برق و کامپیوتر81

Wednesday, May 31, 2006

شرف نامه بایسنقری


تو یکی از صحنه های فیلم عصر جدید، چارلی چاپلین داره تو یه خیابون قدم می زنه. یه کامیونه هم ازون اطراف داره رد می شه. یه دفعه پرچم خطر از پشت کامیونه می افته رو زمین. چارلی هم پرچمو بر می داره و شروع می کنه دنبال کامیونه دویدن. کامیونه می پیچه تو یه خیابون دیگه، چارلی هم به دنبالش. اتفاقا یه عده کارگر هم تظاهرات(کمونیستی؟) راه انداختن و چارلی خیلی تصادفی درست جلوی اونا قرار می گیره و همین طور هم داره پرچم قرمزو تکون می ده(فیلم سیاه و سفیده). خلاصه چارلی بی خبر از همه جا رو می گیرن به این اتهام که رهبر این تظاهرات تویی. حالا بیا و درستش کن. قضیه کارتون روزنامه ایران و ماجراهای بعدش منو یاد این صحنه انداخت. یه کم دیر شده ولی راستش چیز جالب تری به ذهنم نرسید بنویسم. خواستم پشت بندش یه تریپ تحلیل سیاسی هم بیام ولی می بینم ما بچه این محل نیستیم. هر چی فکر می کنم می بینم شعور سیاسیم در حد آلبالو خشکه یا فوق فوقش تمر هندیه، مارو چه به این حرفا.
نتیجه اخلاقی: Cielo به اسپانیایی یعنی بهشت.

Tuesday, May 30, 2006

چی بگه آدم؟

عجب وضعی شده, دیروز توی خیابون یه پارچه دیدم که دم یکی از این مؤسسات کنکور نصب شده بود و روش نوشته ای بود یه این مضمون که در کنکور گذشته هر کس که آقای ... براش دعا نوشته قبول شده.و بعدش هم نوشته بود که هر کس از این دعا ها می خواد باید هفتاد هزار تومن به فلان حساب واریز کنه.تازه آخرش هم گفته بود که برای کنکور 86 هم از حالا سفارش قبول می شه . ببین وضع به کجا کشیده ها.ا

زندگي نوشيدن قهوه است


گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم.

پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد

Sunday, May 28, 2006

ول کن بابا


اه دیگه اعصابم داره خورد می شه.
چرا هیچ چی جور نمی شه.
تف به این زندگی سگی.
حالم دیگه داره به هم می خوره

Saturday, May 27, 2006

بااااااااااااااباااااااااااا

مرتضی داشته بااااااااااااااااااااش
بقیه هم اگه دوست دارند ببینند

Thursday, May 25, 2006

گودرز و شقایق


اول، آقا من امروز پایه شدم نون یه عده رو آجر کنم.
دیکدیلی دیم دیم، دیکدیلی دیم دیم، دیم، نظر سنجی:
آشغال ترین ومزخرف ترین ISP که تا حالا ازش استفاده کردین چیه؟
من شخصا البرز رو پیشنهاد می کنم. به قول خودشون اولین شبکه سراسری اینترنت ایران(اَییییی، اَه اَه اَه اَه اَه...). باورتون نمی شه چقدر آشغاله. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید.
به بهترین جواب یک هفته استفاده مجانی از همون ISP جایزه داده می شه!
و اما بعد، چرا این Yahoo! Messenger من Login نمی شه؟ من البته فقط برای چک کردن offline هام، اونم تقریبا هر سه ماه یک بار ازش استفاده می کنم. نشون به اون نشونی که مثلا حدود دو هفته پیش خوندم ebookی که حدود دو ماه پیش به مهدی داده بودم ویروسی بوده و یه حال اساسی بهش داده. مهدی هم ورداشته برای من off گذاشته، خوشبختانه همون روزا به شکل Realtime هم خبرش رو به من داد، اگه نه من تا دو هفته پیش هم خبر دار نشده بودم.
اینم که همتون شنیدین، همین جوری الکی پایه شدم بذارمش اینجا:
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی روی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره

می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونه ام
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم

نتیجه اخلاقی: برای من off نذارین...خُب؟

Wednesday, May 24, 2006

وَ

.يه کبوتر سفيد که يه دستمال سفيد به نوکش گرفته
اگه شما ببینید چی فکر می­کنيد؟

سارا و سهیل


سارا و سهیل اسم دو تا شخصیت اصلی بخش کودک روزنامه(یا هفته نامه!) ایران جمعه است. فکر می کنم حدود یک سال و نیم پیش بود که به لطف فرشاد باهاشون آشنا شدم. به جرات می تونم بگم کمدی ترین و با حال ترین نوشته هایی که توی این چند ساله خوندم همین نوشته هایی بود که از زبان سهیل توی صفحه اول نوشته می شد. هر بار یه موضوع جدید بامزه و به یه زبونی که همیشه به خودم می گفتم که کاش اینها نوشته های من بود. راستش رو بخواهید توی این چند وقت به فکر افتاده بودم که یه نوشته ای واسشون بفرستم ببینم چاپ می کنند یا نه.علاوه بر فوق العاده بودن نوشته ها، کاریکاتورهایی هم که مرتبط با موضوع و در گوشه کنار صفحه کشیده می شد خیلی باحال و توپ بود و من قبل از این نمی دونستم که همه اش کار مانا نیستانی بوده. افراد کمی توی مملکتمون داریم که اینقدر خوب به زبان تصویر حرف می زنند. فکر نمی کنم غیر از علی رادمند (که مدت های زیادی هر هفته پنج شنبه ها منتظر طرح روی جلدش واسه گل آقا بودم)، بزرگمهر حسین پور و تا یه حدی هم نیک آهنگ کوثر کسی توی این کاریکاتوریست های جوون به این خوبی کار کرده باشه.
داشتم می گفتم که چقدر با این سارا و سهیل حال می کردم. فکر نمی کردم بعد از تشکیل دولت جدید و عوض شدن مسئولان روزنامه ایران (که الحق هم روزنامه به درد نخور و بی بو و خاصیتیه!)، ویژه نامه کودک به کارش ادامه بده. من اصلا موندم چرا یه همچین چیز باحالی توی روزنامه ایران چاپ می شد. ولی خب به کارشون ادامه دادند و من البته هنوز منتظرم که فرشاد شماره های بعد از زمستون رو برای من بیاره بخونم. توضیح اینکه من تا حالا خودم موفق نشدم تو روزنامه فروشی ها، ایران جمعه رو پیدا کنم. توی شماره آخر مطلبی نوشته شده تحت عنوان "چه کنیم که سوسک ها سوسکمون نکنند" . که آخر همین نوشته می آرم تا بخونید و لذت ببرید. حالا به خاطر یه کاریکاتور کوچولو کنار صفحه به ترک ها برخورده که چرا بهشون توهین شده.(حالا اگه سوسک ها اعتراض کرده بودند یه چیزی!) و هی دارند شلوغ می کنند. قول می دم نصف کسانی که دارند اعتراض می کنند اصلا تو عمرشون روزنامه نخوندند. ما ایرانی ها متخصص ساختن کوه از کاه هستیم یا برعکس. پریروز شنیدم که کاریکاتوریست از روزنامه اخراج شده. داشتم دیوونه می شدم ولی امروز خوندم که مانا نیستانی و سردبیر ایران جمعه بازداشت شدند و روز نامه هم توقیف شده. من فکر نمی کنم هیچ جای دنیا همچین اتفاقات احمقانه ای بیفته. من موندم که این طنز نویس های بدبخت چه گناهی کردند. یه جمله معروف هست که می گه: "حماقت تنها چیزیه که نهایت نداره" و حالا فکر می کنم باید برای همیشه از سارا و سهیل و گروه چ.س.م.خ (چنگیز، سهیل، منصور و خسرو )! خداحافظی کنیم. نمی دونم چرا ما به هر چیزی علاقه مند می شیم بعد از یه مدت کوتاه واسه همیشه از دستش می دیم! در هر صورت نوشته آخرین شماره رو بخونید و لذت ببرید.

