برق و کامپیوتر81

Saturday, March 29, 2008

-نام؟
-بابا به خدا اشتباه شده، آخه این کارا یعنی چی؟
-خفه شو! بوووووق [سانسور شده] به سوال جواب بده، بووووق [سانسور
شده] دیش، دیش، دیش، دیششششششش، گیش!
-یه بار دیگه می پرسم، ناااااااام؟
-بوووووق [سانسور شده]
-نام خانوادگی؟
-بوووووق [سانسور شده. حتما باید توضیح بدم؟ خودت شعورت نمی رسه
این بوووووق یعنی سانسور؟]
-شهرت؟
-شهرت چی هست؟
-خفه شو! بوووووق به سوال جواب بده، بووووق دیش، دیش، دیش،
دیششششششش، گیش!
-آخه شهرتم کجا بوووود؟ آهان، یادم اومد...
-خوب، حالا اعتراف کن!
-به چی؟
-به چی؟ حالا بهت می گم به چی! دیش، دیش، دیش،
دیششششششش، گیش! پالاق، پولوق، گووووف، پووووف، وبلاگ راه می
اندازی واسه من، بوووووق؟! براندازی می کنی؟ بووووق!
-به خدا من نمی دونم درباره چی حرف می زنین؟
-یعنی تو وبلاگ نمی نویسی؟
-چرا، ولی آخه براندازی توش نیست، ما داریم کار فرهنگی می کنیم!
-کار فرهنگی؟ خودم دیدم توش به ... فحش دادی؟
-من؟ فحش؟! بابا من تا حالا ...
-دیش، دیش، دیش، دیششششششش، گیش!
-آخه اون کجاش فحش بود برادر من؟ خودتون که بدتر از اینا رو...
-ببند دهنتو، توهین به بووووق؟! پالاق، پولوق، گووووف، پووووف...
-باباجون آخه اون وبلاگ کلا ماهی ده بیست تا بیننده بیشتر نداشت که
هشتاد درصد بازدیدش هم از من بود و بوووووق و بووووق!
-خوب همین دیگه، ماهی ده بیست تا می دونی می شه سالی 120 تا
240 تا، گِردش می کنیم می شه هزار تا! می دونی تشویش اذهان عمومی

یعنی چی؟ از اون رابطتون بگو.
-رابط؟
-همون که رفت بوووووق!
-رابط کدومه؟ اون رفته درس بخونه، کارش درسته!
-درس، هان؟ می دونی اون جا داره بوووووق! تازه ازش عکس دارم درحال
پخش کردن بووووق و بووووق، تازه، بووووق! این جوری خرج شبکه رو در میارین؟
-کدوم خرج بابا، وبلاگ راه انداختن که خرج نداره!
-دیگه بدتر، اون پولا رو می گیرین و بوووووق!
-[این بازجویی پنج ساعت و چهارده دقیقه دیگه ادامه داره که چون حسش
نیست، دکمه فوروارد رو می زنیم و تا ثانیه هایی دیگر در سطر بعد فرود
خواهیم آمد، لطفا صندلی خود را به حالت...]
-خوب، حالا دست راستت رو بیار جلو... آهان، خوب، ... و این جا، تموم شد.

دیدی برانداز بودی بووووق؟!
-فقط یه سوال،
-چون بچه خوبی بودی می تونی بپرسی،
-کی ما رو لو داد؟
-برادر م.
-برادر م.؟!
-برادر م. ک. ک.

Friday, March 28, 2008

20:30

خبرهای واصله از شهر اصفهان حاکی از آن است که شخص نامبرده بطور مفتضحانه و در حالیکه مشغول به عمل شنیع دانلود بود از معابر شهر شیراز جمع آوری شد و به مراجع غذایی تحویل داده شد. نامبرده که نخواست نام او فاش شود با همراهی 41 نفر محافظ غیر مسلح به اصفهان انتقال داده شد. گفتنی است وی از عوامل بنیادین در باند مخوف ... بوده و از افتخارات اوست که آخرین مهر reject خود را بر پیشانی دارد.

خبرنگار خبرگزاری WC با اعلام این خبر افزود: این جانی تا عینک مسلح سالهاست که به طور مخفیانه ای دست نوشته های شبکه وبلاگ نویسان تارعنکبوتی را تحت نظر داشته ولی تا کنون هیچ اثری از خود به جا نگذاشته است.

فرماندهی انتظامی تهران بزرگ با تبریک سال نوآوری و شکوفایی، دستگیری این عالم ربانی را به غیور مردان و شیرزنان خطه سبز بلوچستان خوشامد گفت. وی افزود، جهت دستگیری عوامل خارجی این باند با پلیس بین الملل مذاکراتی داشته ایم که عواقب آن متعاقبا اعلام خواهد شد. همچنین یکی از اعضای همین شبکه قصد خروج از مرزها را داشت که با هوشیاری نیروهای جان برکف به پادگان عجب شیر تبعید شد.

