حتي خسته ام نيستم!
حتي تهي هم نيستم!
حتي دلگيرم نيستم!
حتي آشفته ، حتي بسته ، حتي....
آه ! نه نيستم!
پس چيم؟
حتي نمي تونم سر خدا داد بزنم !
حتي نمي تونم از كسي دلخور باشم !
حتي نمي تونم نق بزنم !
پس چي كار كنم؟
حتي نمي تونم بنويسم !
حتي نمي تونم فكر كنم !!!
آه ! نه نمي تونم !روي همه اينها خط بزنيد، از اول:
دلم گرفته !خسته شدم !سرگردونم !
مي خوام نق بزنم !مي خوام داد بزنم ! مي خوام بنويسم تا جائي كه مي تونم !
مي خوام فكر كنم!
مي خوام فكر كنم!...خدايا خواهش مي كنم مي خوام فكر كنم !!
آه !نه ، نمي شه !! پس:
با شدتي وحشيانه و جنون آميز
آن چنان كه قلبم را سخت به درد آورد
آرزو كردم كه اي كاش!هم اكنون،هم چون مسيح
بي درنگ آسمان از روي زمين برم دارد !!
يا لااقل همچون قارون زمين دهن بگشايد و مرا در خود فرو بلعد !
اما،نه....
من نه خوبي عيسي را داشتم ، نه بدي قارون را ....
بارالها ! ياريم كن تا در همين جائي كه هستم زندگي كنم ...!!