سهيل تقديم مى كند
چه كنيم كه سوسك هاسوسكمان نكنند؟


ماه خرداد كم كم نزديك مى شه و فصل امتحانات داره از راه مى رسه. اين هيچ ربطى به مطلب امروزمون نداشت و فقط گفتم تا يه كم حالتون گرفته شه. يكى از چيزهايى كه با خرداد مى آد، گرماى هواست و يكى از چيزهايى هم كه با گرما مى آد، سوسكه. چند سالى مى شه كه ورژن هاى جديد سوسك و پشه به بازار اومدن كه چهار فصل هستن و سرما و گرما حاليشون نيست. اما به هر حال گرماى هوا باعث مى شه ورژن هاى قديمى هم بيان به ميدون و اون وقته كه سارا از توالت بپره بيرون و جيغ بزنه: «ماماااان... سوكس! سوكس!» سارا به سوسك مى گه سوكس! خدايى مخ اين بچه ُقلفه، حرف زدن هم بَلَت نيست!البته سوسك ترسيدن نداره، اما مشكل اينه كه خيلى پرروئه و آدم نمى دونه چى كارش كنه. هر كس ديگه اى روشو واسه ما زياد كنه سه سوته سوسكش مى كنيم، اما سوسك رو كه نمى شه سوسكيد. چون خودش سوسك هست. اينجاست كه لازم مى شه چند تا فن يادتون بدم تا جلوى سوسك ها سوسك نشيد!
روش اول: گفتمان>بعضى ها معتقدن كه آدم نبايد از همون اول بره سراغ خشونت ورزى، چون كه حيفه، مزه اش مى ره. پس اول بايد سعى كنيم خيلى متمدنانه بشينيم سر يه ميز و با سوسك ها گفت وگو كنيم. اما مشكل اينجاست كه سوسك، زبون آدم حاليش نمى شه. دستور زبان سوسكى هم آنقدر سخته (هنوز هيچ كى درست نفهميده كدوم فعل هاشون ing مى گيره) كه هشتاد درصد خود سوسك هام بلد نيستن و ترجيح مى دن به زبون هاى ديگه حرف بزنن. وقتى سوسكا زبون خودشونو نمى فهمن، شما چه جورى مى خواين بفهمين؟! واسه همين مذاكره به بن بست مى رسه و روش هاى شيرين خشونت آميز لازم مى شه!>
روش دوم: قطع منابع غذايى>قبل از اينكه دست به دمپايى شين و خين و خين ريزى راه بندازين بد نيست از روش هاى اساسى ترى مثل قطع منابع غذايى استفاده كنين. مى دونين كه سوسك ها بيشتر توى چاهك توالت زندگى مى كنن و غذاى اصلى شون... آره ديگه، همونه! پس براى اينكه دستشون به غذا نرسه بايد يه مدت، توليدات خوراكى اونا رو تعطيل كنين. يعنى طرف توالت نرين. دو ماه كه به جاش توى باغچه و پاى درخت ها كارتونو كردين، هم غذاى سوسكا ته مى كشه و از گشنگى منقرض مى شن، هم گل ها بهتر رشد مى كنند و باغچه تون سرسبز مى شه!>
روش سوم: حيوانات شكارچى>همون جور كه گفتم، سوسك توليدات ما رو مى خوره، خيلى از موجودات _ مثل مرغ _ سوسك رو مى خورن بعد ما هم اون موجودات رو مى خوريم و از اين طريق توليداتمون رو دوباره به مصرف مى رسونيم. به اين قضيه مى گن: چرخه غذايى. يكى از راه هاى مبارزه با سوسك، استفاده از موجوداتيه كه توى اين چرخه از سوسك تغذيه مى كنن؛ كلاغ، مارمولك، قورباغه و منصور از سوسك خورهاى معروف هستن (آخه يه بار يواشكى لاى ساندويچ منصور سوسك گذاشتيم، اونم نفهميد و تا تهش خورد!)مى تونين يكى از اين حيوانات شكارچى رو نزديك محل زندگى سوسك ها نگه دارين تا نسلشون رو منقرض كنه، مثلاً قورباغه ول كنين توى توالت. البته بايد شرايطى فراهم كنين كه قورباغه احساس آسايش و رفاه كنه و همون جا بمونه: حمام، جكوزى، مبل هاى راحتى، تلويزيون و دى.وى.دى پلير، يخچال و فريزر، خلاصه همه چى. اما يادتون باشه توى يخچالش فقط آبليمو و سس و خردل بذارين، چون اگر قورباغه يه يخچال پر از مرغ و ماهى داشته باشه، ديوونه است بره سوسك شكار كنه؟!بعد از دو ماه، نسل سوسك هاتون منقرض مى شه، فقط مسأله اينه كه به جاش يه اتاق پر از بچه قورباغه دارين (توالت خونه رو كه نمى شه دست قورباغه مجرد سپرد، خوبيت نداره!) نظر منو بخواين مى گم منصور رو بذارين توى توالت، خرجش هم كمتره!>
روش چهارم: دمپايى>مى گن يه روز سوسكه مى ره پيش روانشناس و مى گه: «دكتر، من شب ها خواب بد مى بينم.» دكتر مى گه: «چه خوابى؟» سوسكه جواب مى ده: «يه كمد پر از دمپايى!»دمپايى قديمى ترين سلاح بشر مقابل سوسك هاست. اينطور كه تحقيقات باستان شناس ها نشون مى ده، انسان هاى اوليه يك ميليون سال قبل، دمپايى رو براى كشتن سوسك اختراع كرده بودن و چند قرن بعد تازه فهميدن كه مى شه پوشيدش.وقتى سوسكى دمپايى مى خوره تو سرش، چپه مى شه و لنگ هاش مى ره هوا و بى حركت مى مونه. اما گول نخورين، نود درصد مواقع، خالى بنديه و طرف داره فيلم مى آد. فهميدن اين قضيه آسونه: يه پر مرغ بردارين و شكم سوسكه رو قلقلك بدين. سوسك ها خيلى قلقلكى ان، طاقت ندارن و غش غش مى خندن. اون وقت محكم بزنين تو سرش تا ريقش دربياد.>
روش پنجم: حشره كش >دو جور حشره كش داريم: خوراكى و غيرخوراكى. سوسك كش هاى غيرخوراكى يا اسپرى هستن كه خيلى سريع عمل مى كنن و آدم درجا خفه مى شه يا محلول كه بايد ريخت توى راه فاضلاب. به نظر من بايد توى مدارس به بچه ها آموزش بدن كه عوض چيپس و پفك و خوراكى هاى غيرمفيد، محلول سوسك كش بخورن تا قوى و بزرگ بشن. آخه از وقتى ما توى دستشويى محلول ريختيم، سوسكامون اين هوا قد كشيدن و حسابى _ دستم به چوب _ رو اومدن!سوسك كش خوراكى يه جور خميره كه بوى كف پاى خسرو رو مى ده و بايد با دست به صورت قنبولى هاى ريز ريز گيگيلى اش كنى تا اندازه دهن سوسك ها بشه، وگرنه ممكنه خداى نكرده يه وقت لقمه تو گلوشون گير كنه و خفه شن.وقتى لقمه ها حاضر شد، يه چيز كوچيك باقى مى مونه، اون هم اينكه سوسك ها رو راضى كنين قنبولى ها رو بخورن. دانشمندان علوم تربيت سوسكى معتقدن كه براى غذا دادن به سوسك نبايد از خشونت استفاده كرد و تشويق بهترين راهه. يعنى خودتون دو سه تا لقمه اش رو بخورين تا سوسكه تشويق شه،اما اگه با مزه كف پاى خسرو خيلى حال نمى كنين، بى خيال دانشمندان شين، با دو تا انگشت، دماغ سوسكه رو محكم بگيرين، همين كه دهنشو باز كرد كه نفس بكشه، لقمه رو بچپونين تو حلقش!>
روش ششم: فنون كشتى > اگه دمپايى و پيف پاف دم دستتون نبود چاره اى نيست، بايد دست خالى با سوسكه طرف شين. اينجور مواقع، فنون كشتى مى تونه كمكتون كنه. روبروى سوسكه وايسين و دست راستو بندازين دور گردنش و شاخ به شاخ، يعنى شاخ به شاخك شين. بعد در يك فرصت مناسب دست چپ رو قلاب كنين دور پاى عقبش و سگكشو بكشين و وقتى خاك شد، مايه فتيله پيچ رو جمع و جور كنين و بتابونيدش. البته اگه اين روش جواب نداد، خيلى تعجب نداره چون چند سالى هست كه ورزش كشتى ما افت كرده، تازه سوسك هام استاد بدل كردن فن هستن!>
روش هفتم: تنبيه يكى، عبرت همه> گنده لات سوسك ها رو كه همه ازش حساب مى برن پيدا كنين و حالشو بگيرين تا عبرت سايرين بشه. سيستمش اينه كه سوسكه رو مى گيرين و مجبورش مى كنين گوشه توالت رو به ديوار وايسه، سه تا پاشم بالا ببره (آخه چهار تا پا داره) آفتابه پر از آبو هم دو دستى بالاى سرش بگيره، يه كلاه بوقى هم بذارين رو كله اش بعد همه سوسك هاى مقيم توالت رو جمع كنين تا ببينن.بعضى ها معتقدند اين كار، نتيجه معكوس مى ده و سوسك عقده اى مى شه و رو به خلاف هاى سنگين تر مى آره، پس بهتره همون با دمپايى بكوبين تو سرش تا خيال همه راحت شه!
>روش هشتم: جلوگيرى از توليد مثل>سوسك ها تا پشت لبشون سبز مى شه، فرتى زن مى گيرن و بچه دار مى شن. اونم هر دفعه پنجاه، شصت تا. اينجوريه كه بعد از يكى دو ماه، دو تا سوسك مى شن هزار تا. يكى از راه هاى مبارزه با سوسك ها سخت كردن شرايط ازدواج اونهاست. مثلاً براى اقامت هر سوسك توى چاهك توالت، ده ميليون پول پيش و ماهى چهارصد هزار تومن كرايه بخواين، اينجورى عمراً كسى دخترش رو به يه سوسك تازه بالغ آس و پاس بده. اگه اداره نظام وظيفه هم همكارى كنه و سوسكا رو ببره سربازى كه ديگه عالى مى شه، چون تا سوسكه بخواد كارت پايان خدمت بگيره، مرده!>

