدی جدی فرستاده!
فکر کن کتابه 17 دلاره قیمتش، پول پست هم با توجه به تمبرا شده حدود 5 یورو. کلا حدود 25 دلار خرجش شده این بنده خدا! من که در حد تیم ملی کف کردم از مرام این بشر، یه ایمیل بهش زدم کلی تشکر و اینا، جواب داده: it's cool!
وهمین. و من همچنان کفالودم.

Sunday, May 23, 2010

هچل

شده تا حالا تو موقعیت روحی روانی گیر بیفتید که به هیچ چیز حتی فکرتون نتونید اعتماد کنید؟ الان حدود 17 روز کذاییه که من تو همچین وضعی گیر افتادم. احتمالا فقط کیوان می دونه چون فقط به اون گفتم :) صبح که از خواب بیدار می شم یه قضاوتی دارم، دوساعت بعد یه قضاوت دیگه و همین طور برو جلو تا شب. بدترین بخش قضیه اینه که باید منتظر بمونی و هییییچ کاری هم از دستت بر نمیاد.
نمی دونی باید خودتو سرزنش کنی یا کس دیگه رو، به این فکر می کنی که ای کاش چنان کرده بودم یا چنین نکرده بودم. و این ای کاش ها چنان آدمو می سوزونه که دمار از روزگارت در میاد. می مونی که باید حواله کنی به تقدیر، خدا، یا چی.
شاید فقط باید صبور بود و صبور، گاهی وقتا آروم نشستن بیش از تقلا کردن شهامت می خواد. روزگار غریبیه، خیلی غریب. دعا کنید بیش از این دیوونه نشم، واقعا دیگه جا ندارم.

پ .ن.: راستش به طور کلی دوباره از نو شروع کردن و دوباره از نو منتظر موندن برام تبدیل شده به یه دغدغه بزرگ، یه عذاب الیم. هی حس می کنم هر چی زمان می ره جلو، انعطاف پذیریم تو زندگی کمتر و کمتر می شه. با من همدردی کنین، دلداریم بدین، اوضام خوب نیست به جان همه تون.