برق و کامپیوتر81

Saturday, September 30, 2006

رادیو پیام



چندوقت پیش خبری شگفت انگیز تمامی محافل علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی دنیا را تکون داد.

"علي شادلو شناگر تهراني كه مربي امداد و نجات ، عضو امداد و نجات كوهستان هلال احمر كشور و عضو غريق نجات آبهاي سنگين نيز است قصد دارد با پيام مبارزه با مواد مخدر براي جوانان از دهم مرداد ماه آينده و به مناسبت سال پیامبر اعظم مسير ‪۶۰۰‬ كيلومتري جنوب درياي خزر در آبهاي ايران را شنا كند.

اما نکته مهم پی گیری مجامع بنام علمی جهان در این مورد بود:

"عضو ثابت طرح شناي عرض درياي خزر و نماينده هيأت علمي ناظر براين طرح ، اسامي اكيپ علمي دانشكده علوم و فنون دريايي دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال را كه پس از روزها و ساعتها نشستهاي متعدد و بحث و بررسي به مشاوره علمي با آقاي شادلو پرداخته اند چنين برشمرد : آقايان دكتر معتمد ، دكتر لاري ، دكتر آراسته و مهندس اردكاني و خانمها دكتريادگاريان و دكترنجات خواه و تصريح كرد : پس از مطالعات و جلسات متعدد علمي و كارشناسي پيرامون شرايط جوي ، اقليمي ، نقشه هاي دريايي ، زمين شناسي ، مطالعات هواشناسي، فيزيك دريا و آلودگي دريا ، اساتيد مزبوراز نظر علمي اين اقدام را ميسردانستند .
گفتني است دانشكده علوم وفنون دريايي دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال يكي از مراكز بنام علمي در زمينه هاي علوم دريايي در سطح كشور مي باشد.
"
اما از اون هم مهم تر اهداف این دانشمند ورزشکار بود:

"علي شادلو نيز هدف خود از انجام اين شنا را دوري از اعتياد ، ارزشمند بودن رابطه جوانان و خانواده ، ايمان به عنوان راه سعادت ، شناساندن جاذبه‌هاي ايران به جوانان ايراني ، توجه دادن جهانيان به حقوق حقه مردم ايران در زمينه دستيابي به انرژي هسته‌اي و حقوق مردم فلسطين و قائل شدن حق حاكميت براي ملت مستقلي بنام فلسطين و حفظ اكوسيستم درياي خزر عنوان كرد."

خوشبختانه ایشون موفق به این کار شدند و در گفتگویی اختصاصی با وبلاگ ما سایر اهداف خود را به شرح زیر اعلام کردند:

- ترویج فرهنگ جیش، بوس، لالا در میان کودکان مسلمان
- توجه به اهمیت حضور زولبیا بامیه بر سر سفره افطار
- اعتراض به جنایت های خِمِرهای سرخ و نسل کشی آنها در کامبوج
- ضرورت محاکمه پینوشه با حضور روح سالوادور آلنده فقید
- همبستگی با دانشجویان مشروطی در رشته پرورش گاو و گاو میشِ دانشگاهِ علمی کاربردی واحد خور و بیابانک
- تاکید بر ضرورت استفاده از زرشک پلو به جای باقالی پلو هنگام صرف مرغ
- مخالفت با دم کردن چای عطری احمد در ادارات
- توجه به پرداخت حقوق عقب افتاده کارگران کارخانه بند کفش سازی در زیمباوه
- حمایت از جمعیت مبارزه با پشه آنوفل
- اهمیت بازگشت هر چه سریع تر پلوتو به سیاره های منظومه شمسی
- جلوگیری از انقراض نسل پلاتی پوس و ارنی تورنگ
- هم دردی با خانواده مرحوم جعفر بزرگی
- مخالفت با سقوط یوونتوس به دسته دوم باشگاه های ایتالیا
- بازگشت هر چه سریع تر دکتر گلستانی از Bell-Lab
- حمایت از انجام تست حساسیت به پنی سیلین در واحد تزریقات بیمارستان خاتم الانبیا
- اهمیت خودکفایی در تولید کمک فنر خودروی ال-90
- ضرورت پخش مجدد کارتون بچه های مدرسه والت
- اعتراض به نیمکت نشینی علی کریمی در بایرن مونیخ
- توجه هر چه بیشتر به تغذیه جلبک های دریای مانش
- حمایت از تولید ترانزیستورهای تک الکترونی با فناوری لیزری
- پی گیری جهت نوشته شدن جلد هشتم هری پاتر
- ...

