برق و کامپیوتر81

Thursday, August 31, 2006

من وبلاگ می نویسم، پس هستم


بسم الله و بالله

یا من اسمُه دواء و ذکرُهُ شفاء، امّن یُجیبُ المُضطرََََّ اذا دعا و یَکشفُ السوء. لکُم دینُکُم و لي دین، انّه خیر ناصر و [...]

با توجه به اینکه آشنایی با زندگی ریاست محترم وبلاگ از اهمیت ویژه ای برخوردار است و مدّت مدیدی است که اینجانب دُر پراکنی نفرموده ام، توجه شما را به بخشی از زندگی نامه این معجزه وبلاگ نویسی قرن یعنی خودم جلب می نمایم.

من برای اولین بار در سی ام دی ماه سال 1363 دیده به جهان گشودم. از همان روز اول تولد می توانستم سرما و نداشتن پوشاک را حس کنم، و این در حالی بود که برخی مرفهین بی درد در تابستان به دنیا می آمدند و کوچکترین خبری از حال ما نداشتند. این وضعیت ادامه داشت تا سرانجام با قنداق شدن اندکی از فشار سوز بیرحم زمستان بر من کاسته شد. در حالیکه متمولین غربزده در آن بحبوحه جنگ نابرابر به فرزندان خود سِرلاک هایی با قوطی های رنگارنگ که نماد از خود بیگانگی فرهنگی بود می دادند، قوت و غذای من چیزی جز شیرخشک وطنی نبود (آن موقع هنوز قاقانونوچه و غذای کودک مامانا اختراع نشده بود). پدر و مادر دلسوز و مهربانم برای آنکه هر چه سریعتر حرکت پویای خود در عرصه علم اندوزی را آغاز کنم، شناسنامه ام را چهار ماه بزرگتر گرفتند. من فرزند چهارم خانواده بودم و با یک حساب سرانگشتی معلوم می شود که سه برادر و خواهر دیگر دارم که این نکته بسیار مهمی است.

از همان یک ماهگی گلاب به روتون روی تشکم حضور پررنگی داشتم و روزی سه بار پوشک عوض می کردم.در حالیکه دو سال بیشتر نداشتم آرزو می کردم که بتوانم لباس رزم بر تن کنم و به میهن و مردمم خدمت کنم اما افسوس که این پوشک دست و بال ما را بسته بود. با این حال همچنان پر تلاش در عرصه های پشت جبهه ظاهر می شدم و حتی یک بار هم با پای خود با شنیدن آژیر قرمز به زیر زمین نرفتم و شجاعانه وسط هال می ایستادم، تا اینکه بالاخره کسی مرا به زور بغل می کرد و به زیرزمین تاریک و نمناک می برد. در آن موقع من رفته رفته با سیاست های استکباری آمریکای جنایتخوار و رژیم صهیونیستی آشنا می شدم و حتی اسم کارتر، ریگان و کیسینجر را شنیده بودم و به دقت کلیه مسایل بین المللی را دنبال می کردم. در همان حال بود که مرکز فساد و ابتذال غرب یعنی هالیوود بر شدت فعالیت های تبلیغاتی خود افزوده بود.

من از همان عنفوان خردسالی و در حالیکه هنوز دوره کودکیم به طور کامل آغازیدن نگرفته بود به شدت از زرق و برق دنیوی متنفر بودم و در آن هنگام بود که پدر و برادرانم مر با روزنامه ها آشنا کردند و وقتی به من غذا می دادند می گفتند:"بچه! بشین رو روزنامه، فرش رو کثیف نکنی!"
سر انجام به دوران پر فراز و نشیب کودکی رسیدم. روزها در خانه به مادرم کمک می کردم و شب ها ساعت هشت شب می خوابیدم. البته گاهی تا پاسی از شب خوابم نمی برد و به فقرا و آینده کشورم و مبارزه با ایادی استکبار و لواشکی که یواشکی خورده بودم فکر می کردم و دلم پیچ می زد.
پس از آشنایی با صدا و سیما پسر شجاع را الگوی خود قرار دادم و به خود قول دادم که تا آخرین قطره خون با شیپورچی نما ها مبارزه کنم. در زمینه قناعت و پشتکار و تلاش هم خانواده دکتر ارنست را سر مشق خود قرار دادم، هر چند فلور دختر دکتر ارنست لباس های نامناسبی می پوشید و هنوز به آغوش اسلام باز نگشته بود.