روش نهم>اگه تمام اين روش ها رو به كار بستين و جواب نداد، چاره اى نيست. بايد همون كارى رو كنين كه چند ميليون ساله سوسك ها و آدم ها دارن انجام مى دن: همزيستى مسالمت آميز!اگه تحمل ريخت سوسك براتون خيلى سخته، مى تونين يه كار ديگه هم بكنين: سوسكتون رو بفرستين جراحى پلاستيك كنه و شبيه بلبل و قنارى شه _ كار آقاى رمضانى رو هم توى صفحه ۴ببينين _ بعد يه عمر به خوبى و خوشى كنار هم زندگى كنين!ماه خرداد داره مى رسه و به هر حال گرفتارى هاى خودشو داره كه بايد باهاشون ساخت. مثل همين امتحانات كه هيچ ربطى به مطلبمون نداشت و باز گفتم تا يه بار ديگه حالتون گرفته شه!

پی نوشت: لینک مطلب بالا از آرشیو ایران برداشته شده بود و گرنه من خیلی اهل کپی-پیست نیستم. درضمن حیفم اومد نخونینش!

Tuesday, May 23, 2006

نعمت فراموشی


چه نعمت بزرگیه این فراموشی. چه قدر عالیه که آدم خیلی چیزها رو می تونه فراموش کنه. به شدت به این نعمت احتیاج دارم. دعا م کنید.

ali's internal server has collapsed. try again later.

تبصره

:در ضمن توی اون قاب میشه نوشت
آخرين حرف اين است
زندگي شيرين است
خود از اينروست اگر مي گويم
پايمردي بكنيم
پيش از آنكه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بكوبيم سر خصم به سنگ
مهدی سهیلی

Monday, May 22, 2006

ميخ در ديوار



طبق معمول یک جایی اینو دیدم اینجا زدم!!!

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: "دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند."

نتیجه اخلاقی : لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

نتیجه فلسفی : پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.

Friday, May 19, 2006

بی بخار


مهم نیست
دیکدیلی دیم دیم ...دیکدیلی دیم دیم...دیکدیلی دیم دیم ..دیم
مهم نیست چه می گذارید
دیکدیلی دیم دیم ...دیکدیلی دیم دیم...دیکدیلی دیم دیم ..دیم
مهم اینست که کامنت بگذارید
دیکدیلی دیم دیم ...دیکدیلی دیم دیم...دیکدیلی دیم دیم ..دیم

.....ده فرمان به روایت


هم کلاسی عزیز

1-کامنتی ا گه می ذاری کاملا با موضوع تاپیک بی ارتباط باشه.
2-بعد از هر تاپیک احساسی که ملت میذارن یه متن مسخره پست کن.
3-کسی رو که تاپیک خنده دار گذاشته به مسخرگی و لودگی متهم کن.
4-تو بحثایی که عمومی می شه شرکت نکن و علتش رو پایین بودن سطح بحث معرفی کن.
5-تا میتونی صاحب وبلاگو تحقیر کن و از مدیریتش انتقاد کن.
6-غلط هایی املایی و تایپی رو به طرف مکررا گوشزد کن و به صاحب وبلاگ متذکر شو که این وظیفه ی اونه.
7-هر دو روز یک بار کامنتهاتو پاک کن.
8-اگه در مورد تاپیک تو کسی کامنتی گذاشت بهش بفهمون که نظر اون اصلا برات مهم نیست.
9-اگه کامنتی می ذاری توش فقط در مورد طول تاپیک ، زمان اون و سایر موارد متفرقه نظر بده و نشون بده موضوع اصلا برات اهمیتی نداره.
10-هر یک هفته یک بار یه تاپیک از یک ماه قبل کپی-پیست کن.