لازم به ذکر است که به زودی متن کامل اهداف ایشان به صورت مجموعه ای مشتمل بر هجده جلد در قطع وزیری منتشر و در دسترس عموم قرار خواهد گرفت.

پول بهتر است یا ثروت؟


قلم در دست می گیرم و آن چه از سیاهی درونم شعله می کشد بر پیکر پاک و سفید کاغذ به غلیان در می آورم. البته واضح و مبرهن است که پول بسیار خوب می باشد، چون هر کس دارای پول می باشد می تواند رانی هلو و کیک سی گُل خریده و از صبح تا شب بلُمباند و به خصوص در ایامی که همه روزه دار می باشند و خیلی پر برکت می باشد می تواند غذاهای خوشمزه ای به طور قایمکی بخورد و حال زیادی را بنماید. اما معلمان دلسوز ما که همچون شمعی آتش گرفته و دود می کنند تا سرانجام جزغاله شوند، اعتقاد دارند که ثروت خیلی مهم تر می باشد. چون هر کس ثروت داشته باشد می تواند سوار ماکسیما شده و از صبح تا شب در خیابان ها گشت و گذار نموده و به جامعه خدمت کند و حتی آن جوری که آقا جان ما می گوید با داشتن ثروت به اندازه کافی می توان تاهل اختیار نمود و با تشکیل خانواده به استحکام بنیان های اجتماعی کمک های شایان توجهی نمود. البته ثروت انواع بسیار گوناگونی را دارا می باشد که مهم ترین آن ارث پدری یا پدر خانم مایه دار می باشد که این دومی نور علی نور می باشد. البته هر چیزی که مفتکی باشد خیلی آدم را محظوظ می نماید. اما این را نیز باید بدانیم که هر چیزی به اندازه اش خیلی خوب می باشد ولی بیشترش خیلی بهتر می باشد.
پس هر کس باید با تمامی وجودش برای اعتلای جامعه خدمت کند تا هر روز پیشرفت های بیشتری حاصل شده و ما هر روز سنگرهای بیشتری را در قله های افتخار فتح نماییم. و به این ترتیب داروهای بیشتری کشف شده و بیماری های صعب العلاج یکی پس از دیگری به زباله دان تاریخ پرتاب شده و ما بتوانیم اداره جهان را هر چه سریع تر به دست گرفته و به مستراح تاریخ تبدیل کنیم. البته بسیار واضح و مبرهن است که این سخنان ما کاملا با موضوع انشا ارتباط تنگاتنگی نداشته و بلکه جهت نشان دادن اطلاعات عمومی بسیار بالای ما می باشد تا چشم حسودان تنگ نظر و عنودان بد گوهر از حدقه به بیرون پرتاب شده و بر خنکای دل ما افزوده شود. دیگر همینی که می باشد می باشد!
در پایان نتیجه می گیریم که پول اگر با ثروت همراه باشد بسیار مفید بوده و به نوعی این دو لازم و ملزوم یکدیگر می باشند و در ضمن خدمات بیشتری نیز به جامعه ارائه می شود چون ما شیفتگان خدمتیم به تشنگان قدرت والبته می توان حالی را نیز به حولی نمود.
این بود انشای من.

Saturday, September 23, 2006

خودت بگو چه طوری گولت بزنم




امیدوارم تاحالا فهمیده باشه. موضوع اینه که من نمیتونم هیچ قولی بهش بدم و از هیچ چیز نمی تونم مطمئنش کنم ، حتی ازخودم هم نمی تونم چیز مطمئن و حتمی ای براش بگم . تنها قولی که می تونم بهش بدم اینه که هر روز بیش از روز فبل دوستش داشته باشم ، شاید اصلا براش مهم نباشه . باید بدونه که من از این بازیها و درگیریهای مردم بهش پناه برده بودم ،ولی اون دقیقا یکی از همین بازیها رو شروع کرد و منو ناامید کرد ولی الان می بینم نمی تونم ، واقعا بهش احتیاج دارم .
من اگه خدا بودم ..... دنیا بهتر از این بود

