برق و کامپیوتر81

Sunday, July 30, 2006

پی نوشت

در مورد پپشنهاد مطرح شده خب معلومه که من مخالفم.همه هم میدونین که منظور از 2 تا پست ، پستهای من بوده.اولیش که فعلاً جای بحثش نیست.اما در مورد دوم با کمی دقت می­شد فهمید که این تغییر به خاطر پاک کردن اصل حرف نبوده چرا که بیان نکردن یک حقیقت ، اون را عوض نمیکنه وپاک کردن یک پست هم به معنای نفی اون نیست. در این مورد خاص هم حتی خواجه حافظ شیرازی هم خبر دار بود.پس من از تغغیر محتوی پست هدف دیگه ­ای داشتم.این راجع به پست بنده.

ولی جدای از این مورد هم با این کار کاملاً مخالفم.اگرکسی خیلی به این کار علاقه داره، میتونه از اون پست عکس بگیره و بعد توی وبلاگ بذاره.کسی هم حق نداره که بخواد چیزی را تحمیل کنه.به نظر من که این کار یه جور اعمال زوره که جاش اینجا نیست.

پی نوشت : اینکه کسی اشتباهش را بفهمه و اصلاح کنه بهتر از اینه که همیشه فکر کنه کارش درسته و هیچوقت نخواد اشتباهاتش را بفهمه ، قبول کنه و اصلاح بکنه

Saturday, July 29, 2006

یک اعتراض، یک پیشنهاد


همه ما به احتمال قوی همیشه تلاش می کنیم تو محیطی باشیم که به ایده آل هامون نزدیکتره، دوست داریم جایی که توش هستیم هر روز بهتر بشه و مسلما جایی که بر خلاف ذات و احساسات درونی شماست رو نمی تونین تحمل کنین

من این وبلاگ رو دوست دارم چون جاییه برای حرفهای ما، نوشته هامون، شادیهامون دردودلامون، سندیه برای خاطراتمون، انگیزه ای برای دور هم جمع کردنمون و ...

جاییه که باید هوای هم رو داشته باشیم و ...


جاییه که داریم راحت، مسالمت آمیز و با خوشی کنار هم زندگی می کنیم و ...

امشب که داشتم تو وبلاگ رو می دیدم و نگاهی به کامنت ها و پست های قبلی می کردم برای دومین بار دیدم که پستی تو وبلاگ هست که زمان ازش گذشته و بعد اینکه از دید خارج شده محتواش عوض شده و کامنت هاش پاک شده!!!

وبلاگ ما تابلوی اعلانات نیست که یک چیزی توش بنویسیم، بذاریم همه ببیینن، بعد زمان بگذره و بریم عوضش کنیم یا حذفش کنیم!!!

اصولا وقتی می نویسیم این قدر حواسمون به حرفامون هست که لازم نباشه یک هفته بعد اصلاحش کنیم!!!

و حالا حرف من اینه که میخوام به رای گیری بذارم. البته می دونم مسولیت admin رو زیاد می کنم ولی خودم هم حاضرم که اگه کار سختی بود انجام بدم. به قبل کاری نداریم. از حالا به بعد کسی حق نداره محتوای پستی رو که میذاره عوض کنه، حق نداره پستی رو پاک کنه و حق نداره کامنت های دیگران رو پستش رو حذف کنه. اگه کسی این کار رو کرد admin پست اولیه رو به نام اون شخص می ذاره.

من امیدوارم که همه بچه های وبلاگ تو این رای گیری شرکت کنند. نظراتشونو تو کامنت بگند و در نهایت یکی از این سه کلمه رو به عنوان رای بگن:
موافقم، ممتنع، مخالفم

Peak Detection in Personal Activity


امشب دارم در زمینه activity یک peak می زنم.
امشب دارم کامنت می ترکونم
پست بذارین تا کامنت بذارم
وای چرا پست من چهار خط نمیشه؟، خوب آقا وقتی آدم حرفی نداره بزنه خوب چهار خط نوشتن هم سخته!!!

چ


عجب بساطیه. تو این دو ماهه حساب کردم دیدم پنج تا از فک و فامیلا و آشناهای ما عمرشونو دادن به شما. چهار تاشون البته مجموع سنشون از سیصد سال می زد بالا. یکیشون هم که میان سال بود از سرطان. آخری هم یه جوون بیست و چند ساله. امروز تصادف کرده و تمام. جالبه که تازه چند ماهی بود از یه بیماری عجیب غریب خلاص شده بود. راستش مرگش یه جورایی مشکوکه. باشه، مواظب خودم هستم!
پ.ن.: خوبه؟ دوست دارین بازم از این چرندیات بنویسم؟ به کارتون می خوره؟ پس بشینین مثل بچه خوب چیز حسابی بنویسین بذارین این جا تا آدم رغبت کنه برای پست نوشتن وقت بذاره.

زیباتر از همیشه*


احساس می کرد که چقدر زیبا شده است،
زیباتر از گذشته
و چقدر باشکوه،
باشکوه تر از همیشه.

با غرور و شادی به بیرون می نگریست.
نگران بود
که مبادا این بار نیز همه چیز خراب شود.
باید بیشتر مواظب می بود
امّا نمی توانست خود را
از نظاره مناظر بدیع
محروم کند.

راهی طولانی در پیش بود
و او همچنان نگران.
امّا چیزی در ژرفنای وجودش فریاد بر می آورد
که این آخرین بار است.

دماغش را تازه عمل کرده بود،
برای دویستمین بار!
می دانست که چقدر زیبا شده است
و همچنان با غرور و شادی به بیرون می نگریست.
بدون نگرانی
و آسوده تر از همیشه.

به ناگاه فریادی
رشته افکارش را در هم گسیخت
آسودگیش را هم
"خانم آرنجتو بکن تو، خطرناکه!"

نگاه راننده همچنان به آینه بود
و او به فرداها می اندیشید
و به عمل دویست و یکم!


-------------------------
*بر گرفته از "خاطرات خان داداش" با تصرف و تطویل!

سوال فنّی


یکی از درس هایی که من همیشه ازش خوشم می اومد عربی بود. عربی درسیه که عموما بچه ها ازش متنفرند چون می خوان همه چیز رو به زور حفظ کنند در حالیکه تو عربی یه چیزهایی هم هست که آدم باید بفهمه. البته می دونم که عربی هزار تا قاعده و استثنا و اما و اگر داره ولی خب باز هم می شه یه کم این مخ معیوب را به کار انداخت و یه چیزی فهمید. فکر می کنم تنها درسی بود که تمام نمره هایی که ازش تو کارنامه ام ثبت شده بود بیست بود. فقط ثلث سومِ سوم راهنمایی آوردم 19.75 . حتی غلطم هم یادمه. توی یک ترجمه فارسی به عربی ثلج(برف) و مطر(باران) را اشتباهی جابجا نوشته بودم. در ضمن اون موقع ها هم مثل الان نبود که مثل گاب! تا آخر جلسه بنشینیم سر امتحان. من معمولا عادت داشتم مثل اسب تند بنویسم و طبیعتا خیلی حال می داد در حالیکه همه عین خر تو گل گیر کردند وقتی فقط ده دقیقه از امتحان گذشته پاشی برگه ات رو بدی، در نتیجه هیچ وقت دوباره سوال ها رو نمی خوندم.
بگذریم. تو این مدت من همیشه یه سوال تو ذهنم بوده که همچنان لاینحل مونده. البته اون موقعی که پیش اومد به کسی دسترسی نداشتم که ازش بپرسم. حالا اینجا مطرح می کنم ببینم کسی می تونه کمک کنه یا نه؟

همه جای قرآن پره از "یا ایّها الذین امَنوا" و ما هم معنیش می کنیم: "ای کسانیکه ایمان آورده اید". اما به نظر می رسه "امَنوا"، جمع مذکر غایب از باب ایمان باشه یعنی "ایمان آوردند"
حتی "امِنوا" هم که فعل امرش باشه میشه "ایمان بیاورید". حالا من موندم که قضیه چیه. البته فکر می کنم همون گزینه اول درست باشه ولی به قرینه معنوی یا یه همچین چیزی این جوری معنی می شه. خلاصه اگه کسی چیزی از این بابت می دونه به ما هم بگه. البته طبیعیه که با پاسخگویی به این سوال هیچ کدوم از مشکلات بشریت حل نمیشه. ولی خب شاید تکلیف کسانیکه "ایمان آوردند" معلوم شه. شرمنده کفّار محترم هم هستیم!

پی نوشت: چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنید؟!

چغندر . . . سلطان مرکبات



باید اعتراف کنم که من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام . . . .
و ستاره ها را دیده ام . . . دزدانه ,
در چشمانشان نگریسته ام

اما نه همه ی آنها
تنها آنهایی که بیشتر شبیه اند . . . .
. . . . . به چشمان تو

Friday, July 28, 2006

Impersonal Website

قراره سلام نکنیم ولی من دیر به دیر میام پس سلام می کنم

مهدی جون، عمویییم، گفت که بیخودی به خودم زحمت ندم و تلاش نکنم چیزیو بپرورونم چون گویا پرورونده و نپروروندش از نظر quality زیر خط فقره!!!!

آقا بگذریم من اومدم اینجا بگم ملت بیاین هر کی بره برای خودش یک domian ثبت کنه حالا اگه نمیخواین homepage هم بذارین اشکالی نداره حداقل با اسمی که دوست دارین الان register کنین که چهار روز دیگه که یکهویی دلتون هوا website شخصی کرد در به در نشین که هر چی اسم شبیه اسم شماست هم رزرو شده

مثلا شما اصغرین می بینی اکبرو اسداللهو کرمعلیو عزت و ... همش رزرو شده اون موقعست که عملیات آوردن خر و بار کردن باقالیو باید انجام داد. اووه الان من به ثبت domain به عنوان تنها مسله حل نشده زندگی و چیزی واجب تر از نون شب نگاه کردم!!! ولی خوب والا همه چیزهایی مهمی که من تو روز از زبون اینو اون میشنوم تو همین order هاست.

در نهایت فکر می کنم یک اسم تحت "com." با 10 MB حافظه و سیستم عامل linux مناسبه و قیمت سالیانش هم 20 تومن میشه!

من شرکت ثبت domain و تخصیص host نزدم!!!

منم چهار خطی


نظر به این که اهالی این وبلاگ فعالیت فوق العاده ای برای زنده نگه داشتن این جا از
خودشون نشون می دن و در راستای نیل به اهداف بلند بنیان گذار کبیرش ، از امروز یا چیزی نمی نویسم یا اگه می نویسم سعی می کنم از چهار خط بیشتر نشه. امروز البته یه کم از چهار خط بیشتر می شه.
مسیح یه چیزی اون پایین نوشت، منم پایه شدم یه جمله جالب از یه فیلم جالب نقل کنم. تو یکی از قسمت های "ناوارو"، پلیس با پرونده یه قاتل روانی درگیر می شه که فقط سراغ آدمای نابینا می ره. یکی از قربانیاش رئیس شرکتیه که دختر ناوارو (یولاند؟) که دیگه بزرگ شده توش کار می کنه. و اتفاقا وقتی قاتل رفته سراغ رئیس، یولاند هم وارد دفتر می شه و قاتل فرار می کنه. تنها شاهدی که قاتلو دیده یولانده...
اما یولاند خیلی می ترسه، یه بار به باباش می گه که دیگه نمی تونه آرامش و امنیت داشته باشه. باباش می پرسه چرا؟ "چون اون قاتل خطرناکیه". ناوارو می گه "خوب، تو هم شاهد خطرناکی باش".

