برق و کامپیوتر81

Friday, March 30, 2007

چراگاه


خداوکیلی راست می گن تنها چیزی که تو دنیا نهایت نداره حماقته ها!
طبق معمول یکی پیدا شده که به آب و خاک ایران تجاوز کنه، البته ما نفهمیدیم حین جاسوسی تجاوز کردند یا حین تجاوز، جاسوسی کردند یا به جاسوسا...!! خلاصه که 15 نفر با قایق یه غلطی کردند. اما نکته جالب انگیزناک قضیه، اینه که 11 تا گوسفند رو از چراگاه آوردند جلوی وزارت امور خارجه، به اسم دانشجو که به این کار اعتراض کنند. البته خب چون شب عیده و جاده‌ها شلوغه و خرج آورن گوسفند از شهرستان هم زیاده، یازده تا بیشتر نتونستند جمع کنند (یعنی از تعداد متجاوزان کمتر!).
البته به تلویزیون هم باید توجه کنید که خبر تجمع اعتراض آمیز و گسترده دانشجویان علیه حرکت دولت و نظامیان به اصطلاح انگلیسِ تجاوزخوار رو با آب و تاب پخش می کنه.
پلاکاردهایی که این گوسِپندان دستشون گرفته بودند خیلی با مزه است. حالا ما می دونیم این یازده نفر جمعا اندازه یه دیپلم شعور و سواد ندارند ولی خب یه گاوی چیزی اونجا نیست بهشون بگه executation نداریم، اگه عقده اعدام دارید اون execution ــه. البته اینا فرق am و is رو هم به زور می فهمند و حرجی بهشون نیست. دیگه از Bush, shame and youکه ضایع تر نیست. کلا پیشنهاد می کنم ببرنشون کشتارگاهی چیزی، یه چند نفر جلوشون سر ببرند و تیکه پاره کنند بلکه این بدبختا هم یه حالی ببرند. بالاخره این حیوونا باید دلشون به یه چیزی خوش باشه. فصل پشم چینی هم که هنوز نرسیده!
حالا هی چپ و راست گیر بدین به این فیلم300 ، بابا شما نمی خواد فکر آبرو خشایار شاه باشید. اون قشنگایی که چشماشون رو می بندند و دهنشون رو باز می کنند و شلوارشون رو می کشند پایین رو کاه و جوشون رو بیشتر کنید که سرشون رو از آخور بیرون نیارند، آبرو خشایار و کوروش پیشکشتون.

در آخر هم واسه اینکه یه نکته آموزنده هم گفته باشیم، به یه جمله از یه تبلیغ تلویزیونی که نهایت استدلاله توجه کنید:

کدبانوی خونه ما عزیزه / چرا که این روغنِ قو لذیذه!

پی نوشت: انجمن حمایت از حیوانات اهلی و شکاری به من اعتراض کردند که چرا به گوسفندها توهین کردم. من همین جا مراتب اعتذار و شرمندگی خودم رو به درگاه تمام جانوران عزیز اعلام می کنم.

Wednesday, March 21, 2007

برنج




آقا ما چندین ماه پیش رفتیم تو newsletter service یکی از این سایت های مربوط به دولت آمریکا عضو شدیم. امروز دیدم حاج خانم کاندالیزا رایس برامون تبریک نوروزی فرستادن. آگاهان خودشون معنی این کارها رو تفسیر کنن:

پيام نوروزی کانداليزا رايس، وزير خارجه ايالات متحده
برای من مایۀ بسی خرسندی است که آرزوهای گرم خود به مردم ايران و همه کسانی که نوروز را جشن می گيرند نثار کنم.

مارس 2007

نوروز جشن باستانی فرارسيدن بهار است. نوروز برای ايرانيان پیشاهنگ سال نو ايرانی و برای ميليونها تن از مردم سراسر خاورميانه و آسيای مرکزی زمانی ويژه برای گرامی داشتن عزیران و اندیشیدن به سرآغازهای دوباره است. با اين نيت، ما اميدواريم سال نو تفاهم بهتری را ميان ملت ها، فرصت هاي تازه ای را برای آزادی، صلح و کاميابی و پيشرفت در حل چالش هايی که منطقه و جهان با آنها روبروست به ارمغان آورد.

اينجا در ايالات متحده، ما مفتخريم که بسياری از آمريکاييان در برگزاری جشن نوروز به مردم ايران و ديگرنقاط جهان ملحق می شوند. از طرف مردم ايالات متحده آمريکا نیک ترین آرزوهای خود را برای داشتن سالی سرشار از شادمانی و کاميابی تقديم می داریم.

بهارانه


یک گل بهار نیست
صدگل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست
وقتی:
وقتی پرنده ها همه خونین بال
وقتی ترانه ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند!

یه بهار دیگه و یه میلیارد آرزو و حرف های قشنگ قشنگ و مسخره تلویزیونی که می شه زد.

این عید سعید باستانی / شد واسه خودش یه داستانی

خلاصه که حسب وظیفه، ما هم تبریک می گیم بهتون. خوش بگذره حسابی. تو عید حواستون رو جمع کنید زیاد شیرینی آجیل کوفت نکنید. ماشاالله همه هم که ورزشکار و با علم و تقوای فراوان!

می خواستم پیشنهاد یه ویژه نامه بدم که هر کی یه چندخطی بنویسه و یه جا چاپش کنیم که حسّش نبود. خودتون یه پندی، پیامی چیزی واسه این جوونا بدین. یادش به خیر، من همیشه آخرای اسفند دنبال ویژه نامه روزنامه ها و مجله ها بودم تا توی عید بخونیم حال کنیم. هیچی شماره مخصوص گل آقا واسه شب عید نمی شد. کیهان بچه ها هم عالمی داشت. مجله فیلم، پیام امروز، ایران فردا و ... شماره های مخصوص روزنامه های اون موقع، همه و همه به آدم حال می دادند.