امروز تو دانشگاه یه دوست رو سه بار دیدم و چه روز خوبی بود



آقا ما یه رفیقی داشتیم اون قدیما(تو دبیرستان و راهنمایی) ، هیچ وقت باهاش خیلی دوست نبودم ولی اون خیلی کارای منو زیر نظر داشت (اعصاب مارو خورد می کرد هر وقت می دیدمش خودمو مجبور می شدم جمع و جور کنم و مواظب کارام باشم شما که می دونید این کار چقدر برای من سخته). خیلی دوست داشت بشینه کنار من و در مورد من حرف یزنه و حدساشو در مورد آینده ی من بگه، از قضای روزگار تمام پیش بینی هاش در مورد من بعد از سالها یکی یکی درست از آب در اومده تاحالا ( خوشبختانه) . اتفاقا آدم (معذرت می خوام) گاگولی بود . من همیشه احساس می کردم چیزای جالبی از من می دونه که شاید خودم هم ندونم ولی از طرفی به نظرم این کار خیلی لوس میومد(مثل بقیه ی کارای خودم و شما) برای همین خیلی باهاش همصحبت نمی شدم.
حالا این حرفارو برای چی زدم ؟برای اینکه آدم خیلی حقیره واقعا ، ولی خدا یه قدرت فوق العاده بهش داده که روم نمیشه بگم چیه ولی باعث میشه آدم بتونه خودشو گول بزنه تا براحتی احساس خوشبختی کنه که تا ببینیم بعدش چی میشه. مثل کسی که از بالای یه ساختمون داره سقوط می کنه و راضیه چون تاحالاش که بد نبوده.
می دونید من قبلا فکر می کردم خوشبختی و موفقیت مال آدمای احمق و سازگار ولی امیدوار و کوشاست ، ولی حالا فکر کنم اینطور نیست ، موفقیت مال آدمای خیلی خیلی زیرکه .

شده سپاه عظیمت شبی کمین بخورد؟



بسمه تعالی
وبلاگ-رفیقان عزیز، خواهران و برادران گرامی
سلام علیکم
اینجانب ستوان دوم مرتضی کمالیان جهت اعتلای روحی و معنوی و بدست آوردن آمادگی جسمی و نظامی ،برای مقابله با هرگونه تهدید و تجاوز داخلی و خارجی به میهن عزیز اسلامی با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل پروردگار از خدمت برادران و خواهران عزیر مرخص و به سوی پادگان صفر-پنچ کرمان سفر می کنم. به همین مناسبت ، مراسم بزرگداشتی موسوم به گودبای پارتی به صرف آب یخ و آش برپا می باشد .یقینا حضور شما سرور گرامی مایه ی تسلی خاطر بازماندگان است. لازم به ذکر است نامبرده هنوز کچل نکرده و در مراحل آمادگی روحی برای این کار به سر می برد.ولی من همین جا اعلام می کنم دشمنانی که سالهاست دندان تیز کرده اند و نشسته اند تا کچل شدن من را ببینند این آرزو را به گور خواهند برد ...ان شاء الله

رونوشت
مجمع فرهنگی دانش آموزان دبیرستان شهید اژه ای
دکترفرهنگ لران
سینما آفریقا
خانواده ی کرمی
حراست سازمان
نودال
فرمانده ی ناحیه ی انتظامی تهران بزرگ
بچه های با صفای شهرک غرب
حجت الاسلام و المسلمین قرائتی
و همه ی عزیزانی که ما را نمودند

Thursday, September 21, 2006

G میل


خیلی حال کردم وقتی دیدم gmail جواب میلم رو به فارسی داده. خیلی حال می کنم با این pop3 بودن gmail. کلا خیلی حال می کنم.

Tuesday, September 19, 2006

اوریون


خواهش می کنم در هنگام وقوع زلزله سطر بعدی رو بخونید...

خیلی ممنون که خواهش من رو پشم هم حساب نکردید، زلزله شده الان؟ حالا که این طور شد این کپی پیست رو می ذارم این جا. البته این متن انگلیسی رو یه آدم باحال ترجمه هم کرده که خیلی چیز توپی شده، تا حدی که من اگه اون ترجمه رو بذارم این جا، ممکنه وبلاگمون فیلتر بشه! اگه یه کم زور بزنین می تونین ترجمه رو تو وبلاگ ها پیدا کنین.