Thursday, July 27, 2006

روزگار

آقا من امروز داشتم یه تیکه از فیلم "جایی برای زندگی" را می دیدم .یه قسمتی از فیلم که با وجود بدیهی بودن حرف به نطر من گفتنش قشنگه اون جایی هست که هدیه تهرانی داره به پسرش می گه "بعضی وقتا روزگار نمیخواد آدما به هم برسند ، به همم نمی رسند.یه همین سادگی".البته مسئله ی خیلی تلخیه ،اما هست.نه گَزَن؟

Tuesday, July 25, 2006

این جوریاس


پیرمردی مفلس و برگشته بخت / روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر هم دخترش بیمار بود / هم بلای فقر و هم تیمار بود
این دوا می خواستی، آن یک پزشک / این غذایش آه بودی، آن سرشک
این عسل می خواست، آن یک شوربا / این لحافش پاره بود، آن یک قبا

روزها می رفت بر بازار و کوی / تا طلب می کرد و می برد آبروی
دست بر هر خودپرستی می گشود / تا پشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی / تا مگر پیراهنی بخشد به وی
شب به سوی خانه می آمد زبون / قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز سائل بود و شب بیماردار / روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم / کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری / رهنورد، اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند / دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت / ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام / گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر / شد روان و گفت: " کای حی قدیر!
گر تو پیش آری به فضل خویش دست / برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یا رب در این فصل شتا؟ / من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس / هم عسل زان می خریدم هم عدس
آن عدس در شوربا می ریختم / وان عسل با آب می آمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است / جان فدای آن که درد او یکی است
بس گره بگشوده ای از هر قبیل / این گره را نیز بگشا ای جلیل! "

این دعا می کرد و می پیمود راه / ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته / وآن گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ برزد " کای خدای دادگر! / چون تو دانایی نمی داند مگر؟!
سالها نرد خدایی باختی / این گره را زان گره نشناختی!
این چه کار است ای خدای شهر و ده؟ / فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟! / کاین گره را برگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را / ناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی بیختی / هم عسل هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین گره بگشای و گندم را بریز؟!
ابلهی کردم که گفتم ای خدای / گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!
من خداوندی ندیدم زین نمط / یک گره بگشودی و آن هم غلط! "

الغرض، برگشت مسکین دردناک / تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جست و جو خم کرد سر / دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت: " کای رب ودود! / من چه دانستم تو را حکمت چه بود؟
هر بلایی کز تو آید رحمتی است / هرکه را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای / هرچه فرمان است، خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را / تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند / تا که بر لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب / هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
هرکه مسکین و پریشان تو بود / خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان / تا تو را دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تن درست / تا بداند کآنچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را / تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند / تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز / گرچه روز و شب، در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال / تو کریمی ای خدای ذوالجلال!
بر در دونان چو افتادم ز پای / هم تو دستم را گرفتی ای خدای!
گندمم را ریختی تا زر دهی / رشته ام بردی که تا گوهر دهی."
در تو " پروین " نیست فکر و عقل و هوش / ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
*پروین اعتصامی*

نتیجه اخلاقی: تترودوتوکسین (Tetrodotoxin) یه جور سمه که از نوعی ماهی به دست می آد. اگه مقدار محدودی از این سم وارد بدن کسی بشه، تموم علائم حیاتی مثل ضربان قلب و تنفس به حدی ضعیف می شه که همه فکر می کنن طرف مرده. وقتی اثر این سم برطرف شد، شخص به زندگی بر می گرده. در بعضی از قبایل آمریکای مرکزی حاکمان از این سم برای نشون دادن قدرت فوق العاده شون و در نتیجه گول زدن زیر دستاشون استفاده می کردن. خیلی چیز توپیه، نه؟ مرتضی؟

حراست-گزينش


آقا اگه مي خواين عضو جديد بياريد تو بلاگ بايد چند تا نكته رو در نظر داشته باشيد:

1-حتما برق و كامپيوتر 81 باشه .اينجوري حس نوستالژيكش بيشتره براي مثال علي
2-طرف مثل خودمون باشه يعني خيلي آدم حسابي هم نباشه ، اگه نه هر دو مون اذيت ميشيم براي مثال مسيح
3-حد خودشه بشناسه و پاشو از گليم خودش درازتر نكنه براي مثال من
4-مورد تاييد اعضا نباشه اينطوري به قول اونا بحثامون درگيرانه تر ميشه براي مثال كيوان
5-تجربه ي نوشتن نداشته باشه اينجوري ما كمتر سبك ميشيم براي مثال مهدي
6-....... (به دليل مسائل اخلاقي نميشه گفت) براي مثال ايرج

اي بابا


در ضمن اين قدر بد و بيراه نگينا تا بيكار ميشن به پايگي من مي خندند بعد از هر پست مسخره اي كه هركس مي ذاره من يه كامنت مسخره دارم هر بار هم كه ميام چند تا تاپيك مي ذارم خوب اين مهدي بايد بافر بذاره سرش قسطي بده تو بلاگ . مهدي حتما متوجهي كه همش تقصير توه .

علي جون


طرف اول رفت بازار كه تا ديد اوضاع اونطوره اومد پيش سليمان كه ما رو فلان كن و دستم به دامنت حالم خرابه و آوارم و تو چه پيامبري هستي.
اومد و پرسيد آيا در اين شعر شراب رديف است؟
گفت آقا رديف رديفه امشب بيا با بچه ها حالشو ببريم و با باد فرستادش و طرف مرد.
بعد رفت تو فكر و گفت اين خدا كاراش به آدم نرفته كه مردم واسه يه تشنه هزار دريا رو ميارن .
بيچاره فكر كرده همه چيز به اين راحتياس منم مثل اين دهاتيا كه تازه ميان شهر . . . چه انتظارا يي دارن مردم .
علي جداً ياد تو كه ميفتم احساس زندگي مي كنم

Monday, July 24, 2006

TRAFFIC

همونطور که می دونيد سياستی مبتنی بر پخش فيلم های سينمايی از وبلاگ تنظيم شده بود که به بن بست خورد. بعد از اکران فيلم Matrix Revolution ، فيلم نامه Saving Private Ryan تنظيم شد که به علت اينکه فيلم، يک فيلم حادثه ای بود بودجه آن تامين نشد و نيز به علت دلايل سياسی به توليد نرسيد. هم چنين داستان فيلم Jurassic Park بطور ضمنی تهيه شد اما در مرحله انتخاب بازيگر به علت اينکه نتونستيم نقشی برای عضو جدید وبلاگ پيدا کنيم اين پروژه نيز به اتمام نرسيد. به همين دليل از همه فيلم نامه نويسان دعوت می کنم که ياری کنند تا فيلم نامه های آماده يک جورايی آماده پخش بشند و رو زمين نمونند. علی الحساب يه پيام بازرگانی پخش می كنيم تا ببينيم بعدا چی ميشه. بيخود نيست ميگن صنعت سينما نياز به حمايت داره ها.

"... امروز که از خونه اومدم بيرون يک نگاه به ساعت انداختم، خيلی دير شده بود. امروز ديگه حتماً به جای نفر دوم نفر سوم ميشم . آخه تو شرکت فاصله زمانی بين رسيدن نفر دوم و سوم یک ساعتی ميشه. اولين ماشينی که رسيد پريدم بالا. يه نگاه کردم، ديدم يه تانکر 8000 ليتری از نوع مونث کنارم نشسته. خدا خدا می كردم که ديگه کسی نخواد بياد عقب بشينه. 50 متر جلو نرفتيم که راننده زد رو ترمز. وای اين يکی ديگه خود پاتيله. پيش خودم گفتم من که اينقدر زود دعا هم به صورت not مستجاب ميشه چرا تا حالا در حق دوستام ازشون استفاده نكردم. خلاصه من موندم وسط و دو تا جسم عظيم الجثه در طرفين. چشمتون روز بد نبينه. راننده هم سر پيچ ها يه حالی به ما می داد. يه بار حاج خانم يه بار هم حاج آقا. اين وسط اسلام به خطر می افتاد يا من لواشک گندیده می شدم رو الله اعلم. يعنی اگه من نيم ساعت ديگه می تونستم دوام بيارم به عنوان قوی ترين مرد ايران پوز محراب رو می زدم. خلاصه اين مسير به آخر رسيد و من از دست که چه عرض کنم، از جرم خانواده رضا زاده راحت شدم. سر دروازه تهران اومدم سوار تاکسی های انقلاب بشم که ديدم حج آقا با من هم مسيره. يه جورايی خودم رو گم و گور کردم تا اون سوار بشه و بره. تو همين طی کردن الافی يهو ديدم که يه ازنتيای خوشگل (در اينجا در استفاده لفظ زانتيای خوشگل از صنعت بی ادبی مجاز اطلاق ظرف به جای مظروف استفاده شده.) جلو پام ترمز زد و دوتا بوق خرجم کرد. بابا من رو با بعضی ها اشتباه گرفتی. ديدم خير، طرف انگار با خودم کار داره. به خودم اميدوار شدم.

- سلام آقا

- سلام، بفرمایيد؟

- خسته نباشين

- ( اول صبحی هيچ بنی بشری خسته نيست) ممنون بفرماييد.

-ببخشيد مزاحم شدم. ميدان امام حسين از کدوم طرفه؟

از بد شانسی ما همون موقع يکی زد پس گردنم. يه نگاه انداختم.

-به سلام ( اه، خروس بی محل)

آدرس رو داديم وتو اون گرما بی نصیب از کولررفتيم سی خودمون... ."

نتيجه گيری اخلاقی: هميشه سی خودتون برين و الا سی خودتون می برنتون.

پی نوشت: 1. من امروز با بابام تا نور بارون رفتم نه با تاکسی. 2. امروز نفر اول بودم که شرکت رسيدم. 3. طرف نه زانتيا بود نه خوشگل، يه موتور گازی بود که سراغ داروخونه رو می گرفت .