امسال غیر از مجله فیلم دیگه خبری از هیچ کدوم نیست. همه شون موقت یا دائمی مرحوم شدند.
فقط یه همشهری جوان گرفتم که بدک نبود.

خوشبختانه وبلاگ این چند وقته فعال بوده، خداییش ادامه بدین که تو عید سرمون به یه چیزی گرم باشه. یه مدتیه من هم مثل مجری ها، چند روز یه بار میام رو اعصابتون، یه جفنگیاتی می گم می رم. چی کار کنیم دیگه؟ باید یه جوری مناسبت های مختلف رو به سمع و نظرتون برسونیم وگرنه شما که به کفشتون هم نیست!

یه تریپ شجاعی مهر هم برم: چقدر خوبه که تو این سال جدید هم اگه از کسی کدورتی دلخوری دارید بریزید دور. برید هم رو سفت و سخت ماچ کنید (البته با رعایت شئونات اسلامی اخلاقی، روم به دیفال سوتی ندید یه دفعه!). کسی هم از من ناراحته هیچ مهم نیست، می بخشمش!

آخ! داشت یادم می رفت، سنّت های قشنگی مثل عیدی دادن به کوچیک‌ترها رو هرگز فراموش نکنید. لازم به ذکر نیست که من هر چی نباشه سنّم که از همتون کمتره! بزرگی هم که می دونید به سنّه نه به سال. پس با زبون خوش و بدون آبرو‌ریزی عیدی من رو بدید و گرنه واستون پرونده‌سازی می‌کنم که بیا و ببین. همتون رو می‌فرستم لا دست شهرام جزایری! آقا خداییش حیفِ این آدم نیست بره تو زندان، اون وقت کیوان راست راست تو خیابون بگرده!

سال تحویل هم که ما خوابیم، اگه بیدار بودید بقیه رو هم دعا کنید. خدا همه مریض‌های اسلام رو شفا بده. همه جوونا بتونن برن خارج، اونجا رو هم به [...] بکشن که ما شرمنده مردم دنیا نباشیم.
از علی هم می خوام یه دعای مشتی در حق یه نفر بکنه که یه مملکت بلکمم یه دنیا از شرّش راحت شن. (راهنمایی: منظورم آنجلینا جولی و راجر فدرر و حمید لولایی نیست)

خب دیگه، باز هم عیدتون مبارک، تا بعد.

پی نوشت: تاریخ نوشتن این پست قبل از نوشته علی بود، در نتیجه یه کم آخرش...!

Tuesday, March 20, 2007

چمچاره


معجزه هزاره سوم جدی جدی میخواد بره نیویورک. برای این که ثابت کنه چه‌قدر آدم ساده زیست و کم خرجیه 71 نفر دیگه رو هم می‌خواد دنبال خودش راه بندازه که چشم بسته می‌شه گفت زریبافان، ولی امر انگل‌های جهان و الهام‌جون هم جزء این عده خواهند بود. البته اگه نباشن هم اهمیتی نداره، مثل تلویزیون‌های خبری که تو بوق و کرنا کردن سلاح‌های کشف شده تو عراق، ایرانی هستن. ولی وقتی معلوم شد آمریکایی‌ها چه سوتی‌ای توی شماره سریال و تاریخ ساخت سلاح‌ها دادن، هیچ کس نگفت که ظاهرا سلاح‌ها ایرانی نیست، این به اون در(استدلال رو حال کردین؟!).
گفتم هفتاد نفر دیگه، از این هفتاد نفر،13 نفر دیپلمات و 26 نفر مامور امنیتی هستن! 33 نفر دیگه هم خدمه هواپیما. فکرشو بکنین، 46 درصد مسافرای هواپیما خدمه هستن! اگه همه شرکتای هواپیمایی بخوان این همه خدمه تو هر پروازی داشته باشن در عرض چند ماه به خاک سیاه می‌شینن. احتمالا تمام پول بلیط مسافرا صرف پرداخت حقوق خدمه می شه! جان من ساده‌زیستی رو حال می کنین؟
حالا همه اینا به درک، تا جایی که به من مربوط می‌شه، راضیم این معجزه هزار تا خدمه دیگه رو هم دنبال خودش راه بندازه، تمام سال هم بره تمام آمریکا رو بگرده، اصلا برنگرده، اما طرفای سازمان ملل آفتابی نشه. تنها خاصیتی که این بابا اون‌جا می‌تونه نشون بده دور از جون شما، ادرار کردن به آبروی هر چی ایرانیه. تصورشو بکنین آدمی که دنیا رو از دریچه دید کتاب تاریخ دوره راهنمایی می‌بینه، چه حرفی داره که به یه عده سفیر کارکشته بزنه؟ در شان رئیس جمهور یه مملکت نیست که بره جلوی یه عده سفیر سکه یه پول بشه. هر چند، به قول خیلی‌ها اصولا دیگه این بابا چیزی به نام شان رئیس جمهور باقی نذاشته که بخواد حفظ بشه!
تعطیلات سال نو تو نیویورک خوش بگذره، خیلی دلم می‌خواد بدونم موقع برگشتن از نیویورک قیافه معجزه هزاره سوم چه ریختی شده. هر چند این رفیق ما ثابت کرده فحش‌خورش به شدت ملسه! از ته دل امیدوارم اونی که این وسط ضایع می شه من باشم، باور کنین. چون این ره که این جماعت می‌روند به شدت به ترکستان است.
نتیجه اخلاقی: ... لق همشون، سال نو مبارک!