Lesson One
An eagle was sitting on a tree resting, doing nothing.
A small rabbit saw the eagle and asked him, "Can I also sit like you and do nothing?"
The eagle answered: "Sure, why not." So, the rabbit sat on the ground below the eagle and rested.
All of a sudden, a fox appeared, jumped on the rabbit and ate it.
Management Lesson #1
- To be sitting and doing nothing, you must be sitting very, very high up.
____________________________________
Lesson Two
A turkey was chatting with a bull. "I would love to be able to get to the top of that tree," sighed the turkey, "but I haven't got the energy."
"Well, why don't you nibble on some of my droppings?" replied the bull. "They're packed with nutrients."
The turkey pecked at a lump of dung, and found it actually gave him enough strength to reach the lowest branch of the tree. The next day, after eating some more dung, he reached the second branch.
Finally after a fourth night, the turkey was proudly perched at the top of the tree. He was promptly spotted by a farmer, who shot him out of the tree.
Management Lesson #2
- Bullshit might get you to the top, but it won't keep you there.
_____________________________________
Lesson Three
A little bird was flying south for the winter. It was so cold; the bird froze and fell to the ground into a large field. While he was lying there, a cow came by and dropped some dung on him.
As the frozen bird lay there in the pile of cow dung, he began to realize how warm he was. The dung was actually thawing him out! He lay there all warm and happy, and soon began to sing for joy. A passing cat heard the bird singing and came to investigate. Following the sound, the cat discovered the bird under the pile of cow dung, and promptly dug him out and ate him.
Management Lesson #3
(1) Not everyone who shits on you is your enemy.
(2) Not everyone who gets you out of shit is your friend.
(3) And when you're in deep shit, it's best to keep your mouth shut!
This ends your three-minute management course :-)


راستی من چند روز پیش تو کتاب فروشی چشمم خیلی تصادفی به کتاب "یک مرد"، "اوریانا فالاچی" افتاد. یه نگاه به قیمت پشت جلد کتاب کافی بود که بی خیال تورق و احیانا خریدش بشم. یه سیصد متری از کتاب فروشی اون ور تر، نگاهی به روزنامه های کیوسک مطبوعاتی انداختم، تو یکیش تیتر زده بود "مرگ اوریانا فالاچی". مهدی، کیوان و هم چنین فرزین (!) مراقب خودتون باشین! البته ظاهرا چشام یه جورایی حالت Lag پیدا کرده.

Monday, September 18, 2006

با ربط


و من یک پیام دارم برای اون که جاسوس بود و کت پوشید رفت گوش بده و من فهمیدم. و اسمش رو نمی آرم که کارهای دیگه هم بکنه و من لوش بدم.
ای جاسوس، تو گوش می دی؟ فکر کردی من نفهمیدم؟ کت می پوشی که من نفهمم که جاسوسی؟ آمروکا که فارسی بلد نبود که بفهمه، تو رو فرستاد که بفهمی و بری تعریف کنی. ای خود فروخته، به جای این که همین جا بمونی و کشاورزی کنی می ری گوش می دی جاسوس؟ که بری تعریف کنی که چی گفت
که بیاد بزنه؟ من با همین بیل تو رو ارشاد می کنم که بمونی و کشاورزی کنی و گوش ندی و اگر هم گوش دادی نری تعریف کنی که اون جاسوسی بود.

Sunday, September 17, 2006

هذیان


آقا من نمی دونم این آخر تابستون چه خاصیتی داره که آدم حالش گرفته می شه. این ترم هم که نه کلاسی و نه دانشگاهی ولی باز هم من افسرده شدم. دیروز هم که اومدیم ملت رو ببینیم دانشگاه که فقط موفق به زیارت تعداد اندکی شدیم، هر چند همین هم غنیمتی بود بعد از مدت ها. راستش می خواستم کلّی چیز بنویسم و شلوغ کنم و این حرفا ولی زبونم بند اومده. مرده شور این صدا و سیما رو ببرند که فوتبال پرسپولیس - برق شیراز رو به منچستر - آرسنال ترجیح می ده. (هر چند یک هیچ با گل دقیقه 86 باختیم).