چه می کنه این علی


ایییییییول بابا خیلی حال کردم. بالاخره رگ گیرت ملت زد بالا و شروع کردن به نوشتن. مهدی جان آخه مراعات حال منو بکن بابا. نمی گی از من بی جنبه این قدر تعریف کردن خطرناکه؟! روزی بیست باااااااارررررررررر؟! منم حساس، حالا دیگه شبا خوابم نمی بره از درد مسئولیت.
باورتون می شه؟ مسیح پست گذاشته این هوا! تازه هیچیش هم کپی پیست نکرده. کیوان هم از بس هندونه و غیره زیر بغلش گذاشتیم گیرتی شد پست گذاشت. ایرج هم که مخلصیم در بس.
راستی یه تذکر آیین نامه ای: مجبور نیستین هر بار که پست می ذارین اولش سلام کنین. البته هر جور دوست داشتین پست بذارین ولی از ما گفتن.
همه هم که با پیشنهاد افزایش جمعیت موافقن (نمی دونستم این قدر زود اجرایی می شه! اون پایینو نگا کنین. دو و پنجاه و هفت دقیقه که به وقت احمدی نژاد می شه یک و پنجاه و هفت دقیقه، اونم از نوع AM! نمی دونم چرا من فکر می کنم آدم شبا باید بخوابه؟!).
خودمم روی مخ small کار می کنم شاید اونم اومد عضو شد. بار شبکه ای وبلاگ می ره بالا یه کم! می تونیم یه بخش FAQ راه بندازیم small بشه مسئولش. خداییش آچار فرانسه ایه برای خودش! البته زیاد امیدوار نباشین.
راستی اگه مایکروسافت استخدامتون نکرد زیاد ناراحت نشین (متن زیر از این جا برداشته شده، من تایپش نکردم. در نتیجه یه کم با سبک نوشتن من فرق داره. به خصوص این که مردده محاوره ای بنویسه یا لفظ قلم. و در ضمن به راست و دروغش هم کاری نداشته باشین):

مرد بي کاری برای سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شديد، آدرس ايميل‌تان را بدهيد تا فرم‌هاي مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنيد و همين‌طور تاريخي که بايد کار راشروع کنيد..»

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي نداريد. و کسي که وجود خارجي ندارد، شغل هم نمي‌تواند داشته باشد.»

مرد در کمال نوميدي آنجا راترک کرد. نمي‌دانست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کند. تصميم گرفت به سوپرمارکتي برود و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخرد. يعد خانه به خانه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه ا‌ش را دو برابر کند. اين عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهميد مي‌تواند به اين طريق زندگی ا‌ش را بگذراند، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر برودو ديرتر برگردد خانه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يک گاري خريد، بعد يک کاميون، و به زودي ناوگان خودش را در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.

5 سال بعد، مرد تبدیل به يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاشده بود . شروع کرد
تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کند، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيرد. به يک نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي را انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شان به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل نداريد، ولي با اين حال توانستيد يک امپراتوري در شغل خودتان به وجود بياوريد. مي‌توانيد فکر کنيد به کجاها مي‌رسيديد اگر يک ايميل هم داشتيد؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً مي‌شدم يک آبدارچي در شرکت مايکروسافت.»

Sunday, July 23, 2006

از بنده سلامٌ علیکم

فکر نکنيد از اين فحش ها که داديد بهم برخورده ها، نشستم حساب کردم ديدم طبق فرمول خودم الان بعد از سالی نوبت منه که يک چيزی بنويسم. تعجب نکنيد. حساب کردن هم بلدم، اون هم با انگشت های پاهام. مهم نيست که اين فرمول چيه، مهم اينه که هر چی زور بزنيد نمی تونيد کشفش کنيد. بابا آخه يکی نيست به علی بگه چرا اينقدر می نويسی که ننوشتن بقيه به چشم بياد. فکر کردی بقيه بلد نيستند هر چي به فكر نداشتشون نمی رسه رو بنويسند؟ که خوب اگه بلد بودند می نوشتند. اما ايول، علی ادامه بده نا اميد نشو.

جونم براتون بگه که منم امسال بعد از يک سری اعمال شاقه آخرش کار آموز شدم اونم چه کار آموزی. برای من که همين جوری الافی طی می كردم اينکه روزی 8 ساعت دست به سينه بشينم سر يک کاری خيلی فشار داره. مخصوصا که رییست آشنا باشه.

آقا يه ریيس دارم توپ، خدا، محشر. هر روز صبح کله سحر می رم اونجا. من هميشه نفر دومم. اونجا رو آب و جارو می کشم تا ریيس جون بياد. اما دريغ از محل. اينقدر که اصلاً ما رو آدم حساب نمي کنه. حساب می كرد بايد بهش شك می كردم. اون روزا چی بود حالا... . ايرج جون اقلا بيا شرکت تا کفشات رو واکس بزنم.

از بس ايرج رو نمي بينم عوضش هر روز مسيح تو چشمامه. خسته شدم از بس با هم رفتيم ناهار خورديم . علی هم که هر چند وقت يک بار مياد زير چشمی يه نگاهی ميکنه و ميره. راستی مرتضی، تو هنوز معلوم نيست که کجا بايد کارآموزی بری؟ مهدی جون دلم برات تنگ شده.

اينطور که می بينم هممون يه جورايی سر کاريم. سرکاری بهتر از بيکاریه .از بس به ايرج تيکه ننداختم حوصله ام سر رفته، ميگم بچه

ها يه وقتی رو قرار بگذارين هم ديگه رو ببينيم. خوبه؟ خوب پس زمان: هر کي هر وقت حالش رو داشت . مکان: مهديه تهران.

بنده

سلام

آقا بنده یه چند روزی کامپیوترم مشکلات داشتً نمی­تونستم اصلاً پستها را بخونم.اما خب قبول دارم که کلاً اهل متن بلند نوشتن نیستم.و اما در راستای فرمایشات "امیر مَهدی جان" و علی آقای گل باید بگم که بنده از اول سعی کردم کوتاه، ولی همیشه بنویسم و البته مهدی یادشه و میتونین ببینین که اون چند ماهی که هیچ کس چیزی نمی­نوشت بنده هر از گاهی یه چیزی copy-paste می­کردم.پس فکر کنم پایه بودنم یه جورائی ثابت شده.حالا اگه کیفیت خوب نیست، شرمنده دیگه.در این حدی که از دستمون بر میاد.بگذریم ... اگر مهدی یادش باشه، من چند وقت پیش بهش گفتم(فکر می­کنم ایرج و کیوان هم بودند) که آقا این وبلاگ تو لوپ افتاده .همش ملت میاند یه چیزی می­نویسند ، روش 4 تا کامنت برای مسخره­بازی(مودبانه­ تر: "شوخی") گذاشته می­شه و بعد هم همین.این مشکل با اومدن علی تا حدودی حل شده و حالا با مشکل تعداد نفرات مواجهیم.عرض شود که به نظر من اینکه هرکدوممون اگر کسی به ذهنمون رسید با موافقت بقیه دعوتش کنیم می­تونه کار خوبی باشه(این یعنی با این کار موافقم).در مورد پایه بودن بقیه فعلاً چیزی نمی­گم .شاید بعداً یه پست جدا گذاشتم.ایرج که دلایلش را گفت که به نظر من هم تا حدودی درسته.اما میشه هر از گاهی یه چیزی نوشت.کیوان هم که دچار بلای خانمانسوز اعتیاد شده .مرتضی هم که خب ...D: .فکر کنم اومدن اعضای جدید خوبه اما نه اینکه همینطوری به هر کسی بگیم بیاد.

اوقات فراغت در تابستون من



سلام به دوستای عزیز اونایی که پست می گذارند و اونایی که پست خواهند گذاشت

الان میگین چون گفتیم ایرج غیب شده ایرج اومد یک چیزی بگم، اگه رک باشم واقعیتش همینه. من نمی دونم چی کار باید بکنم ولی مطابق چهار سال پیش دوباره با زمان کورس گذاشتم. نکته اینه که من اصلن خونه نیستم حالا دیگه پست گذاشتن واقعا طلبم. می رسم خونه عملا فقط استراحت می کنم. ولی خداییش وبلاگو هر روز دوبار چک می کنم (هنوز به صداقتم که شک نکردید؟ یعنی دلیلی برای دروغ گفتن که ندارم)

خوب اینا آه و ناله بود. آیا باید اینجا گفته می شد؟ به نظرم نه! همه از این مشکلا دارند پس بیانش برای همه حتی اونی که میگه مضره! وقتی اوضاع این طوری باشه دیگه موضوعی به ذهن آدم نمی رسه که یک کم بپروروندش و بیاد تو وبلاگ بگه. خدا رو شکر دیگه همتون دستتون یک جایی بند شده، یعنی همه تو این تابستون یا کار آموزند یا جایی شرکتی میرن، دیگه می دونین وارد شدن چند تا زمان ثابت توی برنامه هفتگی همه ی flexibility آدم رو می گیره و عملا با یک کارآموزی و یا یک کار پاره وقت همه دارند می نالند. واضحه که این اوضاع سخت پایدار نیست ولی تو هر دوره ای برای یک سری آدمها پیش میاد تنها راهی که سراغ دارم افزایش جمعیت وبلاگه! در این حالت هم انگیزه برای نوشتن بالا میره هم اینکه بود یا نبود سه چهار نفر تو چشم نمیاد. نبود 4 نفر از 7 نفر یعنی 57.14 درصد ولی نبود چهار نفر از چهل نفر یعنی 10 درصد که ناچیز و ناقابله!
یک فیلتر ساده ولی خوب برای انتخاب آدمها بذارین و یک نظر سنجی و در نهایت دعوت کنید نه اینکه انتظار داشته باشین خودشون بیان!!!!!! مهدی جون دعوت کن میدونم عهد بستی کسی رو دعوت نکنی ولی حالا بیا و به خاطر وبلاگ این عهدو بشکن.
آیا لازمه افراد حتما برق و کامپیوتر 81 باشند؟؟؟؟ نمی دونم ولی اگه کسی این خصوصیت رو نداشت ولی تایید شد به نظر من مشکلی نیست.
یک کرمعلی بودا من تو آخرین کامنتم یک چیزایی بهش گفتم فکر کنم بدش اومد آخه به من میگه پوره سیب زمینی البته من گفتم اگه دوست داره بگه ولی یک کامنت بعد اون گذاشت پس بازم خدا رو شکر پوست کلفته!!

خلاصه اینکه می بخشین که نیستم هر چند خداییش راحت نیستین که نیستم؟

یک کامنت برای چند نفر



سلام به همه و علی الخصوص علی جون. می دونم این بحث تکراریه ولی مجبورم یه بار دیگه بگم. فکر می کنم همه تون می دونید که من اهل جار زدن و بزرگنمایی نیستم که یه کاری بکنم بعد بیام به ملت بگم آقا ما این کار رو کردیم بیایید ببینید. اینجا هم راه افتاد که هر کس دوست داره به میل خودش بیاد عضو بشه. گفتم که من کلا تبلیغ گر خوبی نیستم. ولی شما می تونید اگر آدم پایه ای وجود داره بهش پیشنهاد بدید که وبلاگ رو بخونه و اگه خوشش اومد و خودش خواست با کمال میل دعوتش می کنیم. البته به نظرم این که ملت بیان الکی اینجا عضو بشن و در و دیوار رو نگاه کنند خیلی لطفی نداره. در واقع فرق وبلاگ گروهی با یه گروپ هم همینه که خواننده بودن صرف فایده ای نداره. وبلاگ رو بدون اینکه عضوش باشی هم می شه خوند. وبلاگ واسه اینه که از نوشته های همدیگه و خودمون لذت ببریم.

خودم هم می دونم که اسم وبلاگ واقعا بی مسمّا است. من چیزهای زیادی توی ذهنم داشتم مثل راه انداختن فتوبلاگ یا حتی یه سایت درست حسابی. اما از این جماعت -که خودم هم یکیشونم- انتظاری بیشتر از این نمیشه داشت. فقط یه نگاه به گروپ یاهوی هشتاد و یکی ها که تقریبا همه هم عضوشند بنداز. غیر از میل هایی که پارسال مرتضی می زد و بعضی از میل های پویان و خودت، اکثر چیزهایی که توی گروه میاد مزخرفاته. شاید یکی از دلایلی که وبلاگ رو به گروپ نفرستادم این بود که حداقل از اون مزخرفات در امان باشیم.