Thursday, May 18, 2006

منشور سازمان ملل

سلام این متن رو همه خوندین شاید در حدود یک سال پیش من که خودم هیچ چیش یادم نبود.
لطفا یک بار دیگه بخونینش، ممنونم، با عرض معذرت از حضور مهدی جون که من حرفاشونو تکراری نوشتم چون سخنان ایشون مثل در و گوهر می مونه باید هر چند وقت یک بار بهشون نگاه کرد واز اونها لذت برد. پس بعد خوندنش به این جمله هم احترام بذارین"پندار نیک، رفتار نیک، گفتار نیک". راستی برای دیدن ... ها باید عضو باشید.

هم کلاسی عزیز سلام .
.
.
.
1- سعی کنید همیشه یا حداقل هر چند وقت یک بار مطلب جدیدی بنویسید .کامنت گذاشتن را هم فراموش نکنید .در ضمن این وبلاگ متعلق به همه ی اعضاست و من خیلی کاره ای نیستم.

2-به قواعد دموکراسی و تحمل دیگران پایبند باشید. و در نوشته هاتون از توهین به بقیه حتی المقدور جدا !! خودداری کنید .(فارسی رو هم پاس بدارید بی زحمت!)

3-...

4-...

5-...

6-...

7-...
.
.
.
ارادتمند : مهدی شمسی


وا کاوی بن مایه های زبان پارسی!



تا حالا به این فکر کردین که ایرانی های اولیه! عجب آدمای عمیقی بوده اند؟ کلمه هایی که اونا ابداع کردن چقدر عمیق ودر عین حال ساده و سرراسته. یه نگاهی به این کلمه ها بندازین:
خود خواه، هوشیار، نیاز مند، سرگردان، پررنگ، زمین گیر، دلبسته
صاف و پوست کنده رفتن سر اصل مطلب، خیلی جالبه.(اگه گفتین من داشتم چی کار می کردم که یه همچین چیزایی به ذهنم رسید؟!)

Tuesday, May 16, 2006

ننمایی وطنم


امروز با خبر شدم که دیشب یکی از آشنایان ما در سن هفتاد و چند سالگی فوت کرده. خوب خیلی راحت می شه گفت این بنده خدا عمرش رو کرده بوده و با توجه به بیماری هایی هم که آزارش می داد مرگ براش نمی تونه اتفاق بدی باشه. اما بخش غریب قضیه، این شخص دختری حدود سی ساله داره که متاسفانه عقب مونده ذهنیه. تمام خواهر و برادران این دختر خیلی وقته ازدواج کرده اند و مادرش هم حدود هفت سال پیش از دنیا رفت. این دختر و پدرش با هم زندگی می کردند تا امروز. البته این دختر تا حدود زیادی مستقله و اکثر کارهای خودش و خونه رو خودش انجام می ده ولی به هر حال حالا تنهای تنهاست.
بارها و بارها و بارها شده که وقتی این جور موقعیت ها رو می بینم به این فکر می کنم که خدایا بزرگواری، در
حد شعور خودم می دونم اما نمی فهمم، نمی فهمم که نمی فهمم، درک نمی کنم که چرا این جوریه. بارها و بارها شده که تا حد وحشتناکی خودم رو غرق این فکر کردم که نهایتش چی، آخر آخر آخر فلسفه خلقت و این همه بروبیا چیه؟ میگم خیلی وحشتناک چون عاقبت این فضولی ها منجر شد به یه افسردگی وحشتناک چند ماهه. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که گویا اجازه درک عظمت این مسائل به آدمای معمولی و حقیری مثل من داده نشده. تسلیم شدم.
چه درد مشترکیه این حس غربت:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم/
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود/
به کجا می روم آخر، ننمایی وطنم؟
من بخود نآمدم اينجا که بخود باز روم/
آنکه آورد مرا، خود بنمايد وطنم

Monday, May 15, 2006

غربت

در کور سويی از تلؤلؤ خسّت بار مهتاب
محزون به غبار سرد و محنت بار شبانگاه
در کشاکش زوزه های دهشتناک شب نالان
که صحنه سكوت را به سخره می گيرند

نهان در پلشتی لجن گیس انجماد
جايی ميان سنگ و سیاهی
از پس توازی ابلق گون گل آلود

از وجود دو رنگ بی وجودش
ناوک ديده سايش، آتش حرص را می ستايد

محکوم به فسردن در گرداب لحظه ها
مدفون در ژرفای غربت آرميده
مسافران آب را غبطه می خورد

بابا يکي نيست اين 25تومانی را از تو جوب برداره؟

نتیجه گیری بی ادبی: من مرتضی را دوست دارم و به او ... ، سلام می دهم

ورودم مبارک


فکر کنین اولین پست من تو این وبلاگ یه همچین چیزی باشه:
.

بله، منظورم همون نقطه ناقابل سطر بالاست. حالا فکر کنین من اون قدر دیوونه و علاف باشم(که هستم و
نیستم،respectively) که تصمیم بگیرم هر روز نقطه های پست دیروزم رو copy کنم و تو پست اون روز دوبار عمل خداپسندانه paste رو انجام بدم. و فکر کنین که به مدت سه ماه هر روز این کار رو بکنم. و فکر کنین این عملیات در فصل پاییز انجام می شه(اگه گفتین چرا؟).روز آخر من موفق شده ام که 618970019642690137449562112 تا نقطه تولید کنم(درست حساب کردم؟). فکر کنین سرور blogspot بخواد این همه نقطه رو یه جایی save کنه و فکر کنین که هنوز در دوران طلایی DOS و کاراکتر های هشت بیتی هستیم. یه فضای ناقابل 562949953421312 ترابایتی مشکلو
حل می کنه. اما فکر کنین یه خط انتقال رویایی 10GB/S (گیگا بایت، نه گیگا بیت)هم دراختیار داریم(خداییش رویاییه دیگه). انتقال این همه اطلاعات (!) یک میلیارد و هشتصد و بیست و هفت میلیون و نهصد و چهل و پنج هزار و پنجاه و چهار سال طول می کشه.
نتیجه فلسفی: من copy/paste می کنم پس هستم.
نتیجه اخلاقی: ایرج، کیوان، مرتضی، مسیح، مهدی، همتونو دوست دارم(البته به ترتیب حروف الفبا!) خوب دیگه بسه.
ورودم رو به این وبلاگ تبریک می گم. برم فیزیک الکترونیک بخونم. خدا رو چه دیدی، شایدم نیافتادیم.

Sunday, May 14, 2006

چند روز قبل، در دادگاه



اين دادگاه که گفته ميشه به طور غيابی برگزار شده دروغ محضه. بابا من خودم تو دادگاه بودم، نه تنها غيابی نبود بلکه کاملا هم علنی بود. اینا مي خوان بگن ما خيلی خفنيم دادگاه غيابی بر گزار ميکنيم. بی خيال بابا تازه تو این ميون از دست مهدی در رفته بود و فردی ناشناس با چهره مبدل وارد دادگاه شده بود که بعدها معلوم شد آن شخس کسی نبوده جز يک تاريخ نويس که ماجراي دادگاه رو این گونه بيان ميکنه.