راستش دلم هوای قدیما رو کرده، نمی دونم، دلم گرفته. دلم می خواد با مشت بکوبم تو دیوار یا یه جیغ بنفش بکشم یا گریه کنم یا با یه دوست قدیمی حرف بزنم یا بگم "ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی". خلاصه که "در پی آنم که گر ز دست برآید / دست به کاری زنم که غصه سر آید"

الان احساس می کنم دارم مثل این بچه دبیرستانی ها وبلاگ می نویسم که توی پرشین بلاگ یه پست عاشقونه می ذارن با هزار تا اموتیکون، همون وبلاگ هایی که با یه نگاه به وجود میان و بعدش هم ... اصلا مگه این جوری نوشتن بده؟ حالا نه ما هم خیلی روشن فکر و با سواتیم و هر کاری می کنیم از رو عقل و شعوره! اصلا عقل کیلو چنده داداش!

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم. اصلا همینه که هست. یه بار دیگه رو حرف خودم حرف زدم، همچین با پشت دست می کوبم... لا اله الا لله! هر چی می خوام خِشانت به خرج ندم نمی ذارن. دوستان! خواهشا رو اعصاب ما یورتمه نرید، یه کم یواش تر. آخه هر چیزی هم حدّی داره، حالا حد هیچی، مشتق پذیری و پیوستگی رو که باید رعایت کرد. مگه خداوند متعال نفرموده که... (ببخشید با خدا نمی شه شوخی کرد دیگه!) اصلا مگه من شوخی دارم با کسی؟ هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، تا تواند دلی به دست می آورد. می دونم، شما این چیزها رو نمی فهمید، یعنی می خواهید بفهمید ولی نمی تونید. آخه اگه می تونستید که یه جوری جلوی من رو می گرفتید. نه آقا جون، من زنجیر پاره کردم. خواهش می کنم به گیرنده های خودتون دست نزنید، پس کنترل واسه چی اختراع شده؟! حتما واسه اینکه یه درسی باشه جناب عسگری روش خرابکاری کنه!

حالا من می گم نمی فهمید، بگید نه. اصلا یه سوال، اگه یه پرتقال فروش با سرعت نور موز بخوره تا چند سال دیگه می تونه یه برج تو کره مرّیخ بسازه. من تو این فکر بودم که چه طوری انقلاب رو به فضا صادر کنیم، این خانم انصاری تمام نقشه هامو نقش بر آب کرد. خواهر شما که دارید به عنوان اولین زن مسلمان می ری فضا، اگه اون حجاب وامونده رو رعایت نمی کنی، حداقل از در عقب سوار شو. بالاخره ارائه بلیط باید نشونه یه چیزی باشه یا نه؟!
ای خدا! آخرش تمام برادرانمون تو کره شمالی و کوبا و ونزوئلا مسلمون می شن ولی این آقای پاپ نمی فهمه. من خیال می کردم فقط خودم قاطی کردم ولی انگار نه!
راستی شنیدم به دلیل ترکیدن پروژکتور تو بازی پاس و فجر سپاسی، می خوان تو سازمان ملل هم وقت سخنرانی روسا شمع روشن کنند. من می تونم با همین چشم هام حدس بزنم که هیچ کس جرات نمی کنه بره دستشویی امسال. همه باید حواسشونو خوب خوب جمع کنند و منتظر یه خبر توپ باشند. حالا از ما گفتن بود، هر کی هم حرف منو قبول نداره هرِّی.
اصلا چه معنی داره که بچه تا این وقت شب بیدار باشه، مگه شما کار و زندگی ندارید نشستید وبلاگ می خونید. اصلا من دیگه با همتون قهرم، بی تربیت های [...]! (بیخود فکر بد نکنید، می گم جنستون خرابه، می گید آره!)

همین دیگه هذیان ما به سر رسید، غیر از خدا هیچ کس به من عیدی نداد، گاو حسن! سریعا یه پا تو از رو پام بردار که اسرار هویدا نکنم.

نتیجه گیری اخلاقی: الان درست بیست و هفت دقیقه و سی و چهار ثانیه است که درجه تبم روی هزار و سی صده!

پی نوشت: من تو این نوشته از back space استفاده نکردم.

Saturday, September 16, 2006

انّا للّه و انّا الیه راجعون



ای کسانیکه ایمان آورده اید! اگه اخبار ساعت دو را ندیدید حتما اخبار ساعت 9 را ببینید و صمیمانه ازتون در خواست می کنم حداقل یه ربع اولش رو به خاطر منم که شده تحمل کنید.

در همین رابطه ان شاء الله مراسمی با حضور خودم و سایر دوستان بر گزار می شود.
وعده دیدار ما: به همین زودی
مکان: BMMR!

Wednesday, September 13, 2006

نون دونی


بابا جان آخه چرا توافق می کنین؟ نفت شده بشکه ای 64 دلار. این لاریجانی هم آدم با حالیه. هر وقت می ره اروپا آدم مطمئنه که پشت بندش یه اتفاقی می افته. دفعه اول، مخالفای رفتن ایران به شورای امنیت از 19 تا رسید به 5 تا، دفعه دوم هنوز برنگشته شورای امنیت رفت تو کار قطع نامه. این دفعه خدا می دونه چه پلتیکی سر هم کرده که همه انگار خیالشون از بابت ایران تخت تخت شده. اگه ندیدین، چند روز دیگه احمدی نژاد و بوش توی نیویورک عکس یادگاری می
گیرن. بعدش با هم می رن مزرعه بوش تو کرافورد تکزاس. بن لادن هم گیر می افته، براش دادگاه راه می اندازن، نفت بی زبون هم می شه بشکه ای پونزده دلار. می گین نه؟ بگین نه.
راستی خبر دارین که فیزیک الکترونیک اختیاری شده، "پروفسور رضا" بازنشست شده؟ درباره شانس ... ما خودتون قضاوت کنین.
و اما مرتضی، که نمی دونم زنده ای و اگر زنده ای وبلاگ می خونی یا نه: یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم؟ SME؟

Tuesday, September 12, 2006

شرق

شرق هم توقیف شد.آخه چقر اینا .....نند؟ حالا من موندم از فردا چی بخونم.خودم به ذهنم رسیده برم "گربه ی من نازنازیه" یا مثلاً "کدو قلقله زن" را بخونم.کسی پیشنهادی نداره؟

Friday, September 08, 2006

mathematics

Philosophy is written in this grand book - I mean universe - which
stands continuously open to our gaze,but which cannot be understood
unless one first learns to comprehend the language in which it is
written. It is written in the language of mathematics, and its
characters are triangles, circles and other geometric figures,
without which it ishumanly impossible to understand a single
word of it; without these, one is wandering about in a dark labyrinth.

Galileo (1623)

Wednesday, September 06, 2006

اسباب بزرگی

دیروز یک نوشته ای را در صفحه ی آخر روزنامه ی شرق دیدم که خیلی نظرم را به خودش جلب کرد.دلیلش ، هم نویسنده ی مطلب و هم عنوانش بود.نویسنده "عزت الله انتظامی " بود و عنوان نوشته ، "سهم من از مهرجویی بزرگ".عنوان هم به این دلیل جالب بود که چند روز پیش توی همون روزنامه خبر مربوط به جشن مجله ی "دنیای تصویر" که برای انتخاب بهترین های سینما برگزار شده بود را خونده بودم. در اون جشن از "داریوش مهرجویی " به خاطر یک عمر فعالیت هنری تقدیر میشه و کسی که برای دادن جایزه روی صحنه رفته ، عزت الله انتظامی بوده. گویا موقع دادن جایزه ، انتظامی با لحن خود مهرجویی باهاش شوخی میکنه و مهرجویی هم با لحن انتظامی ، جواب میده.البته توی روزنامه ننوشته بود که موضوع شوخی چی بوده.من این مطلب را به خاطر اینکه هم دخل و تصرفی درش نکرده باشم و هم نوشته ای را به قلم استاد انتظامی بخونید(البته اگه دوست دارین) عیناً از سایت روزنامه ی شرق کپی می کنم