Monday, March 19, 2007

1492


همین الان مهدی من رو با عبارت برازنده "مردک" مورد خطاب قرار داد و پرسید چرا چیزی نمی‌نویسی؟ من هم از اون جایی که یه چند وقتیه قبل از هر کاری صرفه قضیه رو در نظر می‌گیرم، تصمیم گرفتم به مناسبت آشنایی با فن زیبای "نیم‌فاصله‌گذاری" یه چیزکی بنویسم و مهارت‌های نیم‌فاصله‌ای‌ام رو افزایش بدم. فقط نمی‌دونم مگه بقیه ترکیب‌های کلیدها همگی استفاده شده‌بود که این ترکیب عجیب و غریب برای نیم‌فاصله گذاشتن انتخاب شده. کم مونده بود بگن بعد از فشردن کنترل+شیفت+2، دو بار هم پشتک بزنید و با قوزک پای راست، پشت گوش چپتون رو لمس کنید تا ما هم لطف کنیم یه نیم‌فاصله از خودمون در کنیم!
نتیجه اخلاقی 1: آهنگی رو که ونجلیس برای فیلم "فتح بهشت" (Conquest of Paradise) ساخته چند وقت پیش از رادیو فرهنگ شنیدم. فیلم سفر کلمب به آمریکاس. البته من فیلم رو ندیدم و شاید هم دیدم، یادم نیست. اما آهنگ رو همه ما شنیدیم، معمولا وقتی که مثلا تلویزیون راه‌پیمایی روز قدس یا 22 بهمن رو پخش می‌کنه از این آهنگ تو پس زمینه استفاده می شه!
نتیجه اخلاقی 2: توصیه می کنم گه‌گاه رادیو فرهنگ رو گوش کنید، واقعا عجیبه که تو مجموعه صدا‌و‌سیما همچین چیزی پیدا بشه! به خصوص اکثر مجری‌هاش کاملا حرفه‌ای و مسلط هستن. البته فکر می‌کنم بیشتر به این خاطره که "نور چشمی" ها و سوگلی‌ها تلویزیون رو ترجیح می‌دن. در نتیجه آدمایی رو که سرشون به تنشون می ارزه، تو رادیو راحت‌تر می‌شه پیدا کرد.
نتیجه اخلاقی 3: اگه روی کامپیوترتون Google Desktop نصب نکردین نصف و بلکمم سه‌چهارم عمرتون برفناست. توصیه می کنم همین الان و به هر ترتیبی شده این لعنتی رو پیدا کنین و نصبش کنین رو کامپیوتر!

Labels:

Sunday, March 18, 2007

یه کپه خاک ، 4 تیکه سنگ ، همش همین



همون طور که حدس زدید. چیزی که در عکس می بینید یک باغچه سبزیجات نیست بلکه یک قبره و به عبارت بهتر4 تا قبر، به ترتیب از سمت راست
امام جعفر صادق
امام باقر
امام سجاد
و امام حسن مجتبی
که این آخری مظلوم زندگی کرد، مظلوم مرد و حتی بعد از مرگش مظلوم واقع شد حتی از طرف ما ایرانی ها که با وجود ادعای 12 امامی بودن عملاً روی 2 ،3 تا امام فقط زوم کردیم شاید دقیقاً به همین خاطره که ایرانیت شیعه در طول تاریخ مرتب دچار افراط و تفریط شده وحرکت متعادلی نداشته
امروز سال روز شهادت امام حسنه. من این جمله شو خیلی دوست دارم شاید شمام دوست داشته باشین
کسی که از او درخواستی شده، آزاد است تا آنگاه که وعده دهد و به واسطه وعده ای که داده، بنده است تا آنگاه که به وعده اش عمل کند
خوب حالا مثل بچه های خوب بشینید وبه وعده هایی که دادید و مردمانی که سر کار گذاشتید فکر کنید باشد که رستگار شوید
نمیدونم شایدم اگه به این 4 تا قبر بی صحن وحرم و گنبد ومناره نگاه کنید بعد چشاتون ببندین و به احساسی که درونتون رو فرا گرفته ایمان بیارید رستگار شید خلاصه همش بر می گرده به خودتون وخدای خودتون

Saturday, March 17, 2007

یکی بود یکی نبود یه آدم معمولی بود1


من فرشادم یکی از 108 فرشادی که سال 62 به دنیا اومد.
یکی از میلیون ها بچه ای که قرار بود جمعیت جامعه ی اسلامی رو یکی زیاد کنه. گر چه در یکی از روز های ماه رمضان ودرست سر اذان مغرب شروع به به دنیا اومدن کردم و حسابی دهن عزیزان روزه دار دکتر و پرستار رو مورد عنایت قرار دادم، ولی همین که کنتور تعداد مسلمان ها تقی صدا کرد و یکی اضافه شد شرط می بندم خستگی شون در رفت و به هم بابت تولد این میمون یعنی این تولد میمون تبریک گفتند. گر چه دکترها از همون ابتدا تشخیص دادند که من دچار بیماری نادری هستم که موجب میشه من بیشتر از سنم رشد بکنم، بهتره با مثال توضیح بدم
###فقط 40 روزم بود که شروع به بازی با اسباب بازی کردم.
###در یک سالگی مجبور به استفاده از داروی نظافت شدم.
###و دریک و نیم سالگی همون طور که در عکس می بینید .......


###شاید با توجه به این توضیحات فهمیده باشید بابا بزرگ چطور بابابزرگ شده،
گرچه اگرم نفهمیدید چیز زیادی رو از دست ندادید.
در عین حال بعضی از مهارت ها هم هرگز در من شکل نگرفت که بعضی از اون ها عبارتند از:
### هیچ وقت نتونستم در زمان کودکی 4 دست و پا راه برم.
###هیچ وقت نتونستم think رو درست تلفظ کنم نه در زمان کودکی نه بعد از آن
و غیره .....
به طور کلی با وجود همه این مشکلات همیشه یک بچه کاملاً عادی بودم وسال های کودکیم (2تا 18 سالگی )رو مانند میلیون ها بچه ایرنی دیگه با چیزهایی نظیر:
1-خوراکی ها

-زمزم: درش رو جمع می کردیم و نوشابه رو دور می ریختیم در اون سال ها دانش آموزان ایرانی دو هدف اساسی داشتند.