"شيخ ما پس از بيان نظريه نسبيت [1] که باعث جوش و خروش تعداد عظیمی از فيلسوفان عظیم القدر گشت مورد "غحر و قظب" قرار گرفت و کار تا آنجا بالا گرفت که درويشان بزرگ خانقاه تاب تحمل نياوردند و با هم مخفيانه قسم ياد کردند که تا آنجا تلاش می کنیم که او را به دادگاهی بکشانيم و کاری کنيم که سر چوب پاره سرخ کند.

نقشه این بود که فیلسوف و درویش بزرگ خانقاه که در زمانهای قدیم رسم بود به او ویگولنزج admin نامه ای به شيخ ما بنويسد و اشکالاتی رو بر او وارد آورد، فکر درويشان خانقاه آن بود که شيخ با ديدن آن بیانیه و آن اتهامات طاقت نمی آورد و جوابیه ای خواهد نوشت، آنگاه است که به هر دلیلی حتی به علت بی احترامی به مقام بزرگ admin او را به محکمه مي کشانيم و کارش را يک سره مي کنيم و تا آنجا در ذهن خود جلو می رفتند که برای تدارک بساط هلهله و جشن و سرور بعد از قتل شیخ، پول ها خرج نمودند و شيخ پاک طینت داستان ما بی خبر از همه جا در حیله این نامردمان دورو افتاده بود.

و حال ميل دارم درون دادگاه را براي شما خوانندگان بازسازی کنم، همه حضار بر روی صندلي ها نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند، همه اعضای دادگاه آماده بودند و در واقع همه چيز مهيا بود جز متهم، تماشاچيان گويا آمده بودند مسابقه فوتبال ببينند مشغول تمرين موج مکزيکی بودند که به ناگاه بانگ بر آمد که متهم وارد مي شود، همه ساکت شدند و خيره به در نگاه مي کردند که ناگهان نور خيره کننده ای فضای سالن را پر کرد و ملت بی اختيار بر پا ایستادند و احترام شيخ را نمودند قابل ذکر است آن نور از چهره نوراني شيخ مي تابيد ولی فرقها فوکوله بين آن چهره نوراني تا چهره نوراني admin، در تاريخ آمده است شيخ داستان ما از لامپ کم مصرف استفاده مي کرده است ولی admin گويا لامپ 1000 وات در بساط داشته، به هر حال نکته اینجا است که شيخ با همان لامپ کم مصرف در همان قدم اول ورود به دادگاه فک admin رو با فرکانس کمی زد.

براي عوام فريبی هم که شده فيلسوف بزرگ خانقاه که معمولا در دادگاه ها در مقام ریيس دادگاه جا خوش می کرد دستور داد براي آنکه عدالت اجرا شود این مهم را به شخصی ديگر منتقل مي کنم و خود بر جايگاه دادستان مي نشينم، من در اینجا سخن بيش نمي گويم تا خواننده خود به این عمل ننگ آلود admin توجه کند و راست را از درست و باطل را از اشتباه تشخيص دهد!!!!

در شروع دادگاه شيخ را بدون مقدمه و یا تفهیم اتهام همانند گاليله به معرکه بازخواست کشيدند و گفتند يا بايد سر چوب پاره سرخ کنی يا اذعان نمايی که "ای که من وگفتم (منظور نظريه نسبيت) جز بر چند انسان خاص بر کسی ديگر تطبیق نفوکوله" شيخ که مي ديد هر چه باشد جان شیرین عزيزتر از آن چرت و پرت هاست که قبلا بر زبانش آمده است قبول کرد که از خر شیطان پايين آيد و يک عذر خواهي مفصل در برابر همه سنتها و مناسک به جا آورد و پس از گذران چند روز زندانی در خانه خویش به جايی خوش آب و هوا تبعيد شود. بعضی مفسران نقل می کنند که این تسلیم سریع و بی چون و چرای شیخ ناشی از مظلومیت او بوده ولی عده ای دیگر بر این عقیده اند که احتمالا زیر میزی و پشت چت حرفهایی بین مهدی و ایرج، نه ببخشید admin و شیخ رد و بدل شده که قرار است ماجرا را ختم به خیر کنند.
وليکن شيخ اجازه خواست که سخن آخر خود را بگويد و سپس از محضر دادگاه عذرخواهی کند، دادگاه که می دید نباید جلوی مردم که این حسن نیت شيخ را دیده اند ضایع شود و باید در پيشگاه مردم به عنوان مرجع عدالت آبرو داری کند اجازه سخنرانی را صادر کرد. در اینجا بود که admin بر خود لرزید. او که تا این لحظه خود را مرد پیروز این دادگاه می دید و فکر می کرد با دادن وعده های مختلف شیخ را خریده است و او را وادار به توبه کرده است هم اکنون به مرد شکست خورده این محکمه تبدیل شده بود. همه منتظر شنیدن سخنان شیخ بودند و او هیچ نمی توانست بکند.

و شيخ اینگونه فرمود "ای امير مهدی جان! ای برادر زاده من! ای خان خانقاه! ای بزرگ admina! ای عمويی! آخر تو را از من چه رسیده است که این گونه با من رفتار می کنی، پیشنهاد من این است که بیا روزی روی پل دانشکده خوب کتک کاری کنیم که خدای ناکرده دشمن شاد نشویم! آخر من که به زور تو رو به عنوان admin اینجا قبول دارم چگونه است که تو خود علاوه بر این مقام خود را در خور دادستان خانقاه می دانی؟ آيا تو در خود این "سلاهیت" را مي بينی که بر چنين جايگاه مقدسی تکيه بزنی، ای فرزند عزيز من! آنها که من گفتم اهانت نبود حمايت بود. ای امير مهدی جان! در آن دهاتی که من درس مي خواندم در اکابری که در بالای دانشکده مسنن ها بود و استاد بزرگ احسان پور [2] درس شيرين ادبيات رو بر من مي داد، به من آموختند اگر چند جايی در متن خود "رثم الخت" فارسی را به "صخره" بگيری اشکالی ندارد و اگر به جا و مناسب استفاده شود برنمک متن مي افزايد. در ضمن عمویی "رثم الخت" رو اینگونه مي نويسند نه اینگونه "رثم الخط" ..." و در اینجا بود که شیخ ماژیک خود را درآورد تا بر روی تابلوی whiteboard این کلمه را هجی کند که فیلسوف بزرگ که دیگر صورتش از عصبانیت از رنگ قرمز فرا رفته بود و به آبی گراییده بود گفت "جمعش کنید این وضع رو، دستگیرش کنید و به زندان ببرید". admin نگاهی غضبناک به رییس کرد و او بلافاصله گفت و در اینجا دادستان رای دادگاه را می خواند و بدین شکل حکم بازداشت صادر شد.

