برق و کامپیوتر81

Monday, May 26, 2008

Tasvirnameye Safar be China

Salam!

Agha tu en china webloge ma bala nemeyad, admin mohtaram pas chikar mikoni? yek fekri be hale alaghemandane webloge dar china bokon ke en hame be dardesar nayoftand :D

yek kam bebakhshin ke tedade aksa zeyade, be har hal fekr konam aksa yek hesi az adama, sakhtemunha, lebasha, ghazaha va ... (farhange) mardome china ro montaghel mikonand, albatte hameye en aksa az jahaye ghashang va didaneye beijing gerefte shodeand!!!!

bar tebghe gofteye admine mohtaram zire har aks yek tozihe kuchulu midam.


The summer palace, kenare rudkhuneye dakhele bagh

The summer palace, yek pole ziba ruye rudkhune

The summer palace, dakhele yeki az ghasrhaye shahane chini

The summer palace, namayi az daryacheye dakhele bagh az bolandtarin ghasre unja
The summer palace, mahale tigh zadane touristha!!!!! :D

The forbidden city, jaygahe voroud

International airport in Beijing

The summer palace, ehtemalan mojasameye buda,
enja aks bardari mamnue bud vali man hesabi ke aksamo gereftam eno fahmidam!!! :">

yek resturan ke ghazahaye halal dasht, b andaze khoshmaze va laziz,
ruze avval man va 3 ta az dustam raftim unja, hamun shab nazdike 20 nafar raftand unja
va en resturan kam kam shod resturane adamhaye ke tu ICC budand :D

The forbidden city, yeki az ghasrhaye asli

Ming tomb, ehtemalan aghaye ming :D

Stadium jadid baraye Olympics

mehmuneye shoroue ICC

The great wall, 2500 years old, more than 6,400 km long, Incredible!!!!
un mogheyi ke ma dashtim takhte jamshid misakhtim,
unha dashtan divare china ro misakhtand.

The Tian'anmen square, hamunjayi ke tedade zeyadi daneshju koshte shod!!!

Beijing center for performing arts

Friday, May 23, 2008

ملت عجیب غریب نوک دماغ بین

دو تا انتخاب کاری هست، یکیش پول خوبی می ده ولی یه کار از نظر کلاس در پیته و در ضمن ماهیتا موقت هم هست و در ضمن همین چند ماه دیگه ممکنه دیگه وجود نداشته باشه.
دومی نصف اولی هم پول نمی ده، در عوض یه کار با کلاس آینده دار challenging! هستش و در ضمن فرد بر اساس عمل کردش درصد هایی می گیره که تا چند برابر پول اصلی می شه و تازه در منافع نهایی پروژه هم سهیم می شه، امکان شریک شدن با آدم دم کلفت و مشتاق به کار رو هم به دست می آره...
و من در عجبم که هر کی رو می بینم اولی رو انتخاب می کنه، یعنی کاری که می دونه همین الان و در همین ثانیه براش درآمد بیشتری داره، یا من نمی فهمم یا تو!

Thursday, May 22, 2008

The Cookie Thief

by Valerie Cox

A woman was waiting at an airport one night,
With several long hours before her flight.
She hunted for a book in the airport shops.
Bought a bag of cookies and found a place to drop.

She was engrossed in her book but happened to see,
That the man sitting beside her, as bold as could be.
Grabbed a cookie or two from the bag in between,
Which she tried to ignore to avoid a scene.

So she munched the cookies and watched the clock,
As the gutsy cookie thief diminished her stock.
She was getting more irritated as the minutes ticked by,
Thinking, “If I wasn’t so nice, I would blacken his eye.”

With each cookie she took, he took one too,
When only one was left, she wondered what he would do.
With a smile on his face, and a nervous laugh,
He took the last cookie and broke it in half.

He offered her half, as he ate the other,
She snatched it from him and thought… oooh, brother.
This guy has some nerve and he’s also rude,
Why he didn’t even show any gratitude!

She had never known when she had been so galled,
And sighed with relief when her flight was called.
She gathered her belongings and headed to the gate,
Refusing to look back at the thieving ingrate.

She boarded the plane, and sank in her seat,
Then she sought her book, which was almost complete.
As she reached in her baggage, she gasped with surprise,
There was her bag of cookies, in front of her eyes.

If mine are here, she moaned in despair,
The others were his, and he tried to share.
Too late to apologize, she realized with grief,
That she was the rude one, the ingrate, the thief.

Tuesday, May 20, 2008

دغدغه

یکی از مسائل آزار دهنده برای من نگاه کردن به دیگران و این که چه کار می کنن، کجان و... و مقایسه کردن خودم باهاشون و در نهایت هوایی، عقده ای ، حسرتی، غربتی ، غیرتی! ... شدنه.
یه آدم پخته و نسبتا پا به سن گذاشته به من می گفت که آدم باید راه خودشو انتخاب کنه و بره جلو، سفت و محکم، بقیه هر کاری می خوان بکنن، بکنن. می گفت بیشتر انرژی اغلب ما ایرانی جماعت صرف این می شه که ببینیم فلانی چه کار می کنه و مقایسه کنیم و سعی کنیم رقابت کنیم و خلاصه آرامش مسیر نداریم. تاکید داشت که اوضاع که همیشه همین طوری نمی مونه، شاید تویی که امروز خودت رو کمتر از دیگری می بینی فردا توی موقعیتی قرار گرفتی که اصلا اون طرف دیگه به چشمت هم نمی آد. کاش می شد یه خورده کمتر فضول بودم! گاهی پیش اومده که از کسانی که چندین سال قبل در جریان همین مقایسه ها خودم رو کمتر ازشون می دیدم و حسرتی می شدم، خبر دار شدم و دیدم که ظاهرا این واقعیته که یه سکه رو بندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا برسه زمین. طبیعتا برعکسش هم بوده، اصلا کی از فداش خبر داره؟ کی می تونه تضمین کنه امشب که سرشو گذاشت رو بالش، فردا شب هم صحیح و سالم می تونه همین کار رو بکنه؟