در اوان کودکی به همراه تعدادی از بچه های پابرهنه و هم طبقه خود گروهی تشکیل داده بودیم و همسایگان خودفروخته را ارشاد می کردیم. یک بار در حالیکه داشتم با زنگ خانه یکی از همسایگان ضد انقلاب آهنگ "هوا دلپذیر شد، گل از خاک بر دمید" را می زدم، دستگیر شدم و کتک مفصلی نوش جان کردم و دو روز تحت شکنجه در خانه حبس شدم.

روزها و شب ها می گذشت و من بر فعالیت های اجتماعی خود می افزودم و در گرمای طاقت فرسای تابستان و در زیر انوار شدید آفتاب با توپ دو پوسته و تعدادی آجر به عنوان دروازه، ساعت دوی بعد از ظهر در کوچه گل کوچیک می زدیم. اما متاسفانه همسایگان کوردل، شور و حرارت کودکی ما را بر نمی تابیدند و چندین بار با دمپایی به ما حمله و توپمان را پاره کردند. آری! ما در کوچه ها و برای بیداری ملت عرق می ریختیم ولی نازپروردگان بی درد یا در زیر کولر به خواب خرگوشی فرو رفته بودند یا تحت تهاجم فرهنگی به بازی با آتاری و کُمُدور مشغول بودند.

ادامه دارد...

Wednesday, August 30, 2006

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه


احتمالا تا حالا همه خبر دار شدین، اگه نشدین من می گم:
انوشه انصاری 14 سپتامبر به عنوان اولین فضانورد ایرانی به فضا می ره. هر چند مسافرت توریستی به فضا شاید "فضا نوردی" نباشه. چون بیش از شایستگی باید پولشو داشته باشی! ولی خوب، در آوردن این پول ها هم شایستگی لازم داره.انوشه انصاری رو مقایسه کنید با ایشون! (توضیح این که خانم فاطمه رجبی همسر غلامحسین الهام، سخنگوی دولت، هستند.)

Sunday, August 27, 2006

بالی مگز


دلم هوس یه انقلاب اساسی کرده. یه انقلاب، یه توفان، یه زلزله 10 ریشتری درونی که منو زیر ورو کنه. بریزه به هم، خرد کنه و از نو بسازه (بسازم، توفان که چیزی نمی سازه ببم جان). هر چی به خودم سک می زنم که زندگی همینه، عموجان زندگی همینه، تو کتم نمی ره که نمی ره. زندگی البته نسبتا خوب می گذره، من کاری به اونش ندارم، به نوعش کار دارم که به شدت احساس می کنم معمولیه. یه اتفاق خیلی خیلی بزرگی باید بیفته که نمی دونم چرا ازش خبری نمی شه. من نمی تونم زندگی معمولی رو تحمل کنم. گفتم که، سک زدن ها بی فایده بوده تا حالا. هنوز هم دنبال سونامی ای، کاترینایی، چیزی می گردم.
یکی بیاد منو بزنه!
نتیجه اخلاقی 1: ترمزچیز خوبیه.
نتیجه اخلاقی 2: ترمز خیلی چیز خوبیه (امروز صبح فهمیدم).
نتیجه اخلاقی 3: هر پنجاه ثانیه یه پراید ساخته می شه. هر روز 1800 تا و امسال 400 هزار تا. سایپا بی سر و صدا شده بزرگ ترین خودرو ساز ایران.
نتیجه اخلاقی 4: برادر ادمین، قرار بود تاریخ وبلاگ به هجری "شمسی" تبدیل بشه، نشد، چی شد؟ بیایم کمک؟!








Persoanl Website


با سلام

سرانجام پس از تلاش و کوشش مداوم متخصصان داخل پژوهشکده و خارج پژوهشکده به مناسبت روز 26 آگوست Website من افتتاح شد.

از چند منتقد اصلی که در طی تست دو هفته ای Website مرا یاری دادند و با وجود کمبود وقتشون، پیشنهادهایی رو برای بهبود اون دادن بسیار ممنونم. دستشون درد نکنه. البته تعدادی از پیشنهادها هنوز عملی نشده که انشااله زود انجام میشه.

در نهایت از خواهر گرامی که در این مدت تمام شبیه سازی های Matlab من رو مدیریت کرده و در امر طراحی و پختن Website مخصوصا بخش Photo Gallery به من کمک کرده هم تشکر می کنم.

لینک Website اینه:
http://www.iraj-hosseini.com

لطفا اگه وقت داشتین دیدینش، سوتی هاشو بهم بگین! ممنونم.

Saturday, August 26, 2006

به مناسبت دیدن مهدی بعد از ماه ها!


در این چند هفته دو تا درس مهم گرفتم. یعنی در واقع اهمیت دو تا مسئله ظاهرا بدیهی رو عملا تجربه کردم:
اول، این که راه های میون بر خیلی خیلی کمه. بیشتر کارها رو باید به شکل پله پله انجام داد و جلو رفت و هیچ راه میون بری هم وجود نداره. هیچ اهمیتی نداره که تو از نظر بالقوه در حد هم طبقه های خودت یا حتی بهتر از اون ها باشی. تنها چیزی که اهمیت داره عمله. هر کسی زودتر شروع کرد، بالا رفتن از پله ها رو زود تر شروع کرده و تو هم مجبوری که از همون پله صفرم شروع کنی و به ترتیب بری بالا. هر چه قدر هم عقب باشی فرق نمی کنه. باااااید از صفر شروع کنی و صبور باشی.
دوم، این که اگه کار بالقوه پرخطری رو انجام می دی باید به شدت احتیاط کنی. هیچ فرقی نمی کنه که همون کار رو دیده باشی که ده ها نفر دیگه به سلامت انجام دادن و مشکلی پیش نیومده، موقع عمل تو که می رسه باید مراقب باشی، چون ممکنه اون چه که نباید اتفاق بیافته و برای اون ها نیافتاده، خیلی راحت به سر تو بیاد، خییییلی راحت.
نتیجه اخلاقی1: برام جالبه بدونم شما حدس می زنین من در جریان چه چیزهایی بودم که به این نتایج درخشان رسیدم. (زیاد به خودتون فشار نیارین، اتفاقات خیلی ساده ای بود.)
نتیجه اخلاقی 2: نمی دونستم Ctrl+Alt+Delete هم مخترع داره! یکی از مهندسان IBM به نام Dave Bradely که سرپرست بخش BIOS اولین IBM PC بوده این ترکیب رو ابداع کرده. تا قبل از اون اگه کامپیوتر قاط می زد باید خاموش روشنش می کردی. البته تا جایی که من یادم می آد وقتی کامپیوتر تحت DOS قاطی می کرد، این Ctrl+Alt+Delete هم به فنا می رفت و دکمه روشن خاموش دستتو می بوسید!. از این آقای Bradley پرسیدن چرا IBM PC با وجودی که حتی در زمان خودش چیز خیلی فوق العاده ای نبود، این قدر موفق شد؟ گفت خیلی ساده، وقتی قرار بود ملت چند هزار دلار برای کامپیوتر پیاده بشن، ترجیح می دادن یکی از معروف ترین اسمایی که در دنیا وجود داره رو داشته باشن تا اسم یه میوه رو! (دو زاری مبارک نیافتاد؟ منظورش Apple بوده).

Friday, August 25, 2006

سفر کرده

به قول احمد بعضي آدم ها وقتي که از کنارت مي­رند انگار يک قسمت از وجودت رفته و این بار، اين قسمت، قسمت مهمي از وجود من بود (و البته هست و خواهد بود) . فقط ميتونم بگم خدا را شكر ميکنم که در قسمت مهمي ازدوران زندگيم باهاش همنشين بودم. اميدوارم در آينده هم اين شانس را داشته باشم.

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

Monday, August 21, 2006

...

این را نمیدونم شعرش از کیه.اما داریوش میخونه. خوشم اومد ، یه قسمتهاییش را نوشتم.

وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه؟
وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه؟
.
.
.
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
.
.
.
کسی حرف من رو انگار نمی فهمه
مرده، زنده ، خواب و بیدار نمی فهمه
.
.
.


سقوط من در خودمه
سقوط ما ، مثل منه
مرگ روزای بچگی ، از روز به شب رسیدنه
.
.
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
.
.
.