او در مورد "م.ک.ک" که ازاعضای طالبانی این شبکه می باشد و وابستگی آن به دستگاه حکومتی ثابت شده است و نیز تیمسار"ع.س" که از ارکان اقتصادی و زمین خواری محسوب می شود سخنی به میان نیاورد.

وی در مورد رئیس باند مخروبه فوق،"ا.م.ش"، گفت و گفت که او به زودی در صفرپنج کرمان به دار مجازات آویخته خواهد شد.

ناگفته نماند که او در مورد "ف.ر" دیگر عضو پر حرف این باند هیچی نگفت.

Labels:

Saturday, March 22, 2008

ظهور و سقوط سلطنت وبلاگی

اخیرا یکی از عناصر شبکه وبلاگ نویسان تارعنکبوتی به نام "م.ش." با انشعاب از شبکه اصلی، اقدام به راه اندازی یک وبلاگ برانداز مستقل نموده است. نامبرده طی سال ها فعالیت وبلاگی، چندین وبلاگ وابسته به عوامل بیگانه راه اندازی نموده و اداره کرده است. ماه گذشته، پارلمان زیمبابوه بودجه ای میلیون دلاری را برای حمایت از فعالیت های وبلاگی شبکه تار عنکبوت تصویب نمود که گفته می شود اختلاف بر سر چگونگی تقسیم این بودجه میان اعضا، باعث انشعاب فرد مذکور شده است. گفتنی است، یکی از عوامل دیگر شبکه تار عنکبوت، به نام "ا.ح." پیش از این در قالب سفر به قصد ادامه تحصیلات، از کشور خارج شده تا فعالیت های شبکه را با نهادهای اطلاعاتی بیگانه هماهنگ نماید.
از یکی دیگر از اعضای شبکه، با نام مشکوک "ک.ک." که گفته می شود رهبر معنوی شبکه می باشد، اطلاع دقیقی در دست نیست.

Sale notun (1387) kheili kheili mobarak




Sale no mobarak :)

Saturday, March 15, 2008

اگر بار گران بودیم، هستیم

سلام. [می‌دونم نباید سلام کرد ولی خب این دفعه خیلی هم بی‌طمع نیست]
حتما الان منتظرین که من یه نطق غرّایی در خصوص اینکه ای بابا دیدی سه سال از تولد اینجا گذشت و چه زودگذشت و این حرفا بکنم، آره؟
و البته این احتمال هم وجود داره که همچین انتظاری نداشته باشید، نه؟ آره صددرصد احتمالش هست ولی هیچ غیرممکنی وجود نداره مگه اینکه غیرممکن باشه. [لامصّب]

همه‌ی این مزخرفات رو گفتم که این رو بگم، من یه سری از چرندیاتی که اینجا نوشته‌بودم رو بردم گذاشتم یه جای دیگه [که متعاقبا اعلام می‌شه]. البته بعضی‌هاش واقعا تاسف‌آوره و من از خوندنش هم خجالت می‌کشم چه برسه به نوشتنش ولی برای آینه‌ی عبرت بودن بد نیست. برای اینکه هر وقت خواستم دهنمو باز کنم و در مورد حماقت و جوادَت ملّت نظر بدم، بگم که هی یارو یه نگاه هم به شاهکارهای خودت بنداز و لطفا‍‍ً خفه‌شو اگه ممکنه. و از اون جالب‌تر اینه که در جواب می‌گم خودت خفه‌شو دوست عزیز و قضیه رو زیرسیبیلی رد می‌کنم و اون دهان مبارک رو با خیال راحت باز می‌کنم و یا علی. نمی‌دونم یه هوس زودگذره یا یه تجربه‌ی جدید یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای ولی حداقل موقتا بدم نمیاد که امتحانش کنم و هیچ بعید نیست که به زودی پشیمون بشم [نشم].

و اما در مورد این مکان دوست‌داشتنی فعلی و هم‌وبلاگی‌های عزیز و این که پس اینجا چه غلطی بکنیم، و آیا اصلا غلطی هم برای اعمال باقی‌ مونده یا نه. چند تا راه وجود داره ولی خب به دلیل اینکه یادم نیست بقیه‌شو، همون اولی رو می‌گم. هر کس از اعضای فعلی که حاضر به نوشتن در اینجا و ادامه دادنه که بسم‌الله، تا آخر همین هفته یه کامنت پای همین نوشته بذاره و آمادگیشو به شکل دشمن‌شکنانه‌ای اعلام کنه (حالا اگه دیدم خیلی استقبال گسترده است شاید به هیچ‌وجه تمدیدش نکنم). محض احتیاط اگه کس دیگه‌ای هم هست که پایه است در همون موعد مقرّر بگه. [همون قضیه‌ی غیرممکن و این چیزا]

تبصره‌ی 13: منظورم از نوشتن، پست گذاشتن مستمر یا هر چند وقت یه بار با فرکانس غیر صفره. ‌