سهم من از مهرجویی بزرگ

یادداشت عزت الله انتظامی درباره آن شب

من پنج فیلم برای داریوش مهرجویی بازی كرده ام: گاو، آقای هالو، پستچی، هامون و بانو بدون در نظر گرفتن سریال ناتمام الموت. هر پنج فیلم از نقطه های اوج كارنامه من و جزء گنجینه فرهنگی سینمای ایران هستند. اصلا هویت سینمایی من و آنچه كه منتقدان پرسونای یك بازیگر می خوانند، با همین فیلم ها شكل گرفت به خصوص كه سه فیلم اول، نخستین آثار كارنامه سینمایی من بودند. خود فیلم ها هم جزء كلاسیك های تاریخ سینمای ایران هستند كه توانایی های مهرجویی باعث ماندگاری آنها شده و هرچه زمان می گذرد، ارزش های شان بیش تر آشكار می شود. برای من، كه بیشترین تحسین ها بابت همین فیلم ها در طول دوران فعالیتم نثارم شده، بازی در فیلم های مهرجویی و همكاری و همنشینی با او باعث افتخارم است.
در جشن سینمایی مجله «دنیای تصویر» كه برای اهدای جایزه ای به پاس یك عمر فعالیت های سینمایی مهرجویی دعوت شده بودم، بنا به طبیعت و روال این گونه گردهمایی ها، قصد داشتم به طنز، خاطره ای از همكاری هایم با مهرجویی را «بازی» كنم، اما شاید موضوع را درست انتخاب نكرده بودم. آن شب، شب تجلیل از كارنامه داریوش مهرجویی بود و شایسته تر آن بود كه من فقط و فقط از همان چیزهایی یاد می كردم كه مهرجویی را به بزرگی رسانده و من هم در این میانه سهم خود را گرفته ام و شده ام انتظامی امروز و این سال ها. باید می گفتم كه اگر این پنج فیلم از كارنامه من حذف می شد، نیم بیش تر وزن و ارزش آن از دست می رفت. موضوع اختلاف های مالی من و مهرجویی موضوعی خصوصی بین من و او است كه باید همچنان خصوصی باقی می ماند. من به اشتباه با طرح آن موضوع، ولو به طنز، حساسیتی ایجاد كردم كه باعث رنجش او و پشیمانی و دریغ خودم شد. حالا فكر می كنم طرح چنین مسائلی، حتی با بهترین اجراهای طنزآمیز هم می تواند در مخاطبان ایجاد سوءتفاهم كند. طبیعی است كه باید از این بابت پوزش بخواهم. شكی نیست كه مهرجویی یكی از بزرگ ترین سینماگران همه تاریخ سینمای ایران است و آن حرف ها و بازی طنزآمیز من در روی صحنه آن شب، ولو برای شوخی با مهرجویی در شبی كه شب او بود، چیزی از بزرگی او كم نمی كند، اما این عذرخواهی بهانه ای شد برای تاكید هرچه بیش تر بر اهمیت فیلمسازی كه یكی از شمایل های انكارناپذیر هویت فرهنگی سینمای ایران در سراسر جهان است.



حالا دیگه " آکتور سینما" نشون داد که همه ی اسباب بزرگی را داره.

Monday, September 04, 2006

محض خالی نبودن عریضه


پریشب حدود یک ربع به هشت شبکه یک یه گفتگو گذاشته بود با دکتر حمید مولانا درباره مصاحبه رئیس و مایک والاس. قبل از هر توضیح بیشتری این نکته رو اعلام کنم که من به شکل خیلی عجیبی در مورد مسائل سیاسی آدم کودنی هستم (خوب بابا، حالا یکیشو اعتراف می کنم تا بعد!). چیزی که می خوام درباره این برنامه بهش اشاره کنم دو تا است (جمله رو داشتین؟!).
اول این که این حمید مولانا کیه؟ هر چی زور می زنم یادم نمی آد این آدم از کجا و چه جوری پیداش شد: استاد دانشگاه آمریکن واشنگتن که وظیفه می دونه کلا از همه "اونا" حمایت کنه و کارهاشون رو تایید. یادمه سال 79 بعد از تعطیلی فله ای روزنامه ها خیلی راحت این کار رو تایید کرد، حتی گفت تو آمریکا هم رییس جمهور می تونه اگه لازم دید روزنامه ها رو تعطیل کنه! خیلی جالبه، به فرض که این ادعا درست هم باشه، توجه دارین که برای توجیه کار از کجا شاهد آورده؟ شیطون که نباید الگو بشه.
دوم این که بارها و بارها توی پس زمینه برنامه این عبارت با حروف درشت دیده می شد: 60 MINUTE. منظور هم طبعا 60 MINUTES ّبوده که همون برنامه معرف CBS آمریکاس. از این فاجعه بارتر این بود که برای چند دقیقه عکس مایک والاس و رئیس که روبه روی هم نشسته بودن نشون داده می شد و اسماشون هم به این شکل نوشته شده بود: MIKE VALAS و AHMADY NEJAD که به ترتیب منظور MIKE WALACE و AHMADINEJAD بوده. من نفهمیدم چرا باید این دو اسم به انگلیسی
نوشته می شد. ولی حالا گیرم که باید این طور می بود، اون گوسفندی که این اسمارو می ذاره جلوی چشم میلیون ها بیننده بالقوه، نباید پشیزی احساس مسئولیت بکنه و بره یه نگاهی بندازه ببینه این کلمات چه طور باید نوشته بشه؟ به این فکر کردم که من اگه جای مدیر اون بابایی که این فضاحت رو به بار آورده بودم، چه بلایی به سرش می آوردم. و بعد هم ناامیدانه ته دلم به سادگی خودم خندیدم: واقعا فکر می کنی مدیر این افراد اصلا می دونه کجا چه خبره؟