در همان اوان چند روز زندان قبل از اعدام بود که شیخ پیش خود اندیشید گویا بیش از حد نمک روی فلفل ریخته است گفت باید ایده ای دروکنم تا بتوانم دل admin را به چنگ آورم و سر خود را بر جا بگزارم. يک ایده جديد به ذهن شيخ رسید و او بلافاصله به رشد و پرورش آن پرداخت و شروع به نشر و ترويج آن بین زندانبانان نمود، پس از تکميل نظريه نام آن را نظریه "تناسب" گذاشت و کاری که کرد این بود که تماس را با admin گرفت و گفت "جون دو تايی بيا قضیه را همین جا تمومش کنیم آقا پایان ترم ها نزدیک است و اوضاع خراب قول مي دم این يکی نظريه رو وقتی خواستم چاپ کنم اسم تو رو بزارم اول مقاله!!!!" و دیگر از اینجا به بعد خبری از شیخ نداریم"

خوب ديدين تاریخ نویس هم ته ماجرا رو چه جور "تف مال" کرد من احساسم اینه که کاسه ای زیر نیم کاسست یا اینکه جون راوی هم در خطر بوده و به خاطر این آخر ماجرا رو "ماس مال" کرده فقط دو نکته باقی مي مونه
جای خوش آب و هوا کجا بود؟ و این که چه جوری شيخ قبل از آنکه admin حکم بازداشت رو صادر کنه در روز دادگاه به admin تذکر مي ده که کلمه "رثم الخت" رو درست بنويس (حکم بازداشت)، اینجاست که خواننده بايد به فکر فرو رود و بفهمد که تا به کجاست مقامات عرفانی شيخ ما که خبر دارد او از سر نهان.



[1] et al., “nazareyeye nesbeyat,” IEEE Transaction on Information Theory, vol. 6, no. 1, pp 34-27, Jan. 2008.


[2] برای اطلاعات دقیق به هر شهید اژه ای مقیم اصفهان که مراجعه کنید یک کتاب در مورد ایشان براتون حرف داره

ای کاش

آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندهگین شبی است که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست، هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آقا من خیلی چیزم زیاد شده داره اشکم در میاد

Saturday, May 13, 2006

به کلی محرمانه


نظر به نامه ی شماره{...} جنابعالی در خصوص مورد فوق هماهنگی های لازم انجام شد.تمام.

برادرا بهتر نیست الان که اجانب و دشمنان قسم خورده ی ما از همه طرف(نامردا از هر دو طرف)به ما هجوم آوردند و قصد نابود کردن این میراث گذشتگان رو دارند ، به جای این درگیری های درون سازمانی و بی اهمیت به مشکلات بزرگتری بپردازیم؟
نه؟... نیست ؟ پس منم محکوم می کنم .... محکوم کجاست؟ایرج حاضری؟
در ضمن برادر مهدی من مسئول اجرای احکام نیستم من مسئول مشت محکم بر دهان یاوه گویانم در حقیقت مثلا همین مورد.

Friday, May 12, 2006

از دادستان محترم خواهشمندم که با توجه به اطلاعات گسترده اینجانب و داشتن روحیه مداخله جویانه، مسئولیت تحقیق و تفحص در مورد پرونده های آز مدارهای مخابراتی و آز اف .پی.جی.ای. را به این حقیرواگذار نمایید
با تشکر
کیوان ، وزیر اطلاعات

حکم بازداشت


بسمه تعالی

جناب آقای حسینی، پیرو جوابیه جنابعالی و شکایت مدعی العموم، به صورت غیابی در دادگاه این وبلاگ محاکمه گردیده و به ده بار سور دادن در ملا عام، نوشتن کلیه تکالیف و انجام پروژه FPGA (دو سری)،کسر دو نمره از معدل و تعلیق موقت از این وبلاگ به مدت نامعلوم محکوم می شوید. حکم فوق قطعی بوده و از فردا صبح لازم الاجرا است.
بدیهی است که در صورت عدم تمکین به موارد فوق سایر اعضای این وبلاگ مکلف به [...] انقلابی شما به صورت خودجوش هستند.

اتهامات شما به قرار ذیل است:

1- اهانت به مقامات بلندپایه این وبلاگ وبه طور اخص مقام معظم admin و خانواده محترمش.
2- توهین و به تمسخر گرفتن مقدساتی نظیر چهره نورانی اینجانب.
3- به صُخره گرفتن رثم الخط فارصی.
4- همکاری با شورشیان بورکینافاسو و حمایت از آپارتاید و تبعیض نژادی.
5- اعتراف به نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی.
6- داشتن روابط [...] در تاریکی و ابهام در خارج از کشور.
7- ترویج فرهنگ ابتذال و اختلاط در محیط فرهنگی وبلاگ..
8- خوردن سورهای متعدد و استفاده نامشروع از اموال عمومی.
9- استعمال مکرر مشروبات الکلی نظیر عرق جبین.
10- اعتراف به دست داشتن در قتل افراد بیگناه و از بین بردن آثار جرم و آلت قتاله.
11- الگو برداری از فرهنگ منحط غرب و عوامل دست نشانده آن مانند فرشاد.
12- اعتراف به جاسوسی و انتقال اسرار محرمانه وبلاگ به اجانب در جلسات 5 ساعته.
13- وابستگی به رژیم شاهنشاهی و داریوش خائن.

لازم به ذکر است که پرونده جنابعالی در خصوص سایر موارد اتهامی نظیر جنایات شما در آز مدارمخابراتی و ... همچنان مفتوح است و جهت رسیدگی و صدور حکم به مراجع ذیصلاح ارسال خواهد شد.

نسخه رونوشت این حکم به اداره اجرای احکام دانشکده به ریاست برادر کمالیان ارسال می شود.

تاریخ : 22 اردیبهشت 85
امضا : مهدی(دادستان عمومی وبلاگ)

جوابیه


مهدی جان!!!
گویا حرف دل همه رو زدی اگه اینا اولتیماتومه بگو برم فیلبانانمو جمع کنم!!!
چون کلا مسایلی که گفتی Historical می باشد و منم حضور ذهن خوبی ندارم جوابی برای ادعاهایت ندارم به جز چند نکته:

نکته0: به نظر من این weblog فقط باید یک admin داشته باشه!!!

نکته1: اگه تو بورکینافاسو هم برف بیاد تقصیر منه؟ خوب من دلیل "طبعیز" دکتر صدری بین شما و پدرتان که در اینجا به نام برادر از او یاد شده رو از کجا بدانم؟

نکته2: درسته که از لحاظ دوگوله مشکلاتی وجود دارد ولی این قضیه "برادر زاده" شما در پاراگراف 3 برای من "سغیل" می باشد لطفا ارتباط معنایی و منطقی آن را بیان نمایید!!!

نکته3: در مورد اطلاعات غلط و نشر اکاذیب در مورد نحوه دعوت شدن به این وبلاگ اتهام رو قبول می کنم ولی مگه چهره نورانی شما پشم است که به این راحتی مخدوش شود؟

نکته4: در بلاد کفر جز چند نقطه تاریک و مبهم هیچ اتهامی رو نمی پذیرم :)))))

نکته5: کی گفته حرف دل اونا زدم، چرا قصد منحرف کردن افکار عمومی رو داری؟ آخه کی تا حالا خیر من به کسی رسیده که این دومین بارش باشه؟

نکته6: در مورد پول شرکت و رجیستر فقط می توانم بگویم که حلال است و از راه عرق جبین به دست آمده است در نتیجه مقاله ها حلال میباشند ولی در مورد سور اینجانب تا به تعداد معینی سور نخورم توانایی سور دادن رو ندارم

نکته7: برای علم و تقوا سریعا از فرشاد الگو برداری کرده و چاره ای می اندیشم ولی بر طبق اصل ثابت ماندن مقدار علم و تقوا در جهان کسی باید مسؤلیت علم و تقوای اضافی رو بر عهده بگیرد.