در ضمن اگه توجه هم بکنی یه سری بچه ها هم هم هستند که گهگاه میان کامنتی می گذارند و می رن. من واقعا نمی دونم چرا نمی خوان بیان مثل آدم و با اسم واقعیشون عضو بشن و بنویسند. در هر صورت ما به طور کلی از حضور همه استقبال می کنیم. در ضمن علی جون تهدید هم فایده نداره. اگه یه نگاهی به پست های قبلی بندازی، می بینی که من از فحش و کتک هم استفاده کردم ولی خب وقتی حالیشون نیست چی کار کنم. به دست و پاشون بیفتم؟ البته این مسئله اخیرا در مورد خودم هم مصداق پیدا کرده ولی باز هم من هر از چند گاهی واسه خالی نبودن عریضه هم که شده یه چرت و پرتی می نویسم. در ضمن حالا من در مورد فکر کردن یه خالی ای بستم شما چرا باور می کنی؟

نکته دیگه هم این که راستش من اصلا فکرشو نمی کردم که تو (علی!) این قدر پایه باشی.
و الان هم به شدت خوشحالم که اشتباه می کردم. باورت نمی شه اگه بگم روزی بیست بار می آم سر می زنم که ببینم چیزی نوشتی یا نه!
در ضمن من هم از غیب شدن ایرج کاملا بی خبرم. کسی که قبل از دو تا امتحان پست می گذاشت و این قدر کامنت می ترکوند، کلا نیست و نابود شده. شاید تحریممون کرده. ایرج تا پرونده تو نفرستادیم شورای امنیت برگرد!
و در آخر هم این که بلاگر این قدرها هم که می گی بد نیست. دیگه وقتی مرتضی هم می تونه باهاش کار کنه حتما خوبه دیگه!

پی نوشت: می خواستم این رو به عنوان کامنت بگذارم که یه کم حجمش زیاد شد.

یقه رو ول کن


خانم ها، آقایان ها، اینو یادم رفت تو پست قبلی بگم:
اگه اوضاع همین جور پیش بره من ممکنه یه وقت تصمیم بگیرم که یه کارایی بکنم (تهدید از نوع خاتمی رو حال کردین؟!)
ببین مهدی جون، گل پسر! وقتی بهت شونصد بار گفتم بذار همه رو دعوت کنیم بیان عضو وبلاگ شن یه همچین روزیو می دیدم. ما کُلّهم (از اصطلاحات محبوب حاج رضا، علیه الرحمه) شش نفریم. از این تعداد:
کیوان که ماشاالله، اگه تو همه کاراش این قدر "پشتکار" نشون بده ...
مسیح هم که تو هر دوره زمین شناسی یه پست تک خطی می ذاره که یعنی مام هستیم.
مرتضی هم که...
ایرج هم که کاملا غیب شده (چیز خورش کردین؟)
خودتم که نمی دونم چرا فکر می کنی برای نوشتن باید فکر کرد! (آخ که اگه من هم یه همچین اعتقادی داشتم...)
می مونه خودم، که یا شروع نمی کنم یا اگه می کنم دیگه ول کن نیستم. حسابی حس نوشتنم گل کرده شماهام اصلا پایه نیستین. (می خواستم جای "حس" یه چیز دیگه بنویسم...)
با این تیم بی نظیر معلومه که کار و بار کساد می شه. اگه همه دعوت بشن بالاخره یه چند تایی پایه هستن که هر دفعه چیزی بنویسن. اون وقت هم کار وبلاگ رونق می گیره هم اون توضیحی که اون بالا گوشه راست نوشتی یه معنایی پیدا می کنه. حتما می خوای بگی تو این وبلاگو شروع کردی و اون وقتی که تو یه تنه می نوشتی من کجا بودم و از این حرفا، همه اینا درست و
ولی اصلا دلیل نمی شه. باید کاری کرد و من از این وضعیت ناراضیم. یه وقت دیدی رفتم برای خودم یه جایی وبلاگ علم کردم. چرا همین جا ننویسم؟ چون اسم وبلاگ گروهی داره ولی روح گروهی نداره، پس موندن توش بی معناس. هر جایی وبلاگ بنویسم مطمئنا اسم سرورش بلاگر یا بلاگ
اسپات یا این جور چیزا نخواهد بود (دقت کردین فعل زمان آینده داره از فارسی حذف می شه؟)، چون پدر منو در آورده تو این دو ماهه به خدا! پست گذاشتن توشو باید یکی از عذابای الهی به حساب آورد! خلاصه از ما گفتن و از شما نشنفتن، حالا همه رو دعوت نمی کنی، یه چند تایی رو دعوت کن. همه می تونیم روی مدعوین توافق کنیم. البته اینم بگم که جماعت ف.م. (فراخ ماتحت،
کار خودمه!) هشتاد و یکی احتمالا حتی حالشو ندارن ببینن میلی که به فرض محال تو براشون می زنی چی هست، عضو شدن بماند...

هان؟


یه چیزایی امروز به ذهنم رسید بنویسم، یه خورده متفاوت. اصلا ادعا نمی کنم که حرفام درست یا حتی منطقیه، ولی بهشون اعتقاد دارم.
شنیدم امسال شصت میلیارد دلار برای مصرف بنزین در ایران هزینه می شه. از شصت میلیارد دلار چهل و پنج میلیارد دلار سوبسید بنزین، گاز، گازوییل، نفت و برقه که دولت پرداخت می کنه. وحشتناکه، نه؟
البته من فکر می کنم یه کم این رقم از مقدار واقعی بیشتره، اما به هر حال واقعیته که مصرف انرژی ما نسبت به حجم اقتصادمون خیلی خیلی زیاده. بله، برای ما مردم دایناسور فسیل شده قرون وسطایی که دولت باید هزینه همه چیزمونو بده، دخترامونو شوهر بده، پسرامونو زن بده، به ما کار بده، آب بده، نون بده... این رقما فقط می تونه معنی "هشدار" و تهدید" داشته باشه.
قبول دارم که حجم بالایی از انرژی رو هدر می دیم، ولی آیا نگرانی مسئولین(؟) ما مثلا اینه که چرا بهره وری انرژی ما این قدر پایینه؟ به نظر من نه. چرا؟ نگاه کنین که در برخورد با این مشکلات چه راه حلی دارن: سوبسید بیشتر، تولید بیشتر برق، واردات بیشتر بنزین و در یک کلام: کمک به مصرف باز هم بیشتر. پول نفت رو هم که خدا برکتش بده! اگه واقعا مسئولین فهمیده و با شعور و بااراده ای داشتیم، باید تلاششون برای افزایش بهره وری و این جور
کارا رو ببینیم، نه ایجاد امکان مصرف بیشتر. هرچند دولت محبوب اراده شو نشون داده: با کمال اقتدار اعلام کرد امسال ساعت ها رو جلو نمی بریم، و در نتیجه یک ساعت تاریکی زودتر، یک ساعت مصرف بیشتر برق. من به هر کدوم از این حضرات نگاه می کنم دریایی از شعور و آینده نگری تو وجودشون می بینم خداییش.
از اصل مطلب دور شدم: وحشتناک بودن بازار بزرگ انرژی در ایران. توجه کردین چی گفتم؟ بازار بزرگ انرژی، هر مدیر با شعوری در آمریکا، ژاپن، آلمان یا هر جای دیگه ای که مسئولین سرشون به تنشون می ارزه به یه همچین بازار بزرگی به چشم فرصت نگاه می کنه نه تهدید. فرصت برای سرمایه گذاری، اشتغال، رقابت...، و رفاه بیشتر. قبول، قبول دارم که ما ایرانی جماعت تا وقتی بیرون گود هستیم فکر می کنیم هر کاری رو بهتر از همه اونایی که وسط گود هستن می تونیم انجام بدیم، قبول.
ولی یه نگاهی به امکانات و ظرفیت هایی که داریم بندازین. و مقایسه کنین با امکاناتی که مثلا چین یا هند دارن. باور کنین از نظر پوشش برق، انرژی مخابرات، راه و حمل ونقل، سرمایه های انسانی به مراتب ما از اونا جلوتریم. به شهرای بزرگشون نگاه نکنین. مناطق مرکزی و غربی چین از این نظر فاجعه است. فقط حدود 40 درصد هندی ها سواد دارن. وضعیت بهداشت غیر از شهر های بزرگ در بقیه جاها افتضاحه. نمی دونم تا حالا گذارتون به دشت کویر
افتاده یا نه. از طرود و معلمان در حاشیه شمالی دشت کویر تا جندق در حاشیه جنوبی دشت کویر راهی هست که درست مثل یه محور تقارن دشت کویر رو نصف کرده. حدود چهار ساعت رانندگی در جاده ای که در مجموع شاید بیست تا ماشین هم از کنارتون رد نشه. بیابونی که هیچ نوع موجود زنده ای و هیچ نوع گیاهی توش دوام نمی آره، باورتون نمی شه اگه بگم از این چهار
ساعت فقط حدود نیم ساعت پوشش موبایل وجود نداره! و این همون طور که گفتم یکی از مطرود ترین راه های منطقه اس. نتیجه این که می خوام بگم اگه یه مدیریت ژاپنی، آمریکایی ... که مثلا این جا رو به چشم وطنش نگاه می کرد و دید استعماری نداشت، با این همه ظرفیت خیلی سریع کارهای خیلی بزرگی می تونست انجام بده. می گم ژاپنی، آمریکایی... برای این که اینا ثابت کردن قابلیت دارن و گرنه منظورم مثالی از مدیریت قابل و باکفایته. ما تا دم دروازه توپو معمولا خوب جلو می بریم، بلد نیستیم گل بزنیم.

Friday, July 21, 2006

یار دبستانی من


ایرجو دو سه روز پیش دیدمش. می گفت سیگار فروشی کلاسش یه کم پایینه، ولی زندگیه دیگه، باید کرد! کیوانم تا حالا صد دفه بهش گفتم این کارا آخر عاقبت نداره، کو گوش شنوا. دیروز رفتم دیدن مهدی، دکترا ازش قطع امید کردن، ولی خودش روحیه اش خوبه. مرتضی هم هفته دیگه دادگاهشه، می گن اعدام رو شاخشه، دویست کیلو کم چیزی نیست خداییش. مسیح می گه می خواد رکورد رضازاده رو بشکنه، تا حالا رسیده به 55، پیشرفتش خوبه ماشاالله! خودمم که هم چنان دارم بیل می زنم!
الهی اسب آبی و ایضا جوجه تیغی در مورد کسانی که این جا چیزی نمی نویسن وظایف مربوطه رو انجام بدن!

هویجوری


سلام. با عرض شرمندگی من چند وقتیه دارم به این مخِ نداشته ام فشار می آرم که یه چیز توپی بنویسم ولی همچنان موفقیتی حاصل نشده. در نتیجه این دفعه اومدم همینجوری یه چیزی بنویسم که لال از دنیا نرم. از قدیم گفتند "زندگی منشوری است در حرکت دوار" خلاصه ما هم فعلا همین جوری حیرون در قاعده ی منشور نشستیم و به افق های دوردست می نگریم...