Saturday, September 02, 2006

!تبریک


در پی پخش سرود حماسی "ملّی پوشان پیروز باشید، خُرّم چون گل هر روز باشید" پس از بازی ایران - کره جنوبی، مقام معظّم ادمین پیامی به شرح زیر صادر کرد.

بسمه تعالی

انّا فَتَحنا لَکَ فَتحا مُبینا.

بار دیگر قدرت عزم و اراده و ایمان جوانان پر شور و صالح ایرانی بر دشمنان اسلام و مسلمین ثابت گشت و پوزه استکبار جهانی به سرکردگی کرواسی جنایتکار و برزیل غاصب به خاک مالیده شد. پولاد مردان غیور و مومن ایرانی همچون گذشته به اثبات رسانیدند که محرومیت ها مانع پیشرفت نمی گردد و بار دیگر توانایی و صلابت خود را به رخ دشمنان کشیدند. اینجانب نیز به نوبه خود تساوی دشمن شکن دلاور مردان جمهوری اسلامی ایران در دقیقه نود و دو با تیم تا بُنِ دندان مسلّحِ کره جنوبی را به اُمّت شهید پرور ایران اسلامی تبریک و تهنیت عرض نموده و حمایت قاطع خود را از آرمان های نایب بر حق علی پروین -امیر قلعه نویی- و پیشکسوت عرصه اخلاق و ورزش - ناصر ابراهیمی- اعلام و موفقیت های هر چه بیشترشان را از درگاه خداوند منّان مسئلت دارم و در این برهه حساس با افتخار هر چه تمام تر اعلام می کنم "حضور در جام ملت های آسیا حق مسلّم ماست".

و السلام علی من اتّبع الخودم، الاحقر مهدی

Friday, September 01, 2006

اوپس! متافیزیک


یه بار موضوع یکی از برنامه هایی که دیوید سوزوکی مجری اش بود و شبکه چهار پخش می کرد این بود که آیا ذهن آدم می تونه روی مسائل فیزیکی تاثیر بذاره؟ یکی از چیزهایی که تو اون برنامه بهش اشاره شد یه وسیله الکترونیکی بود که روش یه تعداد LED داشت که تشکیل یه دایره می دادن. هر بار به طور تصادفی ولی پیوسته یکی از LED ها روشن می شد طوری که به نظر می رسید یه نقطه داره به سمتی می چرخه. سازنده اش مدعی بود می شه جهت چرخش رو که قاعدتا تصادفیه با ذهن کنترل کرد.
دیشب نشستم با ویژوال بیسیک یه چیزی شبیه اون وسیله نوشتم. یه برنامه کوچولوی 24 کیلو بایتی. اگه دوست داشتین ببینین می تونین جهت چرخش رو تحمیل کنین. مثلا فکر کنین دارین با ذهنتون دایره رنگی رو به جهتی هل می دین. یا می کشین. برآیند این پس و پیش رفتن ها باید بشه چرخش در جهتی که شما دوست دارین. البته ظاهرا الگوریتم عدد تصادفی ویژوال بیسیک خیلی هم بی
طرفانه عمل نمی کنه. برنامه رو از این جا بگیرید.