نکته8: در مورد "آز مدار مخابراتی" و "جتایات آز اف پی جی آ" توصیه می کنم post های جداگانه ای بعدا به ترتیب توسط شما و برادر دینیتان در weblog گذاشته شود و فعلا موضوع رو "مثکوط" بگذارید.

نکته9: دیشب در طی جلسه ای 5 ساعته با فردی معلوم الحال بحث "دست های خود را از خون بیگناهان شسته" مطرح شد و من هم اکنون با دستانی شسته شده با آب و صابون تمیز این جوابیه رو برای شما نوشتم

نکته10:جاهایی که سوال پرسیدم را پاسخگو باشید قبلا از همکاری شما ممنونم


داریوش می گفته: "من داریوش هستم پادشاه هخامنشی"
منم میگم: "من ایرج هستم دانشجوی IUT"

Thursday, May 11, 2006

فرق آدما

ای بابا ....آقا این مهدی با این تاپیکایی که می ذاره کلی زده تو سر حرفای ما، دیگه کسی نوشته های مارو (به قول زید) پشمم حساب نمی کنه.خیلی با حال بود مهدی

بچه ها حتما تا حالا همه متوجه شدند که من هنوز نفهمیدم اینا رو باید تو کامنت گفت ، فکر کنم از بیشعوریمه . . . آره خودشه فهمیدم از بیشعوریمه.

Wednesday, May 10, 2006

متن کامل نامه مهم مهدی به ایرج


بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.انّه خیر ناصر و [...]!

جناب آقای حسینی، شاگرد اول دانشکده

مدتی است که من کار و زندگی ندارم و زبانم لال گاهی اوقات فکر می کنم که دلیل این همه تناقض در کامنت های شما چیست؟ مطمئنا این سوالِ بسیاری دیگر از خوانندگان علاف این وبلاگ نیز هست.
چگونه است کسی که این همه ادعای نمونه بودن و احترام گذاشتن به حقوق دیگران می کند، کسی که خود را
مدعی دروغین آزادی بیان می داند، این گونه در کامنت های خود حق مسلم ما را که همانا admin بودن در این وبلاگ است نادیده می گیرد.

آقای حسینی، هنوز خاطره چنبره زدن شما بر تکلیف های مدار مخابراتی و سلب نمودن حق نوشتن حتی یک تکلیف از اذهان من و برادر مظلوم کیوان پاک نشده است.هر چند ما به ظاهر از این حرکت غاصبانه شما به دلیل وسعت برخی جوارح خوشنود بودیم ولی هیچ نمی دانستیم که در پشت این حرکت، امکان به خاک و خون کشیده شدن ما در امتحان وجود دارد.در آن هنگام که ما همچون حیوان نجیبی تا زانو به گل نشسته بودیم شما به سرعت مشغول پاسخگویی بیشرمانه به سوالات بودید دریغ از نیم نمره تقلب!

آقای حسینی، حتما می دانید که من برادر زاده ای دارم که مدام از من می پرسد چطور تا چهار سال پیش هیچ
اسمی از ایرج در friend list شما وجود نداشت. من می خواهم به او بگویم فضول را بردند جهنم ولی ناگهان به این فکر می کنم که چگونه بچه سه ساله تمام address book ما را زیر و رو فرموده است. آیا به نظر شما این نشانه ای از امداد های غیبی خداوند نیست؟ آقای حسینی، من در مصاحبه ای از شما خواندم که گفته بودید گاهی دچار احساسات عمیق معنوی می شوید (هر چند مکان آن را مشخص نکرده بودید!)، پس چگونه است که حتی یک کلمه از سخنان ما را باور نمی کنید؟ مگر نشنیده اید که می گویند دروغگو دشمن خداست؟!

آقای حسینی، چرا موقع نمره دادن که می شود دکتر صدری به من 0.6 اضافه می کند وبه کیوان 0.9 . که قطعا این نمره ها به اون نمره ها ارتباط دارد. حالا فرض کنیم که دکتر دلش خواسته، آیا این دلیل می شود؟ آیا این منطقی است ؟ آیا این دلیل می شود که من admin این وبلاگ نباشم.( جون من استدلال رو حال کردی؟)

آقای حسینی، همان طور که می دانید من صبح ها با سرویس به دانشگاه می آیم.بسیاری از بچه های سرویس ما حتی اسمی هم از شما نشنیده اند. پس شما چگونه ادعای دانشجوی نمونه بودن می کنید؟البته پر واضح است که بچه های سرویس ما بسیار آگاه و گل سرسبد دانشگاه هستند و اگر شما واقعا آدم حسابی بودید آنها هم می دانستند.

آقای حسینی، هدف شما از دادن اطلاعات غلط و نشر اکاذیب در مورد نحوه دعوت شدن به این وبلاگ چه بود؟ آیا دلیلی غیر از مخدوش نمودن چهره نورانی اینجانب نزد سایرین داشتید. بترسید از روزی که شما نیز remove شوید. مجددا از شما می پرسم که آیا چی طوریِس آیا ؟

آقای حسینی، مگر دانشجوهای علی آباد کتول و دارقوزآباد سفلی چه چیزی از شما کمتر دارند که به خارج از کشور نمی روند ولی شما مدام در بلاد کفر مشغول گشت وگذار و عیش و نوش هستید؟ چرا بعضی ها باید شونصد ترم مشروط شوند ولی شما معدلتان بالای 18 باشد.آیا این معنای عدالت است؟

خوانندگان این وبلاگ سوالات زیادی در مورد نوشته های مغرضانه و تحریک برانگیز شما دارند.آنها می خواهند بدانند که مگر خودشان زبان ندارند یا یه وری هستند که شما می آیید حرف دلشان را می زنید؟ آن هم در این برهه حساس که همه مشغول حال کردن با نوشته های ما هستند.و البته مسایل دیگری هم هست که جهت حفظ شئونات اسلامی بیخیال آنها می شویم.
آیا گمان می کنیدکه تمام اینها تصادفی بوده یا کاسه ای زیر نیم کاسه است.من که می دونم قضیه چیه، خودتو به اون راه نزن! بعضی ها گمان می کنند هدف شما بازکردن پای عناصر معلوم الحال و عظیم الجثه نظیر فرشاد به این وبلاگ بوده است. آیا فکر می کنید پنهان کردن حقیقت از ما امکان دارد. داداش ما خودمون یه مدت تو کار قاچاق ریسیور بودیم هیچ کی هیچی نفهمید. در ادامه شما را به تماشای سریال مظنونین3 که جمعه ها از شبکه پنج پخش می شود دعوت می کنم.

آقای حسینی، اکنون پاسی از شب گذشته است و من گاهی هنگام نوشتن خوابم می برد و پس از بیداری یادم نمی آید در مورد چه مشغول دُرفشانی بودم. پس لطفا خودتان در موعد مقرر ارتباط لازم بین گودرز وشقایق را به طور مقتضی برقرار نمایید!