راستی یهو یاد این افتادم که دوباره داره قصه های جزیره رو می ذاره. آقا من خیلی با این سریال حال می کنم، مخصوصا با دو تا قسمتش. یکی اون قسمت که سارا موهای فیلیسیتی رو چید و کیک گیلاس رو زد تو صورتش. یکی هم قسمت دیروزیش که می خواستند فیلیسیتی رو اذیت کنند و گفتند که با سالی پاتس عوض شده. خیلی باحال بود، مخصوصا اونجایی که فیلیکس رفت اتاق و لباس های فیلیسیتی رو به سالی نشون بده. دوبله سریال هم واقعا محشره. این سریال رو که می بینم یاد آن شرلی می افتم که چقدر دوست داشتنی و با مزه بود. من کلا فکر کنم هفت هشت تا کتاب از کتابخونه دانشگاه گرفته باشم که چهار جلد آن شرلی و 1984 جرج اُرول و چهل ستون ابراهیم نبوی جزوش بوده. داشتم می گفتم که کتاب آن شرلی که -اسم اصلیش رویای سبز بود فکر کنم- چهار جلده که هر جلدش هم حدود 750 صفحه است. از این 750 صفحه هم نصفش توصیف شام و ناهار خوردنشونه! از اول تا آخر ملت در حال خوردن پای سیب و مربای توت فرنگی و هزار جور خوراکی دیگه اند. آدم حین کتاب خوندن دل ضعفه می گیره به خدا!

یادمه اون قدیما، در اوایل شروع به کار وبلاگ-بیخود زور نزنین شماها یادتون نمی آد- می خواستم هر دفعه یکی از کتاب هایی رو که خوندم معرفی کنم. نمی دونم موافقید یا نه. البته موافقتتون خیلی هم مهم نیست من در هر صورت رسالت فرهنگی خودمو انجام می دمD:
هر چند من تا حالا غیر از مرتضی، فرشاد و فرزین کسی رو تو دانشکده ندیدم که اهل کتاب خوندن باشه.البته بیشتر منظورم رمان خوندنه که مرتضی هم چندان اهلش نیست. (یکی نیست به من بگه "آخه مگه هر کی کتاب می خونه باید بیاد به تو گزارش بده؟! بچه پرروی فضول!") در هر صورت یه سری کتاب ها هست که اگه نخونید از دستتون رفته(همون نصف عمرتون بر فنای خودمون!) عین یه سری از فیلم ها یا آهنگ ها.

دیگه جونم واستون بگه که شما هم اگه مثل من چیز خاصی واسه گفتن نداشتید بیایید همین چیزهای عادی و احمقانه زنگی روزمره رو بنویسید دیگه. مثلا با ولع هر چه تمام تر مشغول خوردن گیلاسید، به طور اتفاقی یه دونه کرم تپل مپل خوشگل می بینید که داره بهتون لبخند می زنه، بعد یه دونه دیگه بر می دارید می بینید که بعله! شما یه ساعت داشتید کرم تناول می کردید عین خیالتون هم نبوده. به قول شاعر گفتنی "زندگی گیلاسی است، قورت باید داد آن را با کرم!" پس زندگی کنید و وبلاگ بنویسید.

نتیجه گیری اخلاقی : این علی-مُدّ پُسته العالی- است که وبلاگ را زنده نگاه داشته است.
نتیجه گیری غیر اخلاقی : این مرتضی است که منو کشته!
نتیجه گیری منطقی : این ایرج است که ... !!!

Wednesday, July 19, 2006

قطار اسپانیایی


هووووووی، اوهووووووی، آهااااااااای، چرا کسی چیزی نمی نویسه؟ یه کاری نکنین بساطمو جمع کنم برما. ببینم، شماها دارین چه غلطی می کنین؟ بنویسین بی غیرتا!
ترم سوم برای اولین بار ابوذر کبودیان (از بر و بچ مکانیک) ماجرایی که این آهنگ شرح می ده رو برام تعریف کرد. میان ترم نقشه کشی رو داده بودیم و داشتیم بر می گشتیم خونه. ماجرای پوکر بازی کردن خدا و شیطان...
گذشت و گذشت تا امروز، حدود یک ساعت پیش که من برای اولین بار به این آهنگ گوش دادم. و یه جورایی تاسف می خورم که چرا زود تر این آهنگ به دست من نرسیده بود؟ بدون آهنگ و اجرای فوق العاده Chris De Burgh شاید خوندن متن آهنگ لطفی نداشته باشه ولی به هر حال...


There's a Spanish train that runs between
Quadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
and people hear she's running still...

And then they hush their children back to sleep,
Lock the doors, upstairs they creep,
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep!!

Well a railwayman lay dying with his people by his side,
His family were crying, knelt in prayer before he died,
But above his head just a-waiting for the dead,
Was the Devil with a twinkle in his eye,
"Well God's not around and look what I've found,
this one's mine!!"

Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light,
And shouted at the devil, "Get thee hence to endless night!!"
But the Devil just grinned and said "I may have sinned,
But there's no need to push me around,
I got him first so you can do your worst,
He's going underground!!"

"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile,
"So throw away that stupid lance,
It's really not your style",
"Joker is the name, Poker is the game,
we'll play right here on this bed,
And then we'll bet for the biggest stakes yet,
the souls of the dead!!"

And I said "Look out, Lord, he's going to win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, he's going to win!.."

Well the railwayman he cut the cards
and he dealt them each a hand of five
And for the Lord he was praying hard
or that train he'd have to drive...
Well the Devil he had three aces and a king,
and the Lord, he was running for a straight,
he had the queen and the knave and the nine and ten of spades,
All he needed was the eight...

And then the Lord he called for one more card,
but he drew the diamond eight,
And the Devil said to the son of God,
"I believe you've got it straight,
So deal me one for the time has come
to see who'll be the king of this place,
But as he spoke, from beneath his cloak,
he slipped another ace...

Ten thousand souls was the opening bid,
and it soon went up to fifty-nine,
but the Lord didn't see what the Devil did,
and he said "that suits me fine",
"I'll raise you high to hundred and five,
and forever put an end to your sin",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!!"

And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."

Well that Spanish train still runs between,
Quadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
And people hear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess,
The Devil still cheats and wins more souls,
And as for the Lord, well, he's just doing his best...

And i said "Lord, oh Lord, you've got to win,
The Sun is down and the night is riding in,
That train is still on time, Oh my soul is on the line,
Oh Lord, you've got to win..."

Monday, July 17, 2006

علی ده میلیون دلاری-پایان


با کامنت anonymous قبلی خیلی حال کردم. به خصوص با انگلیسی ماهش. کاش اسمشو نوشته بود. البته اگه یه کم صبر می کرد می فهمید که نهایت قضیه چی شد. و اما بعد...
اگه من هنوز این جام و هیچ غلطی نمی تونم بکنم می شه نتیجه گرفت که سرانجام اون ماجرا چی بوده. از اون پولا یه سنت هم یه من نرسید.
همون طور که گفتم من میل هامو خیییییلی دیر به دیر چک می کردم و متاسفانه در مورد میل دوم هم هنوز این عادتو ترک نکرده بودم. هیچ وقت جوابی از آقای وکیل نرسید. گفته بود که بیست روز وقت داره و من هم بعد از تموم شدن مهلت میلشو خوندم. شاید دیگه کار از کار گذشته بود.
آیا واقعا این آقای وکیل راست می گفت؟ این 9/8 میلیون دلار واقعا ارث آقای "ر" بود یا این که در واقع همون 14/5 میلیون دلار نیجریه ای ها بود که با این ترفند می خواستن با من در موردش حرف بزنن. اگه وکیل به ماجرای آقای "ر" اشاره نکرده بود من راحت تر می تونستم نتیجه بگیرم که اینم یه جور کلاه برداریه. آیا واقعا اون طور که می گفت آقای "ر" کشته شده بود؟
آقای "ر" این همه پولو از کجا آورده بود؟ میل اول یادتونه؟ شاید از همون قرار دادهای over-invoiced که بهش اشاره کرده بودن. آیا واقعا آقای "ر" به شکل "تصادفی" کشته شده بود؟ یا این که قربانی یه ماجرای پیچیده شده بود؟
تنها گره کور این ماجرا از نظر من اینه که این نیجریه ای ها از کجا فهمیدن که من برای یه نفر در دانشگاه Delf هلند نامه نوشته بودم؟ از این که وکیل منو با اسم آقای"ر" صدا کرده بود می شد حدس زد که درست و حسابی از متن نامه خبر نداشته و گرنه می دونست که اسم من چیز دیگه ایه.
هر جوری به این ماجرا فکر کنین می بینین به چندین حالت مختلف عاقلانه، احمقانه، پلیسی، جنایی می شه تفسیرش کرد و تیکه های مختلفشو به هم ربط داد. بررسی همه حالت های ممکن به عنوان تمرین به خواننده واگذار می شود!
خیلی دلم می خواد بدونم چی به سر اون پولا اومد. اگه اساسا پولی در کار بود...

خوب... از قصه من خوشتون اومد؟ هان؟ پس بذارین اون روی سکه رو هم نشونتون بدم:
من تا این جا هر چی گفتم راست بوده. میل ها رو واقعا دریافت کردم و واقعا هم به دومی اش جواب دادم. اما... این ها همه اش سرکاری محض بود. متن ایمیل اول یادتون هست؟ اگه نیست یه نگاه دوباره بهش بندازین و در ضمن با آخرین نامه این صفحه هم مقایسه اش کنین. اگه خوشتون اومد به این و این هم یه نگاهی بندازین.
میل دوم چی؟ این جا و این جا رو بینین. اصلا خیالتونو راحت کنم، این جا و این جا و این جا دیگه آخرشه.

نتیجه اخلاقی: رفیق بی کلک مادر!

Sunday, July 16, 2006

علی ده میلیون دلاری-4


قبل از این که ادامه ماجرا رو تعریف کنم می خوام چند تا نکته رو به صورت
تیتروار بیان کنم (چه قدر از این "به صورت تیتروار" بدم می آد. تا حالا دقت
کردین چه تیپ آدمایی از این اصطلاح استفاده می کنن؟):
اول، ببینم شما نمی خواین پست بزارین؟ فقط من باید بنویسم؟ یادم باشه
دفعه بعدی که از این جور نوشته ها داشتم تخمه و از این جور چیزام پیش فروش کنم.
دوم، مهدی گفته اونم داستان دنباله دار "ولی" واقعی داره. ببینم یعنی من این
قدر خلاقیت دارم که یه همچین قصه ای سر هم کنم؟ اگه این جوریه ایول به خودم!
سوم، من کجا گفتم بعد از این که نامه رو با دقت خوندم فهمیدم اونا دلیل
خوبی برای اعتماد کردن به من داشتن؟ چرا مرتضی فکر کرده این جمله دوم نتیجه جمله اوله؟؟؟
و اما باقی ماجرا...
احتمالا می دونین که next of kin یه جورایی یعنی قوم و خویش نزدیک. که اگه
ازون نزدیک تر پیدا نشد وارث متوفی می شه. میل دوم از طرف یه نفر بود که خودشو وکیل آقای "ر" معرفی می کرد:



Dear "R"
I am "B" a solicitor at law. I am the personal Attorney To Mr "R", a
national of your country, who lived in Nigeria, Here in after shall be
referred to as my client. On the 21st of April 1999, my client was
involved in a car accident Along Sagbama express road. All occupants of
the vehicle Unfortunately lost their lives.