اما اگه به هر دلیلی اعم از نداشتن یا داشتن حال، وقت، فونت و ... دیگه نوشتن واستون مقدور نیست، از زحماتی که تا اینجا کشیدید ممنون. اگه بعدا به همون دلایل یا دلیل دیگه‌ای اوضاع عوض شد بگید تا دوباره دعوتتون کنم، اگه هم نه که مخلص. در مورد خودم هم که اگه کسی موند، منم هستم و بالاخره یه خاکی سر خودم و خودتون می‌ریزم. اگه هم نموند که بازم من هستم، بدون خاک البته. [شایدم زیر خاک، کسی چه می‌دونه]

بند جیم:‌ واضحه که من همیشه از خوندن نوشته‌هاتون خوشحال می‌شم.

متعاقبا‍ً:‌ گورستان جدیدی که به اون نقل مکان کرده‌ام رو ایـــنجــا می‌تونید ببینید. اگه دوست داشتید اون طرف‌ها هم بیاین. البته هنوز هیچ مطلب جدیدی ننوشتم. اسم و آدرسش رو هم شاید بعدا تغییر بدم، نمی‌دونم. در هر صورت لینکش رو برای خودارسالی و دیگرآزاری می‌ذارم همین بغل.

حرف آخر: اون چیزهایی که اون بالا گفتم رو یادتون نره. در ضمن تولد این طفل نو رسیده که به شکل اسرار آمیزی و از سر الطاف خفیه‌ی الهی بار دیگر مقارن با سال نوی شمسی [؟] هم شده بر شما میمون‌ها خجسته باد.

Friday, March 07, 2008

نامه به يک افشين قطبي

ابراهيم رها

سلام افشين، بيا پيشم بشين،

افشين جان از اينکه با ما همسفري خوشحاليم، ما مدت ها است که به همت و تلاش شبانه روزي دوستان سر کار هستيم و حال که مي بينيم تو هم با زيبايي هرچه تمام تر سر کار رفته يي در پوست خود جا نمي شويم،

افشين عزيز تو اين توفيقت را مديون قدرت تصميم گيري کاملاً مستقل فدراسيون فوتبال هستي. گويا وقتي تو با کفاشيان به توافق رسيدي، علي آبادي گفته بچه مرشد، کفاشيان گفته جون مرشد. بعد علي آبادي گفته اين قطبي قبلاً کدوم کشورها بوده. کفاشيان جواب داده زبونم لال، روم به ديوار، گلاب به روتون، امريکا بوده. بعد مرشد ...

Saturday, March 01, 2008

سال نو مبارک!

این جوری که نیمیشد که! یعنی اگه "من" یه مدت چیزی ننویسم این جا باید این جوری سوت و کور باشه؟ چرا کامنت نمی ذاره کسی؟ اوهوووی ملت! بازم به ایرج، دزدکی از تو رستورانشون چند تا پست گذاشت بنده خدا. (توجه دارین من نمی دونم چی بنویسم دارم چرند می گم؟!). اون متنی که اول و آخر پست می گذاشتیم رو گم کردم مهدی، شرمنده.
یه بنده خدایی رو می شناسم که نذر کرده اگه جایی که مورد نظرشه قبول شد یه مبلغی بریزه به حساب یه موسسه خیریه. اگه قبول نشد؟ همون پول رو می ده برای تافل ثبت نام می کنه!
راستش من یه روزگاری پایه بودم هر روز و درباره هر چیزی که به نظرم می رسید یه مطلب جور کنم بذارمش توی وبلاگ، الان تا حدودی از اون فضا اومدم بیرون، دوباره سعی می کنم برم توی همون فضا و شروع کنم به نوشتن ان شاء الله. کلا من خیلی زود عادت می کنم به فضای جدید و از فضای قبلی دل می کنم، بعد دوباره که می خوام برگردم به اون فضا، یه کمی عزا می گیرم، دو روز از برگشتن به فضای قبلی می گذره، حالا اگه بخوام دوباره برگردم به اون فضایی که دفعه اول بهش وارد شده بودم و بعد که خواسته بودم برگردم به فضای فعلی عزا گرفته بودم، عزا می گیرم.
راستی مهدی، من پیشنهاد می کنم کف وبلاگ رو موکت کنیم، دیوارهاش هم اگه بی ادبی نشه عایق اکوستیک بزنیم، این جوری صدا کمتر توش می پیچه. فکر کنم بهتره من دیگه برم، اگه نگهبان من رو این جا ببینه دوباره می بندنم به تخت!
آقا! اگه این رو نمی گفتم می ترکیدم: من آخر این هفته دارم می رم حوالی همون جایی که عبدالمالک ریگی و بر و بچز ملت رو می بندن به رگبار! خلاصه این که اگه تا هفته دیگه از من خبری نشد پیشاپیش از همگی (به خصوص استرس!) حلالیت می طلبم!

Labels: