جرات ...
من این متن رو خیلی وقت پیش خوندم متاسفانه گمش کردم و مجبور شدم خودم بنویسم. اگه کسی خونده و می بینه یکم متفاوته باید ببخشین، تلاش کردم مضمونش همون باشه!
در راهروی دانشکده قدم می زد. به نظر می رسید بی هدف است. به قیافه ی همه ی آدم هایی که رد می شدند به دقت نگاه می کرد. گویا آلیس به دنبال کسی بود، در میان این جمعیت فقط یک چیز قلب او را وا می داشت که تندتر بزند. او را دید، جرج از میان جمعیت وارد شد. هر دو خواستند به هم سلام کنند ولی نشد، جرج خواست سری تکان دهد ولی آلیس سرش را پایین انداخت و رفت. کمی جلوتر دفترش را در آورد روز چهارم آپریل ... یادداشت کرد که "این بار هم موفق نشدم حرفم را بزنم". افکار جرج هم مشوش بود، پیش خود گفت "چی می شد اگر یک بار روی خوش به من نشون می داد تا بهش بگم" ولی می دانست که این بهانه ای بیش نیست حتی اگر آلیس به او لبخند هم می زد او قدرت این کار را نداشت. چند سالی این ماجرا کم و بیش اتفاق می افتاد جالب این بود که پس از این همه تکرار این صحنه اصلا برایشان تکراری نبود هر دو تلاش می کردند نقش خود را خوب بازی کنند ولی لحظه ی اجرا همه ی دیالوگ ها را فراموش می کردند. مثل اینکه اون لحظه به یک دنیای دیگر می رفتند و بر می گشتند.
... آلیس برای جشن ازدواجش برای همه ی دوستانش از جمله جرج کارت دعوت فرستاد. آنجا به غیر از دو نفر همه شاد بودند. آنها هم به تلخی و زورکی می خندیدند. تقریبا دو سال بعد از جشن، جرج یک صبح زود همسر آلیس را در دفتر کارش دید. بعد از یک خوش و بش کوتاه، همسر آلیس خبر فوت آلیس را به جرج داد و گفت آلیس می خواست که این را به تو بدهم. همان دفترچه یادداشت آلیس بود. بازش کرد، ورق زد تا به جایی برسد که دیگر برگه ها سفید باشند. آخرین یادداشت آلیس مربوط بود به روز جشن که نوشته بود "هیچ وقت جرات نکردم که بهت بگم و برای همیشه از دستت دادم".
نتیجه: اولا HP بازی در نیارین این Main Topic این داستانه.
ثانیا همیشه منتظر نباشید تا اون بیاد، برای یک بار هم که شده شما پا پیش بگذارید.
ثالثا اگه دوست دارین بقیه نتایجو شما بگین.

13 Comments:
من هم چند وقت پیش ها می خواستم یه همچین چیزی بنویسم ولی کار از کار گذشت!
نمی دونم چرا چرا بعضی وقت ها گفتن یه چیزهایی اینقدر مشکله. طبق معمول یه شعر بی ربط !
"کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی / نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی"
By
Mehdi, at 04 May, 2006 11:51
نمیدونم ،اما شايد به سختی بشه کسی را پیدا کرد که یک چنین احساسی را تجربه نکرده باشه.اما فکر کنم یکی از دلایل مهمش شک و ترس هست و همینطور عدم اطمینان به آینده.شاید
By
Anonymous, at 06 May, 2006 16:05
پوچ:
بيهودگی چه واژه زيبايست
تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن
و زير لب آوازهای بيهودگی خواندن
بيهوده در باغ قدم زدن
و غنچه ها را وحشيانه پرستيدن
تمام روز ...
کنار پنجره رفتن
و براي رنگ پريده خورشيد
مغمومانه گريستن
تمام روز به دور دست خيره شدن
تمام روز بيهوده زيستن
و تمام عمر در انتظار معجزه بودن
و از درون خوش چون آب راکدی تحليل رفتن
و نيست شدن...
و بيهودگی- بيهودگی
نفرين به زندگی
این ها مال من نیست، پروین صداقت زاده گفته.البته یک مقادیری سانسور شده.(بعلت طولانی نشدن کامنت)
By
keyvan, at 06 May, 2006 22:56
کامنت قبلی رااصلاح می کنم: به جای "و از درون خوش چون آب راکدی تحليل رفتن "، "و از درون خویش چون آب راکدی تحليل رفتن " استفاده شود.
By
keyvan, at 06 May, 2006 23:02
آاااای ی ی
By
morteza, at 07 May, 2006 23:57
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از خاطره ی عشق تر است
(تقدیم به ایرج که سهراب می خونه)
By
morteza, at 07 May, 2006 23:59
بابا شماها دیگه هستین! ایول می بی نم اون که این داستانو گفته حرف دل همه رو زده ;(
نتایج و دلایل تا حالا اینا شده :
بعضی وقت ها گفتن یه چیزهایی مشکله
شک و ترس و عدم اطمینان به آینده
تمام روز بيهوده زيستن و تمام عمر در انتظار معجزه بودن
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از خاطره ی عشق تر است
ایول بچه ها بازم بگین
By
iraj, at 08 May, 2006 19:38
من موندم که مرتضی از کدوم حرف ایرج اینو فهمیده که سهراب می خونه. می گم ایرج، سهراب dsp کار بوده یا Network man ؟ آهان، اهل image بوده، پیشه اش نقاشی است.
By
keyvan, at 08 May, 2006 22:58
آفا یک لحظه تصور کنید دل و فکر اّدما اونقدر شفاف بود که به محض اینکه یه فکری می کردند یا یک احساس درونشون بوجود می اومد همه می تونستند اون رو ببینند یا به زبون خودمونی هر کی میدونست تو دل دیگری چه خبره وای ی ی به نظرم فاجعه بود نه؟ سنگ روی سنگ بند نمی شد
ریحانه!!!!!
By
Anonymous, at 09 May, 2006 19:21
آره ! فکر کنین ملت مثل این کارتون ها یه ابر بالا سرشون بود هر چی فکر می کردند توش نمایش می داد.
فکر کنم موضوع پست بعدی این باشه کی چی می شد اگه اینجوری می شد؟
By
Mehdi, at 09 May, 2006 20:06
من تو کامنت جواب می دم. رو سر همه بارون می اومد. در مدلهای مختلف.
By
keyvan, at 09 May, 2006 21:23
نگو تو رو خدا اونوقت کار ما می شد کتک خوردن از ملت
By
morteza, at 11 May, 2006 15:52
مرتضی یه بار قضیه کتک خوردنت اون روز که در مورد انداختن پوست بستنی تذکر داده بودی بنویس خیلی باحاله.
By
Mehdi, at 12 May, 2006 09:16
Post a Comment
<< Home