تا این جای کار من اون نیجریه ای ها رو جدی نگرفته بودم. حالا میلی دریافت
می کردم که دقیقا به آقای "ر" مربوط می شد. به علاوه این میل هم به نیجریه مربوط می شد. یادتون باشه که من هیچ جا نگفته بودم که برای آقای "ر" میل زدم. اما این آقای وکیل از همه چیز خبر داشت. پس حتما به میل های آقای "ر" دست رسی داشته و دیگه دلیلی نداشتم که حرفشو باور نکنم. البته یه جای نامه می لنگید، اونم این که آقای وکیل من رو "ر" صدا کرده. دقیقا اسم و فامیل آقای "ر" رو برای من به کار برده بود. در حالی که من در نامه ام برای آقای "ر" دقیقا خودم رو معرفی کرده بودم. اما ادامه نامه جالب تر شد:


I have contacted you to assist in repatriating the money and property
left behind by my client before they get confiscated or declared
unserviceable by the Bank where this huge deposit was lodged.

particularly, the ... Bank where the deceased had an account valued at
about 9.8 million dollars Has issued me a notice to provide the next of
kin or have the account Confiscated within the next twenty official working days...


دنباله نامه گفته بود که چون نتونسته وارثی پیدا کنه و با توجه به این که من و متوفی اسم فامیلمون یکیه (به هیچ وجه این طور نبود، یه دلیل خوب برای این که فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه است)، می تونه به شرط اجازه من، منو به عنوان وارث معرفی کنه. این جا رو داشته باشین:


If you agree, we can discuss your percentage. I have all necessary Legal documents that can be used to back up any claim we may make. All I require is your honest cooperation to enable us seeing this deal Through.
I guarantee that this will be executed under a legitimate arrangement That will protect you from any breach of the law.


جالبه نه؟ کاملا مشخصه که می خواد یه کار غیر قانونی انجام بده ولی under a legitimate arrangement. تضمین هم می کنه که برای من درد سری درست نشه. از اون جالب تر اینه که می گه در مورد درصد تو با هم می تونیم بحث کنیم. اگه این کار قانونی بود که تمام پولا به من می رسید و من باید درباره درصد جناب وکیل تصمیم بگیرم نه برعکس.
با این حال من به خودم گفتم سنگ مفت، گنجیشک مفت. یه میل برای وکیل زدم و گفتم
هسسسسسستمت...
سر انجام این ماجرا رو خودتون می تونین حدس بزنین. اما با این حال...
پایان داستان (و نتیجه گیری های اخلاقیش!) در روز های آینده
پی نوشت: خدا وکیلی، من یه دو ماهه دارم تو این وبلاگ چیز می نویسم، هنوزم یاد نگرفتم باید چه کار کنم که این بلاگر پستامو مثل آدم نمایش بده.

علي ده ميليون دلاري-4



همين فقط مي خواستم حالتو بگيرم تايتلتو زدم.
كپي رايت 1385




Saturday, July 15, 2006

علی ده میلیون دلاری-3


من باید چه کار می کردم؟
یادتون باشه که من مطلقا حدس نمی زدم این میل ممکنه به میلی که برای آقای"ر" زدم مربوط بشه. هیچ حرفی هم در این مورد نزده بودن.
فقط یه احتمال می دادم: یا منو گذاشتن سر کار یا این که منو با یکی دیگه عوضی گرفتن (این که شد دو تا احتمال!). البته من شنیده ام که اعتماد بعضی افراد رو با این جور میل ها جلب می کنن و بعدش به شکلی ازشون کلاه برداری می کنن. ولی همه تون می دونین که در این صورت بد ترین شخص ممکنو انتخاب کرده بودن.
همون طور که مرتضی در کامنت قبلی گفت، اونا چه طور می تونستن به من اعتماد کنن؟ مهم ترین شرط قضیه به شدت می لنگید و در نتیجه باعث شد که من این میل رو اصلا جدی نگیرم. هیچ جوابی بهشون ندادم.
اما، اما، اما، قضیه به همین جا ختم نشد. در ادامه اتفاقی افتاد که باعث شد یه بار دیگه و این بار با دقت بیشتری اون میل رو بخونم. اونا دلیل خوبی داشتن که به من اعتماد کنن... حدود یه ماه بعد من میل جالبی دریافت کردم با ابن عنوان:
next of kin
ادامه داستان در روز های آینده

Friday, July 14, 2006

كاملا شخصي


مهدي من اين كتاب داداشتو كي و كجا برسونم به دستت.
مي دوني كه تو اين دوره و زمونه نميشه اين جور كتابا رو زياد تو خونه نگه داشت . . منظورمو كه مي فهمي ؟يا نكنه توهام مثل من قضيه رو نگرفتي

Thursday, July 13, 2006

علی ده میلیون دلاری-2


اون موقع من یه عادت خیلی بد داشتم. اونم این که هر دو، سه، چهار، ... هفته یک بار میل هامو چک می کردم. خلاصه...، آدم باید بلا...، اِ ببخشید، بعله یه روز داشتم چک میل می کردم که به میل عجیب غریبی با این عنوان برخوردم:


VERY URGENT ASSISTANCE PLEASE


متنش که دیگه آخر Mission Impossible بود. یه چند خطشو بخونین:


DR "A"
LAGOS-NIGERIA

Dear Sir,

REQUEST FOR YOUR ASSISTANCE TO RECEIVE THIS FUND.
IN RESPECT OF THE TRANSFER OF US$14.5(FOURTEEN
MILLION FIVE HUNDRED THOUSAND UNITED STATES DOLLARS ONLY


به خصوص با اون ONLY آخرش خیلی حال کردم. در ضمن اینم بگم که من اسما رو سانسور کردم. حالا که چی؟ نمی دونم.


I, on behalf of my other colleagues from different Federal Government of
Nigeria owned parastatals decided to solicit your assistance as regards
the transfer of the above stated amount into your bank account.

This fund arose from the over-invoicing of various contracts
awarded in my parastatal to certain foreign contractors sometime ago.
We as holders of official positions in our various parastatals, were
mandated by this new civilian government to scrutinize all payments
made to certain foreign contractors by the past military government,and we discovered that some of the contracts they executed were grossly over-invoiced, either by omission or commission.

Also,we discovered that the sum of $14.5(Fourteen million Five Hundred Thousand American Dollars only)was lying in a suspense account, although the foreign contractors were fully paid theirentitlements after executing the said contracts.

We all agreed that the over-invoiced amount be transferred (for our own use) into a bank account provided by a foreign partner...


راستش من درست حسابی حالیم نشد که اینا چه جوری به این همه پول رسیدن. خوب، پولا اون جا خوابیده، درست. چه جوری شما می خواین این همه پولو بلند کنین؟ اون کلمه parastatals یعنی چه؟ در ادامه گفته بودن که من باید شماره حساب بانکی ام تو خارجو در اختیارشون بذارم (بابا چه حسابی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟) تا اونام پولارو بفرستن اون ور آب (اون ور آب خودشون البته!). اشاره ام کرده بودن که یه بابایی که می خواستن همین کارو باهاش بکنن یه چند میلیون دلاری کلاشونو برداشته. گفته بودن که در مجموع سی درصدی به من می رسه. فکر کن...
ادامه داستان در روزهای آینده
راستی مرتضی در مورد کامنتای پست قبلی ام... ببین فکر کنم بتونیم با "گفتمان" به یه جاهایی برسیم. می بینی که، من دستم تو کاره! همه چی رو که نباید همه جا گفت مومن... حالا شوما بیا، یه کاریش می کونیم...


Wednesday, July 12, 2006

ما گرفتار كدامين هيأ تيم ؟



ديديد اين ميلي رو كه جهانگيري زده به گروه؟
آقا ول كن اين برد و باخت و اين حرفا رو با اين نتايج ضعيفي كه گرفتند ببين دل چه كسايي رو سوزوندند..... اَ ه . . . . به راحتي با يه بازي خوب مي شد برشون گردوند به آغوش ميهن اسلامي .اصلا اشكالي نداره مهم اينه كه پرچما همه الله داشت ( غير از اون يه مورد كه برادراي زحمت كشمون در وزارت خونه دارند بررسي مي كنند)

ببخشيد علي وسط سريالت پيام بازرگاني پخش كردم.چون خيلي هيجاني بود و بيننده داشت گفتم اينجا بگم. وگر نه قصد ي جز مردم آزاري نداشتم .

علی ده میلیون دلاری-1


امروز می خوام یه ما جرای جالب براتون تعریف کنم.
قضیه بر می گرده به بیش از دو سال و نیم پیش، زمانی که من 9.8 میلیون دلارو به باد دادم. اون موقع دنبال یکی از فامیل های نزدیکمون می گشتم که حدود سی سال پیش به آمریکا رفته بود و بعدش هم خیلی ناگهانی حدود بیست سال پیش یه نامه ی قطع رابطه نوشت و غیبش زد...
بنا به شواهدی احتمال می دادم که اون شخص استاد دانشگاه Delf هلند شده و اون جا زندگی می کنه. آدرس ایمیلش رو پیدا کردم و براش یه میل زدم. طبیعتا اون منو نمی شناخت، برای همین هم کلی براش نشونی داده بودم و در نهایت ازش پرسیده بودم که حالا واقعا تو خودتی؟!
هیچ وقت ازش جوابی نرسید، علتش رو بعد از یه مدت فهمیدم: آقای "ر" (همون شخص مورد نظر که از این جا به بعد "ر" صداش می کنم.) به عنوان یکی از مهندسای شرکت شل در نیجریه کار می کرده و خودش و تمام خانواده اش سال 1999 تو یه تصادف رانندگی کشته شده بودن، در نتیجه نمی تونسته به من جواب بده. اما من اینو از کجا فهمیدم؟
قسمت جالب قضیه از این جا شروع می شه... می تونستم ادامه شو همین امروز بنویسم اما برای این که کارم خفن تر بشه و یه کمی هم کرم ریخته باشم...
ادامه داستان در روزهای آینده

Tuesday, July 11, 2006

يافتم


3 5 1 2 4 7 8 6 9
3 5 2 4 6 7 1 8 9
9 4 8 7 3 5 6 2 1
1 3 2 5 4 7 6 8 9
5 4 6 3 7 2 8 1 9
5 1 4 2 3 6 7 8 9
9 8 5 6 3 4 1 2 7
1 5 2 6 3 4 9 8 7
9 1 8 2 5 4 6 7 3
آقا اين كامنت هاي ايرج همه اش كد شده اس. من ديشب ديكدش كردم ماتريسشم همينه كه مي بينيد طرز كارشم كه بلدين بايد ضربش كنيد تو يه ماتريس كه هر سطرش از 1 تا 9 (است!!!!!!)
يا ساده تر اينكه ترتيب كلمات اين ماتريسس.
اكه تعداد سطر ها بيشتر باشه يا تعداد ستون ها ، طرف يه كد ديگه استفاده كرده




