برق و کامپیوتر81

Friday, July 22, 2005

وقتی مهدی چکش ساخت


سلام ملت . آقا ما هر چي مي آيیم اينجا که يکي يه چيزي نوشته باشه خبري نيست . اون فرشاد بابابزرگ هم که فقط حرف زدن بلده . آقا يه بار زبون به دهن بگير، يه دو کلمه بنويس . به خدا اگه چيزي از اون هيکل آرنولديت کم بشه! ( هيکل آرنولدي مجاز از يکي از اندامهاي فرشاده!)
سه هفته است ما يه کم دستمون بنده ها! پرنده هم اینجا پر نزده.(طبیعتا کیوان پرنده محسوب نمی شه! راستی یادم باشه یه بار حرف دلش را بنویسم!) ما را بگو رو ديوارکي يادگاري نوشتيم .خلاصه که ديگه همين . منم امروز اومدم يه خاطره بگم !
چيزي که واضحه اينه که من هميشه در حال سوتي دادن هستم . بعضي وقتها هم سوتي که چه عرض کنم بوق کاميون ! اما يکي دو تا از اين سوتي های محترم تبديل به داستانهای کلاسيک شده که شما هم بدونيد بد نيست ، هر چند فکر نکنم هيچ هشتاد و يکي وجود داشته باشه که نشنيده باشه . در ضمن اين سوتي ها مربوط به سال اوله .
سوتي چکش : يکي از به ياد ماندني ترين آثار در تاريخ صنعت و فناوري كشور و يا حتي تمدن بشري ، چکشي بود که من توي کارگاه سال اول ساختم . البته به هر چيزي شبيه بود به جز چکش!
قضيه از اين قرار بود که اينجانب هر چي چکش کذایی را می بريدم ، مي ديدم که به اون علامتی که كنار چکش زدم نمي رسم . ديدم که اي بابا صاف اومديم روبروی خطه ، ولي هنوز يه دو سه سانتي از عرض چکش باقي مونده تا بيفته . حالا نگو من به جاي اينکه چکش رو اريب ببرم همينجوري قائم اومده بودم پایين ! گفتيم خوب حالا چي كارش کنيم . عين اين احمقها چکش رو 90 درجه چرخوندم ، اره رو گذاشتم روي عرض چکش و شروع کردم به بريدن . بعد از مدتی يه مستطيل از چکش کنده شد به جاي مثلث! دقيقا يه شيب خطرناک 90 درجه ساخته بودم . گفتم خب حالا اينورش خراب شد اون طرفشو مثل آدم مي برم . اين دفعه اينقدر اريب بريدم که هنوز دو سانت از طول چکش نگذشته يه مثلث فسقلي ازش افتاد.خلاصه ... ما کامل شده بود .(به جاي ... هر چي فکر مي کنيد بگذاريد! مرامی فقط خیلی بی تربیتی نباشه! )
گفتيم خب حالا يه کم سوهان بکشيم ببينيم چي ميشه . دو جلسه سوهان کشيديم تا شيب 90 درجه شد 85 درجه ! قبل از شروع جلسه آخر ، از اتفاق يه سال بالايی موادي با دستگاه تراش يه چکش ماه در آورده بود . طرف دو تا چکش داشت . خلاصه كلي مخش رو زديم تا یکیش را داد به ما و كلي شرمونده مون کرد . ولي اين پايان ماجرا نبود . هميشه مسئول کارگاه مي اومد چکش ها رو مي ريخت رو ميز و مي گفت هر کي از خودش را برداره . از شانس ما اون دفعه يکي يکي چکش ها رو برمي داشت و مي گفت اين مال کيه . تا رسيد به چکش ما . هي پرسيد اين مال کيه ؟ ما به روي خودمون نياورديم . طرف هم گفت:"بابا اين که اينقدر تابلوئه که از يه کيلومتري هم صاحبش بايد بشناسه ! ديديم که اي داد ، آبرومونو داره جلو ملت مي بره ، ما هم چکش رو از دستش قاپيديم تا بيشترضایعمون نكنه .خلاصه ديگه عوض کردن چکش رو بي خيال شديم . يه کم به همون چکش ور رفتيم و داديم به طرف و پايین ترين نمره اون ترممون رو از کارگاه گرفتيم (14.1 ). و نکته جالب اين که فرشاد که كلي به چکشش ور رفته بود و كلي به من خنديده بود 0.1 از من کمتر شد . خیلی حال داد!
بعد ها بچه ها مي گفتند چکش من را به عنوان شاهکار مصنوع دست بشر و براي اميد زندگي دادن به معلولان جسمي روحي گذاشته بودند توي ويترين کارگاه .
جريان سوتي بعدي که از اين هم توپ تر و باحال تره (معروف به سوتي تالار انديشه!) را هم به زودي خواهم نوشت.( البته اگه روم بشه!)

Tuesday, July 05, 2005

دو هفته در جهنم

بعد از يک عمري دوباره نشستم سر وبلاگ .مي خواستم اون چيزي رو که قبلا نوشته بودم بيارم تو وبلاگ اما بدجوري حسش نيست. به قول اونهايي که دوست دارند قلمبه سلمبه حرف بزنند بايد حال را دريافت .
مي خواستم از امتحانها بگم که ما فهميديم اساتيد تا چه اندازه ميتونند لطيف باشند.(لطف داشته باشند) مي خواستم از امتحان دادن خودم بگم که چقدر من در مورد صرف افعال مختلف در صور مختلف مهارت دارم و اينکه من اثبات کردم که کسی هم هست که از زير دست برنجکوب در رفته باشه. مي خواستم از اون بگم که نزديک بود دو بار در دوران فترت ( بعد از امتحانات و قبل از اعلام نتايج) زير انواع ماشينها برم و عين يه هندونه گنديده پخش خيابون بشم .اما خدا آرزوهايي را برآورده نکرد. يه بار به اتفاق مهدي (اه! ماشينش پرايد بود) و يه بار به اتفاق عليرضا (اون يکي بهتر بود) خوش بختانه در هر دو مورد من اون طرف بودم (يکي جهت ها رو به من ياد بده) . از اين واقعه فهميدم خدا بيش از اينکه منو دوست داشته باشه ديگران رو دوست نداره . خلاصه نميخوام از نمره هام بگم (به شما چه که چرا اين ترم نمره هام مشکوک به نظر مي رسه) نميخوام از فحش دادن مهدي به تمام کاينات بگم بعد از تمام امتحانات. نمي خوام از عواقب مهدی و از سلف آزاد بگم. خدايش به دادش رسد. به يادش و به ياريش
واي من که هيچ چي نگفتم . تمام نخواسته ها رو خودم گفتم يکي اون چيزي رو که من مي خوام بگم بگه . امروز(این متن مال دیروزه) که داشتم کوله پشتي رو مي ديدم پيش خودم مي گفتم کاشکي من جا اين پسره بودم. ياد هزار راه نرفته افتادم. آه! چقدر من پير شدم
من پير سال و ماه نيم يا ر بي وفاست
بر من چو عمر مي گذرد پير از آن شدم

( اين قسمت دوم عشق اثر مهدي نبود )