Tuesday, May 13, 2008

دُرافشانی

خیلی خیلی مهمه که آدم درباره دیگران نظر مستقلی داشته باشه. هیچ وقت، هیچ وقت و هیچ وقت نباید اجازه داد بر اساس چیزهایی که از دیگران می شنویم، به یه تصویر ذهنی از شخصیت یه نفر برسیم. این بی نهایت مهمه.

ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت

Salam

lotfan en linko bebinin

http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

admine weblog lotfan age raveshe behtari baraye gozashtane en matlab tu weblogemun dari, anjamesh bede, mamnunam

Saturday, May 10, 2008

روح نوازی

من یه تئوری نیمه اثبات شده دارم که می گه آدمای تنگ نظر تمام عمرشون رو باید حمال باشن! احتمالا شما هم تا حالا با این تیپ آدما رو به رو شدین، آدمایی که خیال می کنن این زرنگیه که مراقب باشن خدای ناکرده خیری ازشون به کسی نرسه! تازه همین تیپ خودش به دو زیر گروه اصلی تقسیم می شه:
زیر گروه اول کسانی هستند که خیری نمی رسونن، انتظاری هم ندارن، هر چند این تیپ اعصاب خورد کن و حال به هم زن هستن ولی خوب، می شه با یه "تو روحت!" یا "..."، البته ترجیحا به صورت غیر کلامی، شرایط رو قابل تحمل کرد.
زیر گروه دوم، که من شخصا گاهی هوس می کنم با کمال میل خفه شون کنم، کسانی هستند که خیری که نمی رسونن هیچ، کلی هم از بقیه طلب کارن که باید در هر زمینه ای در خدمتشون باشن! خداییش این عده از مرز "تو روحت" گذشتن!

البته انواع دیگه ای هم تنگ نظری هست که می شه گفت همه، کم و بیش یه جورایی دچارش هستیم. مثلا من یه بابایی رو می شناسم که سه چهار ساله یه گوشی موبایل داره، طبیعتا گوشیه پر از خش و رنگ و رو رفته اس، اما پدر آمرزیده هنوز طلق روی LCD موبالش رو نکنده، چون می خواد "نو بمونه!".
یا مثلا تاکسی پیکانایی دیدم که مدل پنج شش سال پیش بوده، هنوز پلاستیک روی آفتاب گیر های جلوش به قوت خود باقیه، ماشینه تا حالا ده بار تصادف کرده، تا راه می ره صدای ماشن دودی می کنه، اون پلاستیکای کذایی از شدت چرکی سیاه شده، ولی طرف می خواد دوتا آفتاب گیرش نو بمونه!
این که چیزی نیست، طرف یه گاواش رو فروخته یه سال پیش یه پراید خریده، هنوز روی سپرای پرایده می شه اثراتی از پلاستیک دید!
یا مثلا یه پیکان قراضه مدل 55 داره، کف ماشین از شدت پوسیدگی سوراخ شده، طرف افتخارش اینه که رنگ ماشن من فابریکه! اگه دقت کنین هر یه متر به یه متر، گله به گله می تونین یه چیزایی ببینین که هنوز پوسته نشده و نریخته و منظور از "رنگ فابریک" همیناس!
یا یه بار تو اتوبوس دیدم یکی وقتی گوش دادن به واکمنش تموم شد (از این نواریا بود) یه باتریاشو درآورد برعکس زد جا! چون معتقد بود واکمن وقتی هم خاموشه باتری مصرف می کنه و با این ترفند، به عمر باتری قلمی دویست تومنی عزیز تر از جانش اضافه می شه!
بابا جان،
اگه ماشین می خری مث بچه آدم همون روز اول پلاستیکاشو بکن بده بازیافت جاش کیسه زباله بگیر،
اگه ماشین حساب می خری جلدش نکن که نو بمونه،
اگه گوشی موبایل می خری، طلق کذایی رو بکن بنداز دور،
اگه می تونی ماشین قراضه رو بده رنگش کنن، رنگ فابریک نمی خواد روش باشه،
این قدر رو اعصاب من راه نرو!

Monday, May 05, 2008

سوزش

یکی از درس های به غایت سوزناکی که تو این یکی دو ساله اخیر گرفتم و هم چنان هم دارم می گیرم، اینه که برای احدی به خاطر تصوراتی که دارم دل نسوزونم.
آقا ما برای هر کی دل سوزوندیم، بعد از یه مدت که واقعیات روشن تر شده دیدیم این ماییم که باید برامون دل بسوزونن. ای بخشکی شانس!