دِ مرد حسابي درست بنويس ديوونه شديم . مهدي تو چرا كامنتاي اين ايرجو درست نمي كني؟

من دولت تعيين مي كنم


ببين مهدي براي اينكه تعداد پستا زياد بشه جان من اجازه بده مردم جوك بنويسند هم بدبختيامونو فراموش مي كنيم هم وبلاگه يه جوني مي گيره.
ببين ما يه استعداد تو اين زمينه داريما ‌جوكها ي علي رو مگه نشنيدي؟
اگه اجازه ندي طي يك كودتا بر كنارت مي كنيم به جات دولت اصلاحات مياريم..
يه كاري بكن
يا بحث سياسي راه بنداز يا اگه مي خواي خيلي رونق بگيره بحث ناموسي








علماي قم به داد اسلام برسيد


آقا فهميديد كه يارو به زيدان چي گفته من ميگه براي تحريم ايتاليا ديگه پيتزا نخوريم .
ببين دست امريكا ي جهان خواهر (...) رو تو اين جريان پيدا مي كني .
راستش من مجبورم براي اينكه آمار پستاي كمتر از سه خطم زياد نشه يه كم دري وري ديگه بنويسم شرمنده ام
خوب چه خبر ؟؟
.......... ديگه چه خبر؟؟

گذشته ها

:این آهنگ فرامرز اصلانی خیلی قشنگه، مثل بقیه آهنگهاش.این که فقط شعرشه.با آهنگ فوق العاده ادست
آدم که به ياد گذشته هاش می افته
چشمونش ازگریه اشک آلود می شه
تصویری از روزهای رفته می بینه
که در اون هر چهره ای نابود می شه
هر پرستویی که به سویی می پره
خبر پایون فصلی را می بره
هر گل تازه ای که چشم باز می کنه
به خودم می گم که این نیز می گذره
.........می گذره
.........می گذره
..........می گذره
..........می گذره
کوچه های خاکی تهرون قدیما
پر زآواز نشاط بچه ها بود
شهر فرنگی تو اون دنیای کوچک
قصه هاش شیرینترین قصه ها بود
هر پرستویی که به سویی می پرید
خبر آغاز فصلها را می شنید
هدر گل تازه ای که چشم بازمی نمود
شاهد روزهای خوب کودکی بود
........کودکی بود
........کودکی بود
........کودکی بود
..........کودکی بود

Saturday, July 08, 2006

!!!مسئله

آقا یه مسئله !!! چرا وقتی یه نفر یه پست میزنه.حداکثر بعد از 3-4 تا کامنت بحث منحرف میشه؟ بماند که هممون یه نمه مسخره (به معنای کلمه) ایم .منظورم دلایل غیر از اینه.ا
:پی نوشت
.البته این جوری کلی مفاهیم جدید -اونم چه مفاهیم عمیقی!!- مطرح میشه

Thursday, July 06, 2006

یخ


وسط تیر، تو این گرمای جهنمی، سرما بخوری. آی حال می ده! آب ریزش بینی(گلاب به روتون)، روزی شونصد بار عطسه، گلومم که یه نموره درد مو کونه، حسابی مریض رفتم. الانم نشستم تو خونه، دارم زندگی می کنم!
لجم می گیره از این انگلیسیا، دمای هوای اون جا تازه شده سی و دو سه درجه. بیا ببین چه غربتی بازیی راه انداختن.

Wednesday, July 05, 2006

شل و ول ها



بعضی وقتها فکر کنید که اگه دارین داد می زنین و می تازونین و ... اونی که پهلوتون نشسته و داره تحملتون می کنه و آروم و آهسته کار خودشو می کنه و داد هم نمی زنه دلیلش این نیست که چیزی برای داد زدن نداره دلیلش اینه که شمارو حتی لایق شنیدن دادش نمی دونه!!!

Tuesday, July 04, 2006

نسل



چهار سال گذشت. و این برای من که همیشه "گذشته" و "خاطرات" تاثیر زیادی روم داشته خیلی معنی داره. چهارسال پیش، فردای چنین روزی قرار بود بریم که بالاخره شاخ این "غول"روبشکنیم. غولی که بخش عمده ای از 18 سالگی ما رو دزدید و ما با کمال میل بهش بخشیدیم تا احساس گناه نکنه! به این امید که در عوض، آینده ای بهتر داشته باشیم. اشتباه نکردیم. با کمال اطمینان می گم حماقت محضه که کسی فرصت و امکان اومدن به دانشگاه رو داشته باشه و ازش بگذره. امروز نمی خوام درباره ارزش دانشگاه اومدن بحث کنم. در آینده شاید،البته به کمک بقیه. امروز فقط می خوام برم تو کار "نوستالژی".
نوشتن این مطلب چه فایده ای می تونه داشته باشه؟ برای خودم تجدید خاطره، و برای کسانی که امسال که گذشت، سال دیگه قراره درگیرش بشن، البته اگه گذارشون این طرفا افتاد، امیدوارم، یه جور راهنمایی که اگه تو یه موقعیت مشابه قرار گرفتن، بدونن که تنها نیستن. اینم بگم که شاید از خوندن این مطلب طولانی حوصله تون سر بره. باید جای من می بودین تا الان درک کنین که چی می گم. به هر حال سعی می کنم حالی رو که داشتم، تا حدودی منتقل کنم.
اون شب 13 تیر ماه 81، ساعت حدود 10 شب بود که رفتم "بخوابم". من تا اون شب به یاد نمی آرم که هیچ وقت مشکل خواب داشته بوده باشم. اولین شب بی خوابی من هم زمان شد، شاید، با یکی از مهم ترین شب های زندگی من. من تا اون شب فکر می کردم که آدم خیلی خونسردی هستم، و واقعا هم همین طور بود. از کنکور می ترسیدم، مثل هر کس دیگه ای، و این ترس خوشبختانه باعث بی خوابی یا فلج شدن من نمی شد، باعث شد من از یه آدم بی نهایت بی نظم، و البته "فراخ ماتحت" تبدیل بشم به یه آدم با برنامه ریزی کاملا منظم و کاملا متعهد به چیزی که برنامه ریزی شده. هنوز هم وقتی به تقویمی که توش برای درس خوندن برای کنکور برنامه ریزی کرده بودم نگاه می کنم تعجب می کنم که واقعا اینا همه اش کار منه؟... و از خودم می پرسم اون آدم منظم الان کجاست؟
خلاصه، داشتم اولین شب بی خوابی رو تجربه می کردم. مدام دهنم خشک می شد و آب می خوردم. ازین طرف تخت خواب غلت(غلط) می زدم به اون طرف. and vice versa. خوابم نمی برد که نمی برد. از سفرهای پی در پی و بی ثمر به دستشویی هم دیگه ننویسم که گلاب به روتون حسابش از دستم در رفته بود. دل پیچه عجیبی داشتم. علائمی کاملا شبیه مسمومیت غذایی که البته نشونه استرس خیلی زیاد بود، نه مسمومیت. انگار تموم استرسی که باید تو این چند ماهه خودشو نشون می داد و نداده بود، جمع شده بود برای شب آخر و داشت تموم انرژی منو ازم می گرفت. خوابم نمی برد. جرات نداشتم به ساعت نگاه کنم چون می دونستم اوضاع خیلی خرابه. اما بالاخره تسلیم شدم: ساعت حدود دو و نیم بعد از نصفه شب بود و من حتی یک ثانیه هم خوابم نبرده بود. دل پیچه، خشکی دهن هم هنوز ادامه داشت، تازه، ترس از بی خوابی هم بهشون اضافه شد. جرات نداشتم کسی رو بیدار کنم و بهش بگم اوضاع چه جوریه چون این کار معنیش این بود که قبول کردم مشکلی وجود داره و حتی همین قبول کردن هم تو شب به اون مهمی فاجعه ای بود برای خودش. یادم نیست در ادامه چه اتفاقی افتاد اون شب.
تا این که ساعت حدود پنج و نیم منو از خواب بیدار کردند. چون از خواب بیدار شدم، نتیجه گرفتم که بالاخره خوابم برده بوده، حالا چه قدر؟ نمی دونم، ولی مسلما خیلی خیلی کمتر از چیزی که احتیاج داشتم. به سختی چیزی تونستم بخورم، و دیگه همه فهمیده بودن که اوضاع خرابه. برای این که وضع باز هم بد تر بشه، قبل از بیرون رفتن از خونه باز هم گلاب به روتون همون مختصری که قورت داده بودم هم تخلیه شد، البته از راه دهن. وقتی دیدم وضعیت این جوریه یه لحظه تصمیم گرفتم که بی خیال امتحان بشم. با اون حال و روزی که من می دیدم، امید نداشتم که حتی یک ساعت هم سر جلسه دووم بیارم. به هر حال به هر شکلی بود رفتم سر جلسه.
جلوی حوزه امتحانی بچه ها همه جمع بودن و عجیب که وقتی دیدمشون انگار همه چی یه دفعه عوض شد. احساس می کردم حالم به مراتب بهتر شده. یه نشونه واضح از این که تموم اون حالات از استرس بوده نه یه مشکل جسمی. با این حال بی خوابی دیشب و خراب کاری صبح کار خودشو کرده بود و می دونستم که امید زیادی نباید داشته باشم. صابونشو به تنم زده بودم که امسال پرید، باید به فکر سال دیگه باشم. و همین طرز فکر، باورتون نمی شه، به شدت به من کمک کرد. قبول کرده بودم که حالا به هر دلیل، باخته ام و همین باعث شد با آرامش کامل کامل برم سر جام بشینم. مثل کسی که، فرض کنین، مصمم مصمم شده که خودکشی کنه. دیگه این آدم از چه خطری ممکنه بترسه؟ تصادف؟ سقوط از ارتفاع؟ سکته قلبی؟ اون آماده ی آماده اس.
با آرامش عمومیا رو خیلی خوب جواب دادم. یه کم امید وار شدم. اختصاصیا رو هم به هر حال به سرانجام رسوندم. گر چه خوب یادمه تموم مدت امتحان احساس می کردم مغزم داغ داغه. وقتی چشامو رو هم می ذاشتم دیگه به سختی می تونستم بازشون کنم. ولی تسلیم نشدم. قبول کردم که چیزی برای از دست دادن ندارم و تا آخرش دووم آوردم.
دنباله این مطلب چی باید بنویسم؟ فکرشو بکنین اگه اون روز صبح من تصمیمم رو برای نرفتن سر جلسه عملی کرده بودم، چه قدر سرنوشتم ممکن بود عوض بشه. الان کجا بودم؟ خدا می دونه.
فکرشو که می کنم می بینم شایدم من خیلی خوش شانس بودم که استرس من شب قبل از کنکور و نه سر جلسه، خودشو نشون داد، گرد و خاکشو کرد و رفت و گذاشت سر امتحان به کارم برسم. خیلیا رو می شناسم که استرس سر جلسه کار دستشون داد.
شاید نباید مطلبو این جا تموم کنم، شاید می طلبه یه نتیجه گیری ای، چیزی در ادامه بنویسم ولی اصلا نتیجه ام نمی آد!
یک جهان حادثه در پشت نگاه من و توست/
لحظه ها گر نخروشند گناه من و توست
تیک تاکی که ز گیتار زمان می خیزد/
تپش زیستن آه به آه من و توست
باغ آیینه نمایش گر پاییز شده است/
بس که افسرده ز تکرار نگاه من و توست
یک جهان پنجره می خواندمان برخیزیم/
چشم انداز زمان چشم به راه من و توست
این همه دود نفس ابر حریق قفس است/
پرده ی روز و شب و هفته و ماه من و توست
ننشینیم و به دیوار سکون تکیه دهیم/
در و دیوار در آینده گواه من و توست
**بهمن رافعی**
پ.ن.: (قابل توجه مهدی) این استرس هیچ ربطی به اون "استرس" که من و مهدی می شناسیم نداره. اون اسم خاصه! "استرس" با ما به ازین باش! (مهدی به نظر تو، "استرس" وبلاگمونو می خونه؟!)

