برق و کامپیوتر81

Saturday, March 17, 2007

یکی بود یکی نبود یه آدم معمولی بود1


من فرشادم یکی از 108 فرشادی که سال 62 به دنیا اومد.
یکی از میلیون ها بچه ای که قرار بود جمعیت جامعه ی اسلامی رو یکی زیاد کنه. گر چه در یکی از روز های ماه رمضان ودرست سر اذان مغرب شروع به به دنیا اومدن کردم و حسابی دهن عزیزان روزه دار دکتر و پرستار رو مورد عنایت قرار دادم، ولی همین که کنتور تعداد مسلمان ها تقی صدا کرد و یکی اضافه شد شرط می بندم خستگی شون در رفت و به هم بابت تولد این میمون یعنی این تولد میمون تبریک گفتند. گر چه دکترها از همون ابتدا تشخیص دادند که من دچار بیماری نادری هستم که موجب میشه من بیشتر از سنم رشد بکنم، بهتره با مثال توضیح بدم
###فقط 40 روزم بود که شروع به بازی با اسباب بازی کردم.
###در یک سالگی مجبور به استفاده از داروی نظافت شدم.
###و دریک و نیم سالگی همون طور که در عکس می بینید .......


###شاید با توجه به این توضیحات فهمیده باشید بابا بزرگ چطور بابابزرگ شده،
گرچه اگرم نفهمیدید چیز زیادی رو از دست ندادید.
در عین حال بعضی از مهارت ها هم هرگز در من شکل نگرفت که بعضی از اون ها عبارتند از:
### هیچ وقت نتونستم در زمان کودکی 4 دست و پا راه برم.
###هیچ وقت نتونستم think رو درست تلفظ کنم نه در زمان کودکی نه بعد از آن
و غیره .....
به طور کلی با وجود همه این مشکلات همیشه یک بچه کاملاً عادی بودم وسال های کودکیم (2تا 18 سالگی )رو مانند میلیون ها بچه ایرنی دیگه با چیزهایی نظیر:
1-خوراکی ها

-زمزم: درش رو جمع می کردیم و نوشابه رو دور می ریختیم در اون سال ها دانش آموزان ایرانی دو هدف اساسی داشتند.

الف یک روز با شلوار لی تنگ پیرهن آستین کوتاه تنگ و موهای دم اسبی به مدرسه برن و توفیقی (در گویش محلی به معنای ناظم است) بهشون گیر نده. اگه بخوام ساده و عامیانه بگم می خواستند آزادی بیان داشته باشند.

ب)جمله ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی رو کامل کنند. راستی کسی ذائقه نداره به من بده می تونم بهش یه نوشابه بدم. ما که خیلی بدشانس بودیم که برنده نشدیم همه شاهدن از هر 2 نفر ایرانی یکی برنده شد.

- پشمک : همیشه وقتی می رفتیم پارک مامان و بابا برام پشمک می خریدند، ولی به خاطر علاقه خاص والدینم به پشمک معمولاً لوطی خور می شد و چیزیش به ما نمی ماسید. گرچه خیلی با پشمک خریدن حال می کردم چو همون طورکه اهل فن هم میدونن چوب پشمک کاربرد های بسیار دارد( مطمئنم یک عده جل comment میذارن که ها ها ها چه کاربرد هایی داره).

- پاستیل: من معجزه پاستیل رو در 5 سالگی کشف کردم. من یه دختر عمه داشتم که با من عجیب چپ افتاده بود هر وقت من رو می دید میافتاد دنبالم و با نشگوناش بدنم رو سیاه و کبود می کرد (به جان خودم من بی تقصیر بودم من هیچ وقت موهاش نمی کشیدم، خوب حالا گاهی می کشیدم ولی محکم که نمی کشیدم). خلاصه یه روز به طور تصادفی ما همراهمون یه بسته پاستیل بود، از همان روز تمام کودورت ها بر طرف شد. نتیجه اخلاقی اینکه خانوم ها با پاستیل مهربانتر هستند و اگر شما هم جزو کسانی هستید که از ضعف در روابط اجتماعی رنج می برید، می توانید با پاستیل زندگی متفاوتی را تجربه کنید .در ضمن به تمام کسانی که باکس ها ی روز والنتاین خود را با شکلات به طور خاص و مترو به طور عام و کمی جک و جونور پرمی کنند با صراحت می گویم که هیچ کدام تاثیر پاستیل را ندارد. کلام آخر آنکه اگر شما end بچه شهرستانی خجالتی هم که باشید، فقط و فقط با یک بسته پاستیل می توانید با اعتماد بنفس تمام و گام های استوار در جردن جولان دهید.

(( حتی با پیکان جوانان :HINT ))

- تی تاب : زمانی خودش آخر فناوری در صنایع غذایی ایران بود و بعدها در سر کلاس دیفرانسیل باعث شد مسیر زندگی من عوض شود در واقع در تحول من همون قدر نقش داره که کاسه شیر و برنج دختر روستایی درتحول بودا.
این داستان قراره حالا حالا ها ادامه داشته باشه و یکی از اهدافش کم کردن روی الکساندر دوماست.

