برق و کامپیوتر81

Friday, April 14, 2006

Matrix Revolution

قیچی چاقو،تیز می كنیم. قیچی چاقو، تیز می كنیم. قیچی چاقو ، تیز می كنیم . نون خشکه، آهن قراضه، دمپای کهنه می خریم.
سلام و... . الله اکبر. هر چی می خوام بهتون حرف بد نزنم نمی گذارید که. حتماً باید هر چی از دهنم در میاد بهتون بگم؟ دیگه بی شرمی و پررویی رو به نهایت رسوندید. بسه دیگه. از من خجالت نمی کشید یک کم از خودتون خجالت بکشید. ناسلامتی بزرگ شدید. دیگه باید از اینجا بیرونتون کرد. اینه رسمش؟ والله دیگه از دست شما قلب و اعصاب ندارم. همین روزهاست که از این کارهای شما سرم رو بگذارم زمین و دیگه پا نشم. شما که بدتون نمیاد. کف و سوت و هورا راه می افته. و اینجا هم میشه جولونگاهتون.
- اِوا خدا نکنه.
- هیچ چی نگو نمی خوام چیزی بشنوم. من به جهنم، اقلاً به فكر خودتون باشید. اینطوری که شما پیش میرید تا چهار روز دیگه هیچ کدومتون اون یکی رو زنده نمی گذاره.
- اخه شما که نمی دونید که. تقصیر... .
- حرف نزن. می بینم اینقدر هنوز رو دارید که کارتون رو توجیه کنید. مگه چه مرگتونه؟ عین ... و ... به جون هم افتادید. شرم و حیا هم خوب چیزیه. تو دیگه چی می گی؟ سرتو بنداز پایین. چرا هی پا رو دم اینها می گذاری؟ خوشت میاد سر و صداشون رو در بیاری؟ هان؟ نکنه مشکل از شما هاست که سر به سر این یکی می گذارید؟ خدا شاهده اگه ببینم یک باره دیگه صداتون گوش آسمون رو کر کرده، خودم دونه به دونه می دمتون دست عباس آقا. نه اصلاً خودم گوش تا گوش سرتون رو می برم باش فسنجون درست می کنم. رحم و مروت هم دیگه سرم نمی شه. ببینم چقدر خودتون رودوست دارید.
حاج حسین بر افروخته و عصبانی رفت تو اتاق، قرص زیر زبونیش رو گذاشت تو دهنش. کتش رو انداخت رو شونه هاش و از خونه رفت بیرون. کلش کلش راه می رفت و هر چی سر راهش می دید با غیظ خاصی شوت می کرد.
پنج دقیقه ای می شد که از خونه رفته بود. جو سنگینی تو فضای خونه حاکم بود. هیچ کدومشون نمی تونست این فضای یخ زده رو بشکنه. یاغی ترینشون سرش رو آورد بالا، یکم دور و برش رو نگاه کرد. تو چشمای بقیه زل زد. چیزی جز ترس از هیبت حاج حسین که با کمی پشیمونی و احساس گناه قاطی شده بود ندید.
-حالا چرا خودتون رو باختید؟ اون هیچ وقت هیچ آسیبی به ما نمی رسونه. به نظر من رو هیچ کدوم از تهدیدهاش نمیشه حساب کرد.
-تو دیگه هیچ چی نگو. به اندازه کافی شلوغ بازیت رو در اوردی. نمی خواد برا ما احتمال صحت حرفهای حاجی رو حساب کنی. مگه ندیدی چقدرعصبانی بود؟
-یعنی باعباس آقا بر می گرده؟ -نه اون ما رو بیش از این حرف ها دوست داره. خداییش ما هم بد کردیم.
-من که هیچ کاری نكردم. اگه میخوایید تقصیری رو گردن بگیرید لطفاً از خودتون مایه بگذارید.
-اگه بنا بر اینه، که منم زیر همه چی می زنم. اون حق نداره خودش رو تبرئه کنه.
-بابا یکی به اینها بفهمونه که نباید کار رو از این خرابتر کرد. چرا نمی فهمید؟ ببینم، اگه یک ساعت حرف نزنید می میرید؟
-من که فکر می کنم رفته یه قدمی بزنه، بلکه آروم بشه و برگرده.
-اما هیچ بعید نیست دفعه بعدی بدتر از این دفعه عصبانی بشه و کنترلش رو از دست بده ها.
-یواش تر. مثل اینکه اومد. بچه ها هیچ کس هیچ چیزی نمی گه ها. -بفرما تو احمد آقا. شرمنده از کار بیکارت کردم. اینها دیگه مجبورم کردند.
-با کی داره حرف میزنه؟ نکنه... . احمد آقا کیه؟
-لحن حرف زدنش به قتل عام نمی خوره. -بگذار ببینم. اینکه من می بینم تو هم می بینی؟
-آره احمد آقا، یادم اومد.
-بابا به ما هم بگید اینجا چه خبره.
-احمد آقا، این بنده های خدا از وقتی اوردمشون تا حالا تو همین جا تو هم می لولیدند .
-پس مال همینه اینقدر به هم می پرند.
-آره یه جورایی حق دارند. باید زود تر از اینها جاشون رو باز می كردم. این قفس، همه دنیاشونه. دیگه دنیا براشون تنگ شده.
-یکی دیگه براشون میسازم که جاشون باز بشه. حسین آقا، اون هایی که با هم مشکل دارند رو از هم جداشون کن.
-باشه، دستت درد نکنه. اینطوری بهتره اقلاً اگه یک کمی از هم فاصله داشته باشند بهتره.
-همینه که قدیمی ها می گفتند دوری و دوستی.
-تا ببینیم خدا چی می خواد. ما که امیدواریم. بیایید کوچولوهای عزیزم ، اینم دون امشبتون... .
و اینگونه بود که خداوند عشق را آفرید.