آقای حسینی، چگونه است که شما می توانید صدها هزار تومان خرج رجیستر کردن در کنفرانس های منحط غربی بکنید ولی از دادن یک سور ناقابل به ما معذورید.حالا هتل آسمان پیشکِشِت، حداقل یه ساندویچ از همین تریای دانشکده برامون می خریدی!
آیا می دانید چند نفر منتظرند که شما سور بدهید. آیا نتیجه استعمار و بهره کشی از مظلومانی نظیر کیوان که
هنگامی که شما مشغول یادگیری زبان بیگانگان بودید کلیه تکالیف را ساپورت می کردند- آن هم سه سری- همین بود؟ مرد مومن، حداقل پول پرینت ها رو بهش می دادی! لازم به ذکر است که کیوان برادر دینی من بوده و من به عنوان معاون کلانتر وظیفه خود می دانم که تا آخرین قطره خون از حقوق وی در مقابل مستکبرین دفاع کنم.

آقای حسینی، یک سوالی که برای همه پیش آمده این است که این همه پولی را که از شرکت می گیرید چه کار می کنید؟ چرا نیامده و آنها را دودستی تقدیم ما نمی کنید؟ آخر چقدر شما پررو و ما مظلوم تشریف داریم!
مگر نمی دانید که چندین نفراز بچه ها به جای ناهار، چای و بیسکویت می خورند، پس چرا پول های بادآورده تان را خرجشان نمی کنید؟ چرا روز به روز بر علم و تقوای شما! افزوده می شود ولی ما همچنان همان گلی هستیم که بودیم؟!

جناب آقای حسینی، آیا تا کنون توانسته ای یک نمره توپ برای ما به ارمغان بیاوری؟ آز مدار مخابراتی هم که به فنامون دادی! تا کی باید هزینه لحیم کاری های اشتباه تو را بدهیم؟ من اکنون به جای تسلیم در برابر شما و خواندن آز مشغول نوشتن این نامه ام.اگر خدای نکرده من بیفتم حق مسلم خود را از حلقومت بیرون می کشم.

همان گونه که ماه -که من باشم- پشت ابر نمی ماند، جنایات شما در آزمایشگاه FPGA نیز سرانجام روزی بر همگان آشکار خواهد شد. سرانجام روزی خواهی فهمید که این همه آب به آسیاب دانشگاه های خارجی ریختن سودی ندارد. خداوند همراه کسانی است که امتحان فیلترشون را خراب کردند. خدا با ما کار درست های بچه خفن است. برو کنار بذار باد بیاد.

آقای حسینی همان گونه که می دانید : "النظافـة من الایمان" -بحار الانوار، جلد 38 ، ص231 - پس بروید دست های خود را از خون بیگناهان شسته و با دامنی پاک و سعه صدر اعتراف کنید که مدیریت این وبلاگ حق مسلم ماست و تا آخرین قطره ی جون -یا یه چیزی تو همین مایه ها- از آن دفاع می کنیم. پس بیایید دست از این تلاش های مذبوحانه خود برداشته و مثل بچه آدم مطالب خود را بنویسید. لازم به ذکر است چون ما خیلی معتقد به آزادی بیان هستیم ، کسی دست از پا خطا کنه، یا علیه ما مطلب بنویسه، پوست از کله اش می کنیم اون هم غلفتی. به امید خداوند سرانجام روزی تمام دانشکده این وبلاگ را خواهند خواند و به شجاعت و کار درستی ما درود خواهند فرستاد.



زیاده جسارت است. نوکر بی مدعای این وبلاگ : مهدی

--------------------------------------------------


نتیجه گیری فلسفی : من نامه می نویسم، پس هستم!

Monday, May 08, 2006

ای بابا من دیشب اومدم اینجا یه چیزایی نوشتم چرا امروز نیست؟
چه فرایند پیچیده ایه
یا من خیلی خنگم
خلاصشو براتون بعد میگم ولی شمارشو باید برام بندازید
در ضمن اینجا خیلی حال می ده

Sunday, May 07, 2006

سلام عزیزم.....عزیزم سلام


جان تو سرویس شدم تا اومدم تو این اولا.
دوما اینکه من هیچ مسئولیتی قبول نمی کنم پسوورد منو این یارو مهدی هم داره حتی همینا رو هم شاید اون نوشته.
سوما(سوم اینکه) مهدی می ری چغولی پیش ایرج ؟
آقا ببین اگه هر روز هرکدوم یه چیزی بنویسیم چه ... چه .... چه افتضاحی میشه.

Thursday, May 04, 2006

جرات ...

من این متن رو خیلی وقت پیش خوندم متاسفانه گمش کردم و مجبور شدم خودم بنویسم. اگه کسی خونده و می بینه یکم متفاوته باید ببخشین، تلاش کردم مضمونش همون باشه!


در راهروی دانشکده قدم می زد. به نظر می رسید بی هدف است. به قیافه ی همه ی آدم هایی که رد می شدند به دقت نگاه می کرد. گویا آلیس به دنبال کسی بود، در میان این جمعیت فقط یک چیز قلب او را وا می داشت که تندتر بزند. او را دید، جرج از میان جمعیت وارد شد. هر دو خواستند به هم سلام کنند ولی نشد، جرج خواست سری تکان دهد ولی آلیس سرش را پایین انداخت و رفت. کمی جلوتر دفترش را در آورد روز چهارم آپریل ... یادداشت کرد که "این بار هم موفق نشدم حرفم را بزنم". افکار جرج هم مشوش بود، پیش خود گفت "چی می شد اگر یک بار روی خوش به من نشون می داد تا بهش بگم" ولی می دانست که این بهانه ای بیش نیست حتی اگر آلیس به او لبخند هم می زد او قدرت این کار را نداشت. چند سالی این ماجرا کم و بیش اتفاق می افتاد جالب این بود که پس از این همه تکرار این صحنه اصلا برایشان تکراری نبود هر دو تلاش می کردند نقش خود را خوب بازی کنند ولی لحظه ی اجرا همه ی دیالوگ ها را فراموش می کردند. مثل اینکه اون لحظه به یک دنیای دیگر می رفتند و بر می گشتند.
... آلیس برای جشن ازدواجش برای همه ی دوستانش از جمله جرج کارت دعوت فرستاد. آنجا به غیر از دو نفر همه شاد بودند. آنها هم به تلخی و زورکی می خندیدند. تقریبا دو سال بعد از جشن، جرج یک صبح زود همسر آلیس را در دفتر کارش دید. بعد از یک خوش و بش کوتاه، همسر آلیس خبر فوت آلیس را به جرج داد و گفت آلیس می خواست که این را به تو بدهم. همان دفترچه یادداشت آلیس بود. بازش کرد، ورق زد تا به جایی برسد که دیگر برگه ها سفید باشند. آخرین یادداشت آلیس مربوط بود به روز جشن که نوشته بود "هیچ وقت جرات نکردم که بهت بگم و برای همیشه از دستت دادم".

نتیجه: اولا HP بازی در نیارین این Main Topic این داستانه.
ثانیا همیشه منتظر نباشید تا اون بیاد، برای یک بار هم که شده شما پا پیش بگذارید.
ثالثا اگه دوست دارین بقیه نتایجو شما بگین.