Saturday, August 19, 2006

وقایع اتفاقیه



چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم، با توجه به اینکه الان بحث ماهواره خیلی داغ شده می خوام در مورد تلویزیون و برنامه هاش یه چیزهایی بگم. طبیعیه که این حرفا نظرات وعلایق شخصی منه و شاید باهاش موافق نباشید.
اول اینکه الان داره برای سومین بار سریال خانه ما رو می ذاره، من هر سه دفعه رو کامل دیدم. خداییش همه قسمت هاش توپه. داستان سریال خیلی خوبه و تک تک بازیگراش هم عالی بازی می کنند. چقدر گوهر خیراندیش طبیعی و استادانه بازی می کنه و این دو تا پسرها هم واقعا محشرند. حتی پیام های اخلاقی سریال هم دوست داشتنیه! این پیمان قاسم خانی واقعا هنرمنده. و البته از اون طرف هم پخش مجدد پاورچین که خیلی کمدیه. من شخصا از بازی مهران مدیری بدم میاد ولی آدم این جواد رضویان رو که می بینه ناخودآگاه خنده اش می گیره. پاورچین من رو یاد ترم دو می اندازه که دپ زده بودم و حال هیچ کس رو نداشتم.
خب تا اینجا قسمت خوب قضیه بود و اما بعد. اولین چیزی که لج من رو در میاره برنامه کوله پشتی و مجری پر روی پرمدعاشه. من نمی دونم چرا متفاوت بودن رو با مزخرف بودن و رک بودن رو با خشتک ملت رو بادبان کردن اشتباه گرفته. حتما اگه مدام پابرهنه بپرید وسط حرف ملت و از خودتون تعریف کنید نشونه باحالی و متفاوت بودنه.
هیچ چیز بدتر از ریاکاری ماتحت آدم رو نمی سوزونه. ربط دادن الکی گودرز و شقایق. پارسال یه دکتر ترکی رو آورده بود که طرف داشت در مورد خواص دارویی غذاها صحبت می کرد، این فرزاد حسنی خود شیرین هم گفت بله ما در احادیث هم داریم که مثلا نمک چقدر خوبه و این حرفا، دکتره هم نه گذاشت نه برداشت و گفت اتفاقا نمک بدترین چیزه! آقای مجری هم با اینکه فلکه گه روش باز شده بود کم نیاورد و گفت یه کمش که خوبه، دکتره گفت نه. گفت پس حالا یه کم در مورد احادیث نظر بده، گفت من تخصصم چیز دیگه است و نمی تونم نظری بدم، ولی ظاهرا امسال طرف رو ارشاد کرده بودند و دوباره آورده بودنش( توضیح اینکه این تنها قسمت امسالشه که من دیدم!) طرف رو هر چی ازش می پرسیدند می گفت ما هر چی داریم از شهدا داریم و این حرفا. راستی این رو هم گوش بدید که امیر مدرس ادای فرزاد حسنی رو در آورده!
خلاصه که این ریاکاری ها و تعارف های الکی بدجوری مد شده ، یه بازیگر یا خواننده درپیت رو میارند تلویزیون، اگه طرف پیر باشه هی استاد استاد به نافش می بندند و اگه جوون باشه حتما محبوب و متفاوت و خوش صداست.

در مورد سریال های مزخرف که شب ها پخش می شه، خوشبختانه من نیستم خونه که حتی صداشو بشنوم. سیروس مقدم که بدون شک مزخرف ترین کارگردان ایرانه(البته با عرض معذرت خدمت داریوش فرهنگ!) ظاهرا یه شاهکار دیگه به اسم نرگس خلق کرده که البته من تا حال یه دقیقه اشو هم ندیدم. در واقع تبلیغشو که تلویزیون می گذاشت معلوم بود که کار کی می تونه باشه! به خدا من پسر شجاع و نیک و نیکو رو به سریال های این مردک ترجیح می دم. حداقل توی این کارتون ها حرفی که این بابا تو دویست قسمت می زنه رو تو یه قسمت می گن و رو اعصاب آدم با مُغار کنده کاری نمی کنند. البته قبلا هم در این مورد نوشته بودم ولی هر کاری می کنم نمی تونم عمق احساساتم رو نشون بدم.

در مورد اخبار هم که چیزی نمی گم ولی خودمون کم سُخنرین! داشتیم حالا باید افاضات سایرین رو اون هم به زبان اصلی تحمل کنیم! خدایا از این که از همین الان داری ما رو واسه اون دنیا و عذاب های آخرت آماده می کنی ازت متشکریم! راستی یه فیلم تخیلی جنایی دیگه هم از عوامل استکبار گرفته شده که ان شا الله به زودی پخش می شه.