پی نوشت: هر گونه ارتباط داستان فوق با مسایل مربوط به انرژی هسته ای تکذیب و نتایج و پیامدهای صلح آمیز این داستان نیزپیشاپیش محکوم می شود. امید است گامی به جلو در جهت رونق بخشیدن به گرمای این آتش، نهاده باشیم.
نتیجه اخلاقی: ندارد.
مسابقه شماره دو : نتیجه غیر اخلاقی داستان فوق را بیان کنید و در یک بند نقش اکبر آقا!!! را توضیح دهید.

9 Comments:

  • ����� �� ������ �� ���ی ���ی, ��� ���� �� ���

    By Anonymous Anonymous, at 14 April, 2006 23:50  

  • آقا من باید به طور کامل این داستان رو تشریح کنم . الان وقتش نیست.
    کامنت مسیح هم خونده نمی شه .
    منتظر جواب من به مسابقه باشید . فقط کیون جون خواهشا احترام کسوت ما رو داشته باش (دو نقطه دی!!)

    By Blogger Mehdi, at 15 April, 2006 00:11  

  • ما مخلص مهدی جون هم هستیم. امتیاز مسابقه با شماست.بر منکرش لعنت.

    By Blogger keyvan, at 15 April, 2006 00:38  

  • سلام منم امتحان کنترل دارم الان وقت شرکت تو مسابقه را ندارم ولی یک نکاتی بود که نتونستم نگم

    لطفا به آخر ماجرا توجه کنید چه جوری خدا یهو عشق را آفرید :D
    اصلا چه ربطی داره به این داستان

    به نظرم نویسنده (کیوان جونم) در اینجا می خواسته زیر آبی بره و به این شکل اهداف روح خبیثه کیوونشو پنهان کنه بازم دو نقطه دی

    در ضمن ما خودمون قناری سیاه می کنیم جا کلاغ می فروشیم

    و نکته آخر تشکر از کیوان عزیزم که یک جهش فرهنگی در لفظ "عباس آقا" به وجود آورده و از آن به نام قصاب یاد نموده است.

    By Blogger iraj, at 15 April, 2006 10:46  

  • با عرض سلام. احتمالا تا چند وقت دیگه قسمت دوم این داستان را تحت عنوان kill Bill3 با شرکت عباس آقا خواهید

    خوند.بعدش هم اگه کسی ندونه خیال می کنه این داستان مربوط به قضیه قتل های زنجیره ای و تاریکخانه اشباح و

    عالیجنابان گل گلیه!
    اینجانب نیز ضمن اعتراف به داشتن سوء پیشینه در زمینه صافکاری،آبیاری و استفاده از اتو بخار! هر گونه ارتباط با

    عباس آقا را شدیدا تکذیب می کنم.
    این که خدا چه جوری عشق را آفرید را هم که امشب سر دروازه تهران بهتون گفتم. در ضمن ما هم بچه فیل را رنگ می کنیم جای قناری می دهیم به ایرج!
    و اما پاسخ به سوال مسابقه :
    نتیجه گیری غیر اخلاقی : با عباس آقا می ری، با عباس آقا بر می گردی!
    نقش اکبر آقا هم اینقدر شفافه که دیده نمی شه!

    By Blogger Mehdi, at 15 April, 2006 22:55  

  • پس اون چیزی که دسته ملت میرسه یه بجه فیله که سیاه شده

    آقا این دفعه اگه دیدین کلاغاتون صدا فیل میدن به گیرنده و فرستنده دست نزنین. مشکل جایی دیگست و کلید مشکل دست اکبر آقا

    By Blogger iraj, at 16 April, 2006 01:34  

  • یک بار هم که ما می خواهیم نقش فرهنگستان رو بازی کنیم شما نمی گذارین. بابا چی کار به کار عباس آقا دارین؟ببینم، مگه اون(عباس آقا در مفهوم جدید) کاری به کارتون داشته؟ هان؟
    واما،دقیقا خداوند همین جوری یهویی عشق رو آفرید.همونطور که یهویی خیانت و بی شرمی رو 'یهویی' آفرید.
    در ضمن ایرج جون،اون کلاغی که به هوای قناری سیاه شده ازمن برداشتی پس بیار، جفتش هر روز میاد تو حیاطمون غارغار میکنه.
    بچه ها می خواهیم فک هالیوود رو بیاریم پایین،ببینم چی کار می کنین.
    یک اعلام برنامه هم بذاریم. بعد از فیلم مهدی:
    saving private ...

    By Blogger keyvan, at 16 April, 2006 18:56  

  • پس بیاین دعا کنیم خدا زود خیانت و بی شرمی ها را به عشق و محبت تبدیل کنه و دیگه فقط عشق و محبت بیافرینه

    در ضمن اون چیزی که تو ذهن شماست نه کلاغه نه قناری یه مدتی امانت بود که خیانت در امانتی هم نشده بارها هم پیغوم پسغوم دادم که بیاین امانتی رو تحویل بگیرین.

    By Blogger iraj, at 17 April, 2006 17:48  

  • راستش ما که نفهمیدیم چی شد ولی محض احتیاط.....

    By Blogger morteza, at 08 May, 2006 12:41  

Post a Comment

<< Home