الف یک روز با شلوار لی تنگ پیرهن آستین کوتاه تنگ و موهای دم اسبی به مدرسه برن و توفیقی (در گویش محلی به معنای ناظم است) بهشون گیر نده. اگه بخوام ساده و عامیانه بگم می خواستند آزادی بیان داشته باشند.

ب)جمله ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی رو کامل کنند. راستی کسی ذائقه نداره به من بده می تونم بهش یه نوشابه بدم. ما که خیلی بدشانس بودیم که برنده نشدیم همه شاهدن از هر 2 نفر ایرانی یکی برنده شد.

- پشمک : همیشه وقتی می رفتیم پارک مامان و بابا برام پشمک می خریدند، ولی به خاطر علاقه خاص والدینم به پشمک معمولاً لوطی خور می شد و چیزیش به ما نمی ماسید. گرچه خیلی با پشمک خریدن حال می کردم چو همون طورکه اهل فن هم میدونن چوب پشمک کاربرد های بسیار دارد( مطمئنم یک عده جل comment میذارن که ها ها ها چه کاربرد هایی داره).

- پاستیل: من معجزه پاستیل رو در 5 سالگی کشف کردم. من یه دختر عمه داشتم که با من عجیب چپ افتاده بود هر وقت من رو می دید میافتاد دنبالم و با نشگوناش بدنم رو سیاه و کبود می کرد (به جان خودم من بی تقصیر بودم من هیچ وقت موهاش نمی کشیدم، خوب حالا گاهی می کشیدم ولی محکم که نمی کشیدم). خلاصه یه روز به طور تصادفی ما همراهمون یه بسته پاستیل بود، از همان روز تمام کودورت ها بر طرف شد. نتیجه اخلاقی اینکه خانوم ها با پاستیل مهربانتر هستند و اگر شما هم جزو کسانی هستید که از ضعف در روابط اجتماعی رنج می برید، می توانید با پاستیل زندگی متفاوتی را تجربه کنید .در ضمن به تمام کسانی که باکس ها ی روز والنتاین خود را با شکلات به طور خاص و مترو به طور عام و کمی جک و جونور پرمی کنند با صراحت می گویم که هیچ کدام تاثیر پاستیل را ندارد. کلام آخر آنکه اگر شما end بچه شهرستانی خجالتی هم که باشید، فقط و فقط با یک بسته پاستیل می توانید با اعتماد بنفس تمام و گام های استوار در جردن جولان دهید.

(( حتی با پیکان جوانان :HINT ))

- تی تاب : زمانی خودش آخر فناوری در صنایع غذایی ایران بود و بعدها در سر کلاس دیفرانسیل باعث شد مسیر زندگی من عوض شود در واقع در تحول من همون قدر نقش داره که کاسه شیر و برنج دختر روستایی درتحول بودا.
این داستان قراره حالا حالا ها ادامه داشته باشه و یکی از اهدافش کم کردن روی الکساندر دوماست.

با من در قسمت های بعد همراه باشید.

Labels:

Thursday, March 15, 2007

دو سال گذشت


چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت / تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود

بله دیگه! همون جور که مستحضرید، بیست و پنجم اسفند یعنی فردا تولد دو سالگی این وبلاگه. نمی دونم مهمه یا نه، ولی به هر حال دو سال از اولین حرفمون می گذره. مثل هر چیز دیگه ای اینجا هم کلی فراز و نشیب داشت. بعضی وقت ها شلوغ و پر هیجان، گاهی هم آروم و سوت و کور. حتی این جور وقت ها روزی چند بار سر می زدم به امید خوندن یه نوشته جدید. شما رو نمی دونم ولی من یکی که این وبلاگ رو حتی وقتی کسی توش ننویسه و یا کسی نخونَدِش دوست دارم، چون خاطره ها -خوب یا بد- دوست داشتنی اند. سعی من هم تو این دو سال همیشه برای بهتر بودن بود ولی گاهی هم فقط به بودن اکتفا می کردم. همین که دو سال با هم بودیم مهمّه، این نوشته ها و شوخی ها و چرت و پرت های گاه و بیگاه همه اش بهانه است. بهانه که نه، یه جور وسیله. بارها می خواستم درِ اینجا رو تخته کنم و برم واسه خودم بنویسم. از هر چی دلم خواست، بی ملاحظه، راحت و در مورد اون اتفاقات، چیزها و کسایی که برام مهمند... ولی نمی دونم چرا تا حالا دلم نیومده. خلاصه اینجا به وجود اومد که بمونه و البته با شما خیلی بیشتر خوش می گذره!

و اما بعد، یه سوال ممکنه براتون پیش بیاد که خب حالا یعنی چی میای این حرفا رو می زنی؟ این سوال واسه خودم هم پیش اومده بود که جواب درست حسابی واسه اش نداشتم. راستش می خواستیم یه جشنی، یادبودی، کوفتی، زهرماری چیزی بگیریم و رو سر یه بدبختی خراب شیم که سور بده که هنوز میّسر نشده، منم چند تا پیشنهاد داشتم که کیا رو می تونیم مجازات یا تشویق کنیم واسه سور دادن که فعلا مسکوت می ذارم ولی به جون خودم اگه تا 24 ساعت دیگه تکلیفمون رو روشن نکنید کاری که می کنم... (نخیر آقا جون، تماس تو کار نیست!)

به همین مناسبت فرخنده هم من امشب و فردا شب از ساعت ده به بعد به طور آنلاین در خدمت کلیه خوانندگان هستم که اگه سوالی، پیشنهادی، فحشی چیزی خواستند به ما بدند به طور مستقیم به طرف من پرتاب کنند. سایر اعضا هم خواستند فحش بدن یا بشنوند ما در خدمتشون هستیم. مکانش هم مهدیه تهرا... نه ببخشید یاهو مسنجر یا گوگل تاک ( mehdi77111). در ضمن همون جا هم عملیات ثبت نام از اعضای جدید به صورت رایگان صورت می گیره!
مدارک زیادی هم نمی خواد: یه گواهی اعتیاد به نوشتن، و التزام عملی به مقام معظم ادمین (دامت توفیقاتی!) کافیه! نمونه ادرار و سند منگوله دار و شونصد تا ضامن و بقیه موارد هم تو سرتون بخوره D:

به قید قرعه هم به کسانی که بخوان عضو بشن جایزه نمی دیم عمراً، ولی من تضمین می کنم که یه حال خفنی بدم بهشون. البته به قول مرتضی، به خدا قسم که تعدادمون از این بیشتر که نمی شه هیچی، کمتر هم می شه! این خط، این هم نشون!