Monday, July 03, 2006

بچه ها متشکّریم


سلام. به مبارکی و میمنت این صدمین پست این وبلاگه. ما هم فرصت را مناسب دیدیم که اول یه تریپ تشکر و این حرفا بریم بعدش هم یه سری آمار و ارقام ارائه کنیم خدمت کلیه خوانندگان و اعضا.
در این یکی دو ماهه اخیر وبلاگ یه مقداری رونق گرفته که یکی از عواملش حضور ایرج بود که علاوه بر حضور پرشور خودش کلی سوژه هم دست ما داد و مهم تر از اون باعث شد مرتضی هم برگرده. البته فکر کنم مرتضی بیشتر قصدش ضایع کردن من بود چون هر چی ما بهش گفتیم بیا، نیومد. اما به محض اینکه ایرج دهن وا کرد با کله اومدش.(تریپ اقتدار و محبوبیت که ما بهره ای ازش نبردیم!)
هر چند مدتی بود که مرتضی به غیبت صغری رفته بود ولی ظاهرا مجددا ظهور کرده. (احتمالا به دلیل گسترش فساد در وبلاگ توی این چند وقته!) خلاصه که ایول! اگه بتونی شرح ما وقع در کارآموزیت رو هم بنویسی خیلی توپ می شه. به یاد پارسال و میل های خفنت!

عامل دوم حضور علی بود که هم خوب و مستمر می نویسه، هم نوشته هاش کامنت خیزه (هر چند بی ربط!)، هم اینکه کلی مطلب مفید توی نوشته هاش هست به خصوص توی نتیجه گیری های اخلاقیش. مسیح هم همچنان به سنّت نوشتن پست های یه خطیش پایبنده و گهگاه سوالات جالبی رو هم مطرح می کنه. کیوان هم که غایب همیشه حاضره! به سختی می تونید پستی ازش پیدا کنید ولی در عرصه کامنت بسیار تلاشگر ظاهر شده!
حضور خواننده های شناس و ناشناس هم رشد چشمگیری داشته که باعث دل گرمی ما ها شده.(احتمالا مجموعشون از تعداد انگشتان یک دست تجاوز می کنه!) از کلیه دوستان خواهش می کنیم که هر چه سریع تر به جمع آشنایان و از اون با حال تر اعضا بپیوندند.

و اما بعد یه سری آمار هم هست که به سختی و با کمک جمعی از انگشتان مبارک خودمون (جهت انجام محاسبات پیچیده آماری!) تهیه شده. توضیح اینکه آمار زیر فقط به پارامترهای کمی توجه شده و هیچ جوری نتونستیم پارامترهای کیفی رو هم لحاظ کنیم. در این زمینه احتمالا باید یه سری کارشناس بشینند دور هم و یه کمیته تحقیق و تفحصی چیزی هم تشکیل بدند تا به نتیجه برسند.
اعداد توی پرانتز به ترتیب از راست به چپ عبارتند از تعداد کل پست ها، تعداد پست های کپی - پیست (یا پست هایی که قسمت اعظمشون از کپی - پیست تشکیل شده) و عدد آخر هم تعداد پست های شامل سه خط یا کمتره. آمار داده شده از مجموع صد پست (با احتساب همین پست) استخراج شده.

مهدی(32 ،2 ، 0) ، مسیح (25 ، 6 ، 9) ، مرتضی (14، 1 ،3)، ایرج (11 ، 5 ، 0)، علی (11 ، 1، 1)
کیوان (7 ، 1 ، 1)

بیشترین تعداد پست دریک ماه مربوط به ماه May هست با 29 پست . و بیشترین تعداد کامنت هم مربوط به پست گلنگدن با 28 کامنت. طولانی ترین مدتی که چیزی تو وبلاگ نوشته نشده 83 روز و از 25 شهریور تا 18 آذره .

آنچه خواندید گزارشی بود از دستاوردهای این وبلاگ مقدس! در طی نزدیک به 16 ماهی که از تولد آن می گذرد. هر چند در طی این مدت بارها و بارها دشمنان و ایادی استکبار جهانی و یا عناصر خودفروخته با هجمه به ارزش ها و توهین و توطئه بر ضد خدمتگزاران مخلص و جان بر کف این وبلاگ، سعی در نادیده انگاشتن و زیر سوال بردن این زحمات و دستاوردها داشته و از هیچ گونه تلاشی جهت براندازی و ضربه زدن به این وبلاگ و خادمان امت وبلاگ پرور دریغ نورزیده اند.
اما در سایه سار عنایات الهی و حمایت بی دریغ دانشجویان همیشه در صحنه و تدبیر و درایت و رهنمودهای عالمانه اَدمین فرزانه وبلاگ، هیچ گاه نائل به اهداف شوم و بی شرمانه خویش نگشته اند. قلم به دستان مزدور و عوامل فریب خورده که با در اختیار داشتن رسانه های بیگانه و انجام نظرسنجی های دروغین که ساخته و پرداخته ذهن منحرف و قلب زخم خورده آنها می باشد، سعی در القای ناتوانی و ناکارآمدی مسئولین این وبلاگ را دارند هرگز از اعمال ننگین خود طرفی بر نخواهند بست. این بنده حقیر نیز با اجازه از برادر مرتضی ضمن کوبیدن مشت محکمی به دهان زالوصفتان متظاهر بار دیگر با آرمان های والا و توپ خود تجدید میثاق کرده و از دشمنان قسم خورده می خواهم که به جلو رفته و بوق بزنند. ان شاء الله و به کوری چشم منافقان کوردل و دشمنان اسلام و مسلمین این وبلاگ همچون گذشته و با اقتدار و صلابت هر چه بیشتر به فعالیت شکوهمند و افتخارآفرین خود در کلیه عرصه ها ادامه خواهد داد. با آرزوی سلامتی و طول عمر برای سرور وبلاگ خوانان دو عالم که مشوق اصلی بنده در ادامه این راه بودند پست خود را به پایان می برم.

توصیه های ایمنی را جدی بگیرید


سلام. امروز می خوام بگم که اگه آدم به چیزی اعتقاد داره حتما باید به اون پایبند باشه.
دیروز به همراه یکی از رفیقان شفیق رفتیم سینما. من معمولا توی سینما رفتن خیلی حساسم و اگه یه درصد هم احتمال درپیت بودن فیلم را بدم عمرا نمی رم سینما. اما نمی دونم دیروز چی شده بود که با وجودی که اوضاع مزاجیم اصلا خوب نبود(گلاب به روتون هر یه ربع یه بار ...!) پایه شدیم که بریم آتش بس اون هم سانس افغانی رو (4:30) که البته خیلی هم شلوغ بود. یه جورایی مطمئن بودم باید فیلم جفنگی باشه ها. آخه از فیلمی که مهناز افشار و محمدرضا گلزار توش بازی می کنند چه انتظار دیگه ای می شه داشت. اما گفتم شاید معجزه بشه. آخه فیلم مثل چی فروخته (نزدیک یک میلیارد تومن!) من نفهمیدم که چه جوری می شه که آدم چند سال پس از ساختن فیلم خوبی مثل"دو زن" به همچین قهقرایی بیفته. خدایا کی می شه که بفهمیم خوش تیپ و جیگرطلا بودن تنها شرط واسه بازیگری نیست. یه نموره شعور و استعداد هم می خواد. بابا مگه خانواده دکتر ارنست که ده سال یه لباسو می پوشیدند کارتون موفقی نبود که خانم کارگردان خیال کرده بود اگه هر دو دقیقه یه بار لباس های بازیگران ناناز فیلم عوض بشه، فیلم خیلی جذاب می شه (قیاس مع الفارق رو حال کردین خداییش!). فیلم مثلا کمدی بود اما بیشتر اسمش رو می شد گذاشت [...] تخیلی (با تاکید بر بخش اول!)، آخرِ بامزگی فیلم متلک هایی بود که این بچه راهنمایی ها به هم می اندازند.
تنها فرقش با فیلمفارسی ها این بود که به جای اینکه عزت خان به اختر خانم بگه که: "اختری، چادورتو درست بکش سرت و الّا شیکمتو سفره می کونم"، یوسف به سایه می گفت "خانم مهندس، دوست ندارم با همکارهای مردت معاشرت کنی!"
بدترین قسمت اعصاب خورد کن فیلم هم نطق کردن های این روانشناسه بود. نمی دونم طرف می تونست از این مسخره تر و شعاری تر فیلم بسازه یا نه؟!
خلاصه که دیدن این فیلم اوضاع دل و روده مون رو بدتر کرد جوری که تا صبح خوابم نبرد.فکر کنم تهمینه میلانی هم در حین ساختن فیلم حال و روز من رو داشته! در هر صورت من پساپس از همه تون به خاطر درپیت بودن این نوشته(مطابق معمول!) معذرت می خوام، از آدم نباید انتظار داشته باشید که بعد از دیدن همچین فیلمی شاهکار ادبی خلق کنه!

نتیجه گیری اخلاقی : برای کاستن از غم شکست سه تا تیم محبوبتون به جای اینکه برین سینما فیلم کمدی ببینید، کله تون رو محکم بکوبید به دیوار!
توصیه ایمنی : هنگام داشتن [...](روم به دیفال!)، به جای فیلم ساختن یا سینما رفتن به دستشویی رفته و از قرص دیفنوکسیلات استفاده کنید.

برگردیدن


من برگشتم. بعد از پنج روز دوری از حضرت اینترنت(ع) دوباره اومدم ببینم دنیا دست کیه.
راستی می بینم که استعداد من برای چت روم باز کردن خیلی خوبه. پست قبل تریم این همه کامنت داشت. کلی حال کردم، بعد رفتم ببینم کامنت ها چیه، بابا می خواین چت کنین برین چت روم. اسد الله، کرم علی، اگه می خواین بنویسین درست یه ندا بدین به مهدی دعوتتون کنه عضو شین دیگه.
اگه خیلی دارم پرت و پلا می نویسم مال اینه که همین الان دارم می نویسم.(این جمله آخری رو خودم هم معنیش رو نفهمیدم. اگه شما فهمیدین به من هم بگین!)

Sunday, July 02, 2006

سلام



سلام
ايرج جون تو كه شبكه و كدينگ و اينا تركوندي يه كارت اينترنت خوب به من بگو بگيرم از كجا (جان من حال كردي جمله رو مهدي ؟) از شرايط اساسيشم اين باشه كه 10 ثانيه به 10 ثانيه قطع نشه......فقط