لبخند بزن عاصی محبوب من
تاکید می کنم این متن در مورد یه معضل اجتماعی _ سیاسی نیست (شاید هم هست) بلکه فقط و فقط در مورد مهدی یا همان ادمین جان بر کف خودمان است . علت این که این متن را دقیقاً بعد از از متن قاط ننوشتم و کمی بعد از اولین متن مهدی که حاوی شرح یک اتفاق خوب (به لطف والیبالیست ها) بود نوشتم را مصلحت اندیشی اغراق آمیز من در مورد احساسات مهدی بدانید. گر چه علت آن ، می تواند این باشد که ذاتم به شدت خراب است.
به هر حال این متن در مورد بخشی از زندگی مهدی است . به طور دقیق تر، روزهای بد مهدی است. یعنی روزهایی که مهدی قاط می زند . یک قاط کاملاً صادقانه . نه از نوع قاط هایی که طرفداران استقلال به خاطر پرسپولیسی شدن نیکبخت زدند. بلکه آن قدر صادقانه که حاضر است به خاطر تک تک گزارش های خیابانی ، جناب سرهنگ علی فر و شفیعی و به احترام تک تک اجرا های نجفی (حتی به احترام تک تک خنده هاش ) و از همه مهم تر به ازای تک تک سخنرانی ها ی استانی ، با تمام قوا بالا بیاورد . آن قدر صادقانه که تمام نقطه های لعنتی رو کنار بگذارد . و رسماً تمام عبارت هایی که با "ک" شروع می شوند(و از قضای روزگار فحش هم هستند) در مورد مردان محبوبش و البته گوسفندها که حیوانات مورد علاقه اش هستند به کار ببرد.
و البته باید اعتراف کرد صداقت مهدی در قاط زدن خدشه ناپذیر است وقتی بیست و سی با آب تاب هر روز اعلام می کند فلان مشارکتی به بهمان تحکیم وحدتی پریده و اختلافات در جبهه ی اصلاحات غوغا می کنه ولی در عوض اصول گرایان امروز در فلان جلسه در مورد اینکه چایی را با یک قند بخورند به وحدت نظر رسیدند و سر این قضیه با هم هم قسم شدند . و اینکه هر ابلهی که جلوی دوربین تلویزیون ظاهر می شه ، صرف نظر از اینکه مربی آشپزی باشه یا جهانگیر الماسی اعلام می کنه وابسته به هیچ حزب و گروهی نیست و هدفش فقط خدمت به مردمه . تمامی این موضوعات یک جا باعث میشه مغز و معده ی مهدی هم زمان به شدت تحریک بشه و خیلی خیلی صادقانه خرابکاری بکنه به فرهنگ و غیره این مرز و بوم.
اما چیزی که صادقانه نیست وحتی به شکل ایثارگرانه ای ریا کارانه است . اینه که ، یعنی من فکر می کنم اینه که چند تا گوسفند و چند تا مجری و چند تا شبکه مثلاً بیست و چهار ساعته رسانه ملی نمی تونه باعث بشه آدم صبوری مثل مهدی ( گر چه شاید به کار بردن صفت صبور برای مهدی بعضی ها رو شوکه کنه ) قاط بزنه.
فکرش رو بکنید آدم وقتی مجبور باشه با یه مشت گوسفند زندگی کنه ، موجوداتی که یه مشت یونجه تازه و چهار تا جفتک ، چارپا زدن تو دشت براشون آخر خوشبختیه و تنها اتفاق غیر قابل پیش بینی تو زندگی شون اینه که چند بار جفت گیری می کنن و چند تا موجود گوسفند تر از خودشون تولید می کنن.
یه گرگ پیر که دیگه دندون گوسفند خوری نداره، شیطان بزرگشونه و یه چوپون هرزه که یا خوابه یا پی نی زدن به یاد دختر های روستا، خداشون . سگ نگهبانم که هست . واق زدناش برا این نیست که گله کجا بره برا اینه که کجا نره . مهم این نیست که گله کجا می ره به دشت یا به دره یا حتی به خود جهنم . سگ همین که پاچه بگیره و گوسفندا کنار هم بمونن کافیه . مهم اینه که اگه چوپون یه نظر این ور نگاه کرد ببینه یه گله داره نه یه مشت گوسفند عاصی خودمختار. همین برا سگ نگهبان کافیه تا وجدان کاریش ارضا بشه و شرافت سگییش رو حفظ کنه. حتی اگه گله رو یه راست ببره سمت دره یا حتی خود جهنم.
فکرش رو بکنید آدم وقتی مجبور باشه با یه مشت گوسفند زندگی کنه و وقتی نفس عمیق می کشه بدونه ریه اش پر شده از بازدم این موجودات و یا مجبور باشه عالی ترین حقایق انسانی درونش رو به زبان گوسفندان بیان کنه . قبول کنیم این حالت که آدم وقتی می خواد به دیگران توضیح بده که با تمام وجود احساس می کنه موجودی آزاده به بع بع کردن بیفته ، خیلی چندش آوره . وازهمه بدتر وقتی که آدم صبح از خواب بلند می شه مجبوره جلو آینه وایسه و به خودش بگه من گوسفند ها را دوست دارم و یا به عبارت بهتر جلو آینه وایسه و بگه من یه گوسفندم. چون همه ، چوپون ، سگ نگهبان ، گوسفندها و حتی خودش میخوان گله ، گله باشه.
می خوام حرف هام رو با یک تصویر به پایان ببرم . تصویری از مهدی ، راستش آخرین تصویر واضح ذهنی من از مهدی مربوط میشه به وقتی که در اتوبوس در جمع دوستان نشسته بود. تازه نتایج فوق را داده بودند و علی کاخبد به دلایلی باید سور می داد . مهدی یا همون هولدن کالفیلد داشت از اتاقش در هتل به پنجره هایی با پرده های کاملاً باز که پر بودند از منحرف های ج ن س ی نگاه میکرد و...
آره ، آخرین تصویر واضح ذهنی من از مهدی مربوط میشه به وقتی که در اتوبوس در جمع دوستان نشسته بود. و داشت شهر ومردمش رو که کاملاً عریان و بی هیچ خجالتی گوسفند های درونشون رو پشت پنجره هایی با پرده های کاملاً باز به نمایش گذاشته بودند ، تماشا می کرد و عذاب می کشید و البته شاید به این نتیجه صادقاانه رسیده بود که همه چیزهای آزاردهنده ی این شهر به طور بی شرمانه ای عادی هستند و تحمل همه ی این آزار ها توسط او به طرز غم انگیزی ، منطقی.
شاید آنچه نوشتم روایت شجاعانه ای از حقیقت باشد و شاید هم فقط و فقط یک اشتباه بسیار مذبوحانه.
در هر صورت لبخند بزن ، عاصی محبوب من . حتی اگر تمامی پست های یک ماه وبلاگ از طرف خودت باشه و کامنت های شور انگیزترین پست هات ، به صفر رسیده باشه . و حتی ....... باز هم لبخند بزن .