Tuesday, March 13, 2007

اي خدا گاريچي تويي و ما گوسفند


يه ماجراي خيلي قشنگ برام تعريف كرد علي كه حالشو ندارم براتون بگم ولي نمي گم . . . . يه نفر لوله ي تفنگو مي ذاره روي شقيقه ي يه نفر و آروم ميگه به علامت موافقت سرتو تكون بده . . .
و طرف سرشو تكون مي ده و اونوقت اون تفنگو بر مي داره و ميگه از اينكه موافق بودي ازت ممنونم (يا از اينكه موافقي خوشحالم)
حالا خارج از اين مشكلاتي كه آدما دارند يا اصلا كلا زندگيهاي آدما . . . زندگي مسخره ترين چيزيه كه تو اين دنيا ديدم.خيلي مسخره است . . . نمي دونم بده يا نه ولي مي دونم مسخره است .البته ماهم مسخره ايم ولي زندگي يه جور ديگه مسخره است . . . مسخره

مهدي جون از ويرايش پست قبليم ممنونم واگه تو ويرايش نكردي اون مهملات بي مصرفت بخوره تو سرت كه بدون اونا هم دارم به اين خوبي زندگي مي كنم . . . . ولي مسخره
چرا اينجوري نيگا مي كني داري تحقير مي كني؟ داري مي خندي؟ داري مسخره مي كني؟ . . . پس داري زندگي مي كني ... چون زندگي مسخره است (از اين توضيح اضافي آخري معذرت مي خوام مي دوني كه آدما نگرانند نكنه مردم حرفشونو نفهمند . . . آره مسخره است مي دونم

Monday, March 12, 2007

شاعر شنيدني است دات كام


0- اي دريغا و دردا
1-آقا من خيلي وقت ندارم الان جناب سرهنك از دستشويي بر مي گرده سه روز ميوفتم نگهباني؛ دو هفته اضافه خدمت
2-مهدي جوون اون مهملاتي كه مي زديم اول و آخر پستا رو براي سومين بار برام ميل كن (شرمنده ام )
3- چه وضعي پيدا كرده اين پست
4- اي دريغا و دردا

Saturday, March 10, 2007

هفت روز گذشت

: بدون شرح

الف. زابل
ب. کرمان
ج. بغداد
د. کابل


پاسخ صحیح همه موارد می باشد.




Labels:

Wednesday, March 07, 2007

همه کتاب های من 2


ناتور دشت (جروم دیوید سلینجر، محمد نجفی): شاهکار، بیست، خدا، در حدّ فینال جام باشگاه ها!، بهترین هدیه ای که یه داداش می تونه به آدم بده!
داستان از زبون یه دانش آموز به اسم هولدن کالفیلده که از دبیرستانشون اخراج شده و داره خاطراتش رو بعد از اخراج تعریف می کنه. من به شدت با این کتاب حال می کنم، چهار بار ترجمه و دو بار متن اصلیش(با نام The catcher in the rye) رو خوندم ولی هنوز هم وقتی می خونم کف می کنم. ترجمه محمد نجفی فوق العاده است و به خوبی لحن نویسنده رو حفظ کرده. من همذات پنداری عجیبی با هولدن داشتم، شیوه حرف زدنش و توصیفاتی که از آدما می کنه بی نظیره. خلاصه که خیلی کتاب خفنیه. جالبه که اون موقعی که من این کتاب رو خوندم اصلا سلینجر رو نمی شناختم ولی الان خیلی مُد شده!

فارست گامپ (وینستون گروم، بابک ریاحی پور): آخرِ خنده، مناسب برای گروه سنّیِ 5-95 سال، بهترین کتابی که اون یکی داداش می تونه به آدم بده! کتاب داستان زندگی (یا ماجراهای) یه عقب مونده ذهنیِ کار درسته که شعارش اینه "باید بریم دست به آب". ترجمه اش خیلی عالیه. من وقتی می خوندمش بلند بلند قهقهه می زدم از بس کمدیه! من این کتاب رو به بیش از 50 نفر واسه خوندن دادم و شدیدا خوندنش رو به همه توصیه می کنم. در ضمن فیلمی هم که بر اساس این کتاب و با بازی تام هنکس ساخته شد، سال 94 شیش تا اسکار گرفت. من فیلمش رو ندیدم ولی کتابش مطمئنا باحال تره.

صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز، بهمن فرزانه): شاهکار مارکز، اِندِ رئالیسم جادویی. داستانش خیلی پر ماجرا و جذاب و عجیب غریبه. به هیچ داستان دیگه ای شبیه نیست. ممکنه اول کار از زیاد بودن شخصیت ها که اسم همه شون هم ترکیبیه از خوزه آرکادیو و آئورلیانو شوکه بشی، ولی 60-70 صفحه رو که خوندی راه می افتی و از صفحه 150 به بعد تو کتاب غرق می شی. داستانش یه جورایی کُشنده است! من هر فصلشو دو بار می خوندم، یه بار سریع تا ببینم چی می شه (تو هر فصل تقریبا یه بچه به دنیا میاد و می میره!) و دفعه دوم دقیق و مو به مو. تنها ترجمه درست حسابیش هم ترجمه بهمن فرزانه است که مال قبل از انقلابه و ترجمه های جدیدش عمدتا مزخرف و همگی سانسور شده است (تا اونجایی که من می دونم!).

خاطرات یک پسربچه ناقلا (وامبا): بر خلاف اسمش خیلی کتاب باحالیه، شرح شیطونی های یه پسر بچه که دهن اطرافیانشو مورد عنایت قرار می ده! یکی از کتاب هایی که دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه و وقتی می خوندم مثل اسب می خندیدم. الان متاسفم که چرا نخریدمش.
یه نکته جالب هم اینکه نویسنده ایتالیایی این کتاب -که "وامبا" اسم مستعارشه- فکر می کنم مال قرن 15-16 میلادی باشه ولی عمرا نمی تونید حدس بزنید که این کتاب مال این همه سال پیشه، چون دقیقا منطبق بر اتفاقات امروزیه! توصیه اکید می کنم که اگه گیر آوردین حتما بخونینش.

بر باد رفته (مارگارت میچل، 2ج): یکی از کتاب هایی که باید خوند دیگه. داستانش یه داستان عشقی جذابه (نه از مدل آبکی!)، و گذر زمان رو تا آخرش حس نمی کنی. من که خیلی ازش خوشم اومد با این که ترجمه ای که من خوندم فوق العاده مزخرف بود. یکی از ترجمه های معروفش، ترجمه "شبنم کیان"ـه که باید ترجمه خوبی هم باشه.
همه شخصیت های کتاب یه جورایی دوست داشتنی اند به خصوص ملانی. دیدن فیلمش هم خالی از لطف نیست.

اسکارلت (الکساندرا ریپلی، 2ج): در واقع ادامه برباد رفته است که حدود پنجاه سال بعد نوشته شده و در مورد زندگی اسکارلت اوهارا و رت باتلره. تقریبا به همون قشنگی بر بادرفته است.

دُن کیشوت (سر وانتس، محمد قاضی،2 جلد): یکی از شاهکارهای ادبی در کل تاریخ ادبیات. بعضی فصل های کتاب واقعا با مزه است و با این که حجم زیادی داره خیلی راحت جلو می ره. نکته مهم ترجمه فوق العاده مرحوم محمد قاضیه (بهترین مترجم ایرانی از نظر من)، ترجمه با امانتداری کامل و توضیحات و اطلاعات ادبی و تاریخی و زبانی خیلی مفیدی که به صورت پاورقی به خواننده داده می شه، مهم ترین ویژگی این ترجمه است. یه نویسنده معروف (که الان یادم نیست کی بود!) در مورد دن کیشوت می گه: "هر کی بمیره و این کتاب رو نخونده باشه، انگاراصلا زندگی نکرده!" یه جورایی مصداق حدیث شریفِ "مَن مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتةً جاهلیةً "!!

عشق در سال های وبا (گابریل گارسیا مارکز، اسماعیل قهرمانی پور): بعد از صد سال تنهایی، معروف ترین کتاب مارکزه. داستان قشنگی داره با نگاهی متفاوت به یه آدم عاشق. فلورنتینو آریزا، فرمینا دازا و دکتر جوونال اوربینو شخصیت های اصلی داستانند. به خداییِ صد سال تنهایی نیست ولی مطمئنا ارزش خوندن رو داره.

مزرعه حیوانات (جورج اُرول): با نام قلعه حیوانات هم ترجمه شده. داستان انقلاب حیوانات مزرعه علیه اربابان دو پا و منحرف شدن آرمان های انقلاب و کنار گذاشته شدن انقلابیون آدم حسابی. دو تا شخصیت اصلی دو تا خوکند به اسم اسنوبل و ناپلئون و اون اسبه که اسمش باکسر بود فکر کنم. یه جورایی برداشتی از انقلاب روسیه است. آخر کتاب که اصول انقلاب کاملا عوض می شه خیلی جالبه و این جمله معروف که "َAll animals are equal but some animals are more equal than others".من خیلی این کتاب رو دوست دارم و اگه اون بی وجدانی که کتاب رو ازم بلند کرده گیر بیارم پوست از کله اش می کنم.

1984 (جورج اُرول، صالح حسینی): توضیح خفقان سیاسی و کنترل همه چیز حتی افکار ملت بعد از انقلابه. تخیلیه ولی بد جوری با بعضی انقلاب ها منطبقه. تلویزیون فرستنده گیرنده اش هم آخرشه. به هیچ کس تو کتاب نمی شه اعتماد کرد و همه یه جورایی جاسوسند. کتاب بدی نیست ولی من مزرعه حیوانات رو ترجیح می دم. (یه زمانی هم تو ایران ممنوع بوده این کتاب!!)

بابا لنگ دراز (جین وبستر): این کتاب رو سه بار و با دو ترجمه متفاوت خوندم. به همون خوبی و بامزّگیِ کارتونشه. من کشته مرده ی جودی ابوتم، فقط همین!

آنی شرلی (لوسی مُد مونتگومری، فریده مهدوی دامغانی، 4ج): طولانی ترین کتابی که خوندم. چهار جلد 750 صفحه ای. بیشتر کتاب توصیف غذا خوردن و منظره و این حرفاست ولی جلد اولش خیلی باحال و قشنگه. اسم اصلی کتاب هم رویای سبز بود فکر کنم. شخصیت آنی از اون مدل هاییه که من خیلی باهاش حال می کنم (دوست داشتنی، شیطون، بامزّه)!

زوربا (نیکوس کازانتزاکیس، تیمور صفری): از رمان های معروف که فیلمی هم بر اساسش با بازی آنتونی کویین ساخته شده. زوربا از شخصیت های جالب داستانیه و اخلاق عجیبی هم داره. البته این کتاب رو نخونید هم چیزی رو از دست ندادید.

مسیحِ باز مصلوب (نیکوس کازانتزاکیس، محمود سلطانیه): کتاب خیلی بهتریه نسبت به زوربا و یه جورایی داستانش شبیه به داستان حضرت عیسی و مریم مجدلیه است. مشکلش اینه که سیصد صفحه اول کتاب حوصله آدم رو سر می بره ولی تو نیمه دوم یه لحظه هم نمی شه کتاب رو زمین گذاشت. آخر کتاب من به شدت اعصابم خورد شده بود و گریه ام افتاده بود! خلاصه که کتاب هیجان انگیز و قشنگیه. من ترجمه محمد قاضی اش رو هم دارم که یه مقدار کامل تره.

سینوهه (میکا والتاری، ذبیح الله منصوری، 2ج): کتاب خیلی خوبیه با کلی اطلاعات از مصر باستان و آداب و رسوم خفنشون که مثلا لباس پوشیدن کار بی تربیتی بوده (خاکِ عالم! اسلام بر باد رفت!) البته مثل بقیه ترجمه های ذبیح الله منصوری ترجمه و اقتباسه، یعنی مترجم هم تا تونسته از خودش خالی بندی کرده. (سینوهه هم پزشک یکی از فرعون های مصر بود در ضمن)

حاجی بابای اصفهانی (جیمز موریه): نثر قدیمی خیلی خوبی داره و یه جورایی هم سفرنامه است. اطلاعات جالبی هم از ایران قدیم بهتون می ده. من که لذت بردم. خلاصه خوندنش خالی از لطف نیست.

کلبه عمو تام (هریت بیچراستو، منیر جزنی): داستان یه برده سیاهپوست که بعد از مرگ اربایش که خیلی هم مهربون بوده، توسط یه ارباب خشن به نام لگری خریداری می شه و از خونواده اش جدا می شه. خیلی هم آدم مومنیه این عمو تام و آخرِ مثبته! این کتاب یه زمانی مثل کتاب مقدس بوده واسه سیاه های امریکا. بخونیدش بلکه آدم شین!

چنین کنند بزرگان (ویل کاپی، نجف دریا بندری): این کتاب ترجمه بخش هایی از کتاب "The decline and fall of practically everybody" است که سرگذشت طنز تعدادی از شخصیت های بزرگ تاریخیه. خود نجف دریا بندری تو مقدمه کتاب می گه، تو این ترجمه اصلا امانتدار نبوده و کلی چیز هم از خودش اضافه یا کم کرده ولی خیلی جالب مطالب رو به صورت امروزی نوشته. قسمت های فردریک کبیر، کلئوپاترا و نرونش خیلی با مزه بود.

راه بی پایان: یکی از کتاب های قدیمی که خوندم، تاریخ خرید کتاب به استناد نوشته خریدارش 1336 بود و داستان یه سری زندانی نظامی بود که از یه زندان خفن تو سیبری فرار می کنند و پدرشون در میاد تا جون سالم در ببرند.

کونیگسمارک (پیتر بنوا): یه کتاب از نویسنده معروف فرانسوی، تقریبا هیچی ازش یادم نیست ولی اون موقعی که خوندم خیلی خوشم اومد.

خرمگس (اتل لیلیان وینیچ، خسرو همایون پور): این هم از کتاب های معروفه ظاهرا. قصه کسانی که به طور مسلحانه قصد براندازی حکومت رو دارند. داستان پر ماجرایی هم داره با کشش کافی. در کل بدک نیست.

عشق و یک دروغ (مارگریت وست، میمنت دانا): این کتابه رو از زور بیکاری خوندمش و کوچک ترین نکته ای ازش یادم نیست. (احتمالا عشقی بوده ولی نه خیلی جواد!)

کیمیاگر (پائولو کوئیلو): فقط به خاطر معروف بودنش خوندم. در یک کلام مزخرف بود. کوئیلو حرفی رو که مولوی توی دو صفحه شعر و خیلی تر و تمیز گفته، توی یه کتاب به گند کشیده. من چندین بار به خاطر نظرم در مورد این کتاب با فیلسوف نما ها! در گیر شدم :)) دیگه هم کتابی از کوئیلو نخوندم. بیشتر دخترها چون تنها کتاب غیر عشقی و جوادیه که خوندند فکر می کنند آخرشه!

از ولگردی تا دیکتاتوری (ویلیام شایرر): یه کتاب تاریخی در مورد زندگی هیتلر و وقایع جنگ جهانی دوم. خیلی کتاب الکی و معمولی ایه که من عمرا در شرایط عادی نمی خوندمش. ولی یه سال تو امتحان های میان ترم به کله ام زد بخونمش!

چرخ بازیگر (دانیل استیل): ما در ایام جوانی نمی دونستیم این دانیل استیل همون فهیمه رحیمیِ خارجکیاست. خلاصه این رفیق ما چند تا از کتاباش رو به ما داد، ما هم نامردی نکردیم و تا تهش رو خوندیم. دیگه مایه ننگ ولی این یکی کتابش بدی نبود. حداقل یه داستانی داشت.

آلبوم خانوادگی (دانیل استیل): این یکی هم قابل خوندن بود. با کمال شرمندگی این رو هم خوندیم.

پیمان (دانیل استیل): پیمان معروف ترین کتابشه. دختر دبیرستانی ها کشته مرده اش بودند. ولی بی نهایت مزخرف و جواده. داریوش بی فرهنگ گاگول هم تولدی دیگر رو از این کتابه کپ زده بود. ختم جواد بود ولی ما کم نیاوردیم.

تعطیلات (دانیل استیل): این دیگه آخرین کتابی بود که ازش خوندم و بعدش هم توبه. خیلی مسخره بود. ناشر ابله هم 30 صفحه وسطش رو جا انداخته بود که کاش همه اش رو جا می انداخت.

ادامه دارد...

Labels:

Monday, March 05, 2007

همه کتاب های من1


با توجه به علاقه وصف ناپذیر این حقیر سراپا تقصیر به بحث در مورد کتاب و فوتبال و برای انجام رسالت فرهنگی این وبلاگ قصد دارم یه معرفی کوتاه از تعدادی از کتاب هایی که خوندم بکنم. اول یه مقدمه بگم و تو قسمت های بعدی بریم سراغ اصل مطلب:

کتاب خوندن رو از اول دبستان و کتاب "قصه های خوب برای بچه های خوب" مهدی آذریزدی شروع کردم و به شدت به کتاب خوندن علاقه مند شدم. همیشه از بچگی دوست داشتم کارم این باشه که کتاب بخونم. البته برادر خواهر های محترم هم نقش به سزایی تو این قضیه داشتند. هیچ وقت یادم نمی ره که یه دفعه داداش بزرگم از نمایشگاه کتاب تهران برام 16 تا کتاب خریده بود و من از خوشحالی داشتم جر می خوردم(همون تو پوست خودم نمی گنجیدم خودمون!). دلم می خواست همه کتاب های کتابفروشی های خیابون انقلاب مال من باشه!
معمولا خودم رو هم یه گوشه ای از داستان جا می دادم و دیگه این تخیل بی صاحب ما کجاها که نمی رفت. بعضی وقت ها یه شخصیت واسه مدت ها می شد رفیق فابِ من، نمونه اش هم این هولدن کالفیلد که من عجیب باهاش حال می کنم.

توی راهنمایی و دبیرستان یه رفیقی داشتیم به اسم مسیح صراف. دایی اش کتاب فروش بود و خودش هم کلی کتاب داشت و بیشتر از اون کتاب خونده بود. یادمه یه بار کتاب بامداد خمار رو واسه من از مادربزرگش گرفته بود. جالب این که الان هم داره تو کتاب فروشی کار می کنه. خلاصه آشنایی با این رفیق عزیز همان و وارد شدن ما به فاز جدیدی از کتاب خوندن همان. قبلش همیشه فکر می کردم آدم حتما باید کتاب رو بخره تا بخونه ولی بعد دیدم که نه انگار می شه از ملت هم کتاب گرفت و خوند.
فکر کنم اوج کتابخونی ام هم تو دبیرستان بود. یادمه یه بار یه کتاب خیلی هیجان انگیز 700 صفحه ای از دوستم گرفته بودم و فرداش هم امتحان شیمی پایان ترم داشتیم، با اینکه دو فصل شیمی رو نخونده بودم تا دوی نصفه شب بیدار موندم تا کتابه تموم شد، فرداش سر امتحان یه ربع اول گیج می زدم و شخصیت های داستان رو با جفنگیات شیمی قاطی کرده بود. من کلا عاشق رمان خوندن تو امتحانام! زمان دانشگاه هم سعی کردم هر از گاهی یه کتابی بخونم ولی متاسفانه نه مثل قبل، اما حداقل شعر خوندنم بیشتر شده. الان هم یه مدتیه که کتابِ خونم پایین اومده و در صورتی که دوستان یه حالی در این زمینه به ما بدهند بسی موجبات انبساط خاطر ما فراهم خواهد شد. هر چند نظر و علاقه آدم ها در مورد خوبی یا بدی یه کتاب کاملا متفاوت و شخصیه ولی می تونید واسه مشورت رو من حساب کنید. اعتقاد دارم که اکثر کتاب ها ارزش یه بار خوندن رو دارند و خیلی خوبه که آدم از نویسنده های مختلفی کتاب بخونه یا حداقل کتاب های معروف رو حتی اگه مزخرف باشند. به خصوص کتاب هایی که آدم های معتبر بهت پیشنهاد کنند.

متاسفانه من قدیما از کتاب هایی که می خوندم یادداشت بر نمی داشتم، شاید چون وقت بیشتری بود و یه کتاب رو می شد چند بار خوند. اما چند سالی می شه که از کتاب ها یه چیزایی هم می نویسم و یه دفترچه هم داشتم که کلی چیز توش نوشته بودم و الان گم و گور شده، هر چی می گردم پیداش نمی کنم.

بعد از این مقدمه نسبتا طولانی، اول تعدادی از کتاب هایی رو که از دبیرستان به بعد خوندم با اسم نویسنده و احیانا مترجم (اگه یادم باشه) و یه توضیح کوتاه در مورد هر کدوم میارم، بعد هم کتاب های مهم دوران طفولیت. امیدوارم اگه خواستید واسه کسی کتاب بخرید یا اطلاعات کلی از این کتاب ها داشته باشید به دردتون بخوره. از هر گونه نظر و پیشنهاد و بحث کلی یا موردی هم استقبال می شه! پس منتظر باشید.

Labels:

Saturday, March 03, 2007

کربلا کربلا، ما داریم می آییم




سلام. ای آقا چند وقتی بود که نبودیم و چقدر هم ننوشتن موقعی که دوست داری بنویسی سخته! خوشبختانه تو این مدت، ایرج چراغ اینجا رو روشن نگه داشته. دستت درد نکنه. اما به حضور انورتون عارضم که ان شاء الله تعالی به رحمت ایزدی، قصد دارم از این به بعد و تا قبل از اعزام، با گام های محکم تری روی اعصاب خوانندگان محترم رژه برم. پس جمیع منتظران مهدی حواس خودشون رو جمع و جور کنند که یه کاری دست خودشون ندن. دیگه اینکه از سایر حضرات هم درخواست می شه ما رو مستفیض کنند، باشد که رستگار شوند.

الان به دلیل گل دقیقه نود و پیروزی شیرین مقابل لیورپول قند در مواضع ما تبدیل به آلاسکا شده وسایر بدبختی ها رو به بوته فراموشی سپرده ایم. دیشب هم مصاحبه علی دایی خیلی کشنده بود، از خنده روده بر شدیم. (مگه ما ببختـید رونالدوایم؟!)
سوات این نجف نژاد هم منو کشته، ده بار به جای "ممهور" می گفت "مهمور".

تا اطلاع ثانوی مخلصـــــــــــــــــــــیم!

پی نوشت: تیتر مطلب رو از "کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم" به تیتر فعلی تغییر دادم.