با من در قسمت های بعد همراه باشید.

Labels:

7 Comments:

  • اون یه هواپیما بود؟ اون یه بمب افکن B52 بود؟ موشک کروز؟ هیولای فرانکشتاین؟ عروسک دارا و سارا؟ موبایل خز و شیش دو صفر؟ نـــــــــــــــــــــــــــــــه! اون فرشاد بود!!

    فرشاد: فِلَترون، قابلیت پخش چند پست هم زمان، دوست بچه ها و بزرگ ترها، مردی برای تمام فصول، بابابزرگ 81 ی های دانشکده، برنده DVD از جشنواره فیلم کودک به خاطر نقد فیلم!، فیلسوف روان پریش یا روانشناس فیلسوف پران، خدای تلفظ انگلیسی(یعنی رو دست ایرج رو آورده!!) و ... (ادامه دارد)

    سرانجام زحمات این ادمین جان بر کف به بار نشست و پس از مرارت ها و خون دل خوردن های بسیار فرشاد بعد از دو سال موفق به نوشتن در این وبلاگ شد. (لازم به ذکره که ایشون از اولین کسانی بودند که به این وبلاگ دعوت شدند!) من به نوبه خودم این اتفاق فرخنده و میمون (حالا یه کم بزرگ کوچیکش!) رو بر کلیه ملت وبلاگ پرور تبریک و تسلیت می گم. ما هر چند وقت یه بار یه آس رو می کنیم، اگر علی آسِ خشت بود، فرشاد آسِ دله حداقل! خلاصه که فرشاد جون خوش اومدی. امیدوارم مثل بقیه نباشی که دیر اومدند و زود هم رفتند!

    By Anonymous Anonymous, at 18 March, 2007 10:16  

  • حالا نظرم درباره پستت رو هم بگم: خیلی خدا بود، مخصوصا اون عکسه! بعد از مدت ها حظِّ وافری حاصل شد. فقط یه پیشنهاد، استفاده از نقطه و کاما رو فراموش نکن. می دونم ممکنه دو سال دیگه هم طول بکشه ولی سعیتو بکن! یه چیز دیگه هم اینکه لِیبل با تایتل متفاوته و لیبیل یه چیز کلی و کوتاهه.

    By Anonymous Anonymous, at 18 March, 2007 11:17  

  • آخه برادر من اگه من این سوتی لیبلم
    نمی دادم که دیگه اسمم فرشاد نبود ایرج بود الانم باید به فکر گود بای پارتیم بودم که کلی آدم منتظرن البته اصلا قصد یاد آوری نداشتم

    By Blogger farshad, at 18 March, 2007 19:04  

  • آقا شما خبر نداری ایرج سوتی هایی داده از این خفن تر. گودبای پارتی گفتی و کردی کبابم. جاتون خالی ما چنان در آخرین دیدار به ایرج حال دادیم که دیگه گودبای پارتی که سهله، پیژامه پارتی هم ما رو دعوت نمی کنه. قبلا پوستش کلفت تر بود ولی جدیدا تریپ عشقولانه و اینا شده دیگه نمی شه در مورد حضور ابرو بالای چشمش حرف زدD:

    By Blogger Mehdi, at 18 March, 2007 20:09  

  • 1.من نمی تونم عکسه رو ببینم
    2.وقتی لیبلی که انتخاب کردی رو دیدم یه ده بیست ثانیه ای خنده ام گرفته بود (نخندیدم فقط خنده ام گرفته بود).
    3.من فکر می کردم فقط بر و بچز دبیرستان خودمون از اصطلاح "جل" استفاده می کنن.
    4."ها ها ها چه کاربرد هایی داره..." این رو نوشتم که پیش بینیت درست باشه چون گفته بودی "مطمئنم"
    5.آقا چرا فایر فاکس، رایت تو لفت انکدینگ نداره؟!
    6.من دیوانه این فرشادم. برای همینه که یادم نمی آد آخرین باری که دیدمش کی بوده!

    By Blogger ali, at 19 March, 2007 19:29  

  • سلام، من نمی دونم چه مشکلی پیش اومده بود واسه عکسه. خودم دوباره آپلودش کردم و با اجازه فرشاد یه مقدار نقطه و کاما و دونقطه هم گذاشتم( تو متن قبلی تقریبا هیچ نقطه و کامایی وجود نداشت!)

    به علی:1- ما تو راهنمایی به شدت از واژه جل و هم خانواده هاش نظیر جلبک، جل آقا، جلگه، جلستان و... استفاده می کردیم. جالب اینکه اکثر این واژه ها برای یکی از فامیل های مرتضی (فکر کنم پسر عمه اش) به کار می رفت!

    2- تو فایرفاکس، باید رفت تو view , بعد character encoding. البته right to left نداره ولی arabic و سایر موارد را چرا.

    By Blogger Mehdi, at 19 March, 2007 20:55  

  • پس كه فرمودي فرشاد جان, معمولي بود؟

    By Blogger morteza, at 20 March, 2007 10:51  

Post a Comment

<< Home