برق و کامپیوتر81

Tuesday, June 22, 2010

دیگه چیا رو از قلم انداختم؟

الان حدود سه هفته اس می رم آموزش شنا، خوب راستش من تا این سن و سال شنا بلد نبودم. هیچ وقت هم به سرم نزده بود که برم یاد بگیرم، تا این که بالاخره امسال تصمیمو گرفتمو الان میتونم کرال سینه و کرال پشت عرض استخر رو شنا کنم، اونم بعد 9 جلسه، برای کسی که فقط بلد بود توی آب قسمت کم عمق راه بره پیشرفت خوبیه :) البته کرال پشت رو خالی بستم یه کم و فعلا فقط می تونم با پا زدن عرض رو برم، که فکر کنم همین که بعد یه جلسه تمرین تونستم یاد بگیرم که چه طوری خودم رو به شکل طاق باز شناور نگه دارم بدک نباشه.
و اما، این شنا در کنار تمام مزیت هاش، یه چیز منحصر به فرد برای من داشته که منو شیفته خودش کرده: در تمام عمرم اولین باریه که یه فعالیت ورزشی رو درست انجام می دم و توش تشویق هم می شم!

Wednesday, June 02, 2010

بازگشت به زندگی

حالا یه کم دیگه زیادی تیتر این نوشته رو جوگیرانه انتخاب کردما، گفته باشم. عرض به حضورتون که سی پی یوی مغز من بالاخره داره از اون حالت 100% میاد بیرون و الان رسیده به مثلا 60% که خوب 40% بهبودی هم بدک نیست. فکر کردم که چه جوری شد که این جوری شد و سرانجام یه جواب نسبتا معقولی برای این مساله پیدا کردم.
ببینید، من یه هدف گذاشته بودم واسه خودم که همانا رفتن به خارج و درس واین حرفا بود، این یعنی این که برنامه زندگیم تا 4-5 سالی روشن بود ظاهرا. وقتی من از این تصمیم برگشتم، باید یه چیز دیگه جاشو می گرفت. می دونین چی جاشو گرفت؟ در حال زندگی کردن. من برای یه دوره شاید 6 ماهه هر چه مربوط به آینده بودو ریختم دور و چسبیدم به حال، چسبیدم به زندگی در زمان حال و این که ببینم چه چیزایی رو تجربه نکرده بودم و حالا دارم تجربه می کنم. خوب هم بود، خیلی خوب. اما باز این دغدغه که برنامه ات برای آینده چیه میاد سراغت، تغییرات زندگیتو می بینی و حس می کنی که باید دید می خوام چه کار کنم. دوباره می ری تو فاز فکر و فکر و فکر و یه نتیجه می گیری، و دزست سر بزنگاه، یا نزدیکای بزنگاه، می بینی که ای داد بی داد، اون چیزی که به نتیجه رسیده بودی، دود شد و رفت هوا. حالا این رو در نظر بگیر که این نتیجه به سادگی هم به دست نیومده بود و حاصل کلی فکر و کلنجار رفتن بود، نمی شه حسشو توصیف کرد، یهو وقتی که حس کردی اون دوره فکر و اینا داره تموم می شه و به نتایج خوبی داری می رسی، می بینی که نههههههه، دوباره برگشتی سر خط. اول اول خط. و چه اول خطی! وقتی خودت یه مسیر رو انتخاب کنی که کنار بذاری یه چیزه، وقتی ببینی یه شبه انتخابی که کردی نابود شده یه چیز دیگه.
خلاصه این که من دوباره باید هدف بذارم برای خودم، باید دوباره بشینم و منتظر بمونم که این حس وحال لعنتی بره کنار و بذاره مث بچه آدم فکر کنم. ببینم چه کار می خوام بکنم و چه کار باید بکنم. کار سختیه، خیلی سخت...