و چیزی که حتی وقتی در موردش می نویسم هم حالم به هم می خوره! (گلاب به روتون البته) شب ها حدود ساعت یک نصفه شب شبکه سه مجموعه "جدی نگیرید" رو می ذاره، مبتذل ترین و سخیف ترین و ... خداییش من توی فحش دادن به این دلقک ها کم میارم. یعنی هر چی فکر می کنم که یه فحشی بهشون بدم که لایقشون باشه نمی شه. آخه من چه گناهی کردم که وقتی میام خونه باید سرم رو بکوبم به دیوار و تا صبح خوابم نبره (راستش تا صبح به بدترین فحش هایی که تو عمرم دادم فکر می کنم ولی باز هم می بینم کمه!)
توضیح اینکه من مازوخیسم ندارم شب ساعت یک بذارم کانال سه، یهو اتفاقی این مسئله پیش میاد و من با سرعت نور تلویزیون رو خاموش می کنم ولی همون یه میکرو ثانیه هم برای
کوبیدن کله تو دیوار و تا صبح بیدار موندن کفایت می کنه!

و نکته آخر اینکه برای اولین بار از سال 1993 یه بازی از تیم ملی رو ندیدم. ظاهرا تاکتیک های
علی اصغری و تمرین تو تپه های داودیه این دفعه موثر نبوده و باز هم دست های پشت پرده کار خودشو کرده. فکر می کنم اگه علی دایی پشت دروازه خودمون دمر بخوابه از رسول خطیبی مفید تره!

نتیجه گیری اخلاقی: چون تلویزیون ما آخرشه باید در راستای ماهواره یک فکرهایی اندیشیده شود.

Thursday, August 17, 2006

رب سکع دیناوخب

تسا

راکیب

یلیخ

دناوخب

ار

نیا

سک

ره

Tuesday, August 15, 2006

Gigabyte + ASUS --> Gigabyte


یک خبر داغ! البته مال 8 یا 9 روز قبله. می خواستم زودتر بذارم ولی نشد. ببخشین اگه می دونستین


Three years ago, ASUS and Gigabyte were fighting for various sectors of the hardware market. The biggest fight was for the users of motherboards and graphics cards in the medium level. Those fights were usually motives for ASUS to demonstrate its superiority, according to various review articles from that time, comparing the two.

But times changed, and on August 8 2006, Gigabyte Technology and ASUSTeK Computer Inc. announced their strategic alliance in motherboards and graphics cards. Naturally, there are some back-ends to this story, as the new born giant will produce Gigabyte branded motherboards. Also, in the new company, which has a capital of NT$8.000.000.000, Gigabyte makes all the decisions, as it holds 51% of all shares, and has the right to name the chairman and three board directors. ASUS only gets two seats in the new joint-venture, which is expected to be fully operational in January 2007.


حال کردین! Gigabyte بچمون Asus رو خورد! به همین راحتی. تا دو سال دیگه شما هیچ نامی از Asus تو ذهنتون باقی نمی مونه. این ماجرا دقیقا شبیه ماجرای تر کیب Quantum و Maxtor تو زمینه Hard Drive ها بود که اول قرار بود محصول مشترک این دو شرکت با نام Quantum-Maxtor بیاد ولی اونجا هم این قدر Maxtor سنگین بود که نام Quantum رو حذف کرد و الان یکه تاز بی چون و چرا فقط Maxtor هستش.

اینجا هم Gigabyte با حذف رقیبی دقیقا در سطح خودش و با کم کردن قیمت ها به زودی تمام شرکت های دیگه رو نابود می کنه و میشه یکه تاز!

من موندم چه قدر پول به Asus پیشنهاد دادن که حاضر به انجام این کار شده؟ البته این نشون میده که اوضاع داخلی Asus هم خیلی جالب نبوده ها! فکر کنم تو این معامله پول 10 سال نفت ایران بین این دو تا جابجا شد!!!!

حتی یک سنت...


خدا به داد برسه. من جون به سر می شم که حتی یه متن ساده هم تو این بلاگر بذارم. حالا که می خوام کلی لینک و زندگانی هم بهش اضافه کنم نمی دونم چه ملغمه ای از آب در می آد...
و اما ارزش وبلاگ ما:




و برای مقایسه ارزش وبلاگ ورودی های 69:



My blog is worth $1,693.62.
How much is your blog worth?



و باز هم محض مقایسه ارزش وبلاگ نیک آهنگ کوثر:



My blog is worth $360,741.06.
How much is your blog worth?



در مورد روش محاسبه ارزش تو سایت اصلی یه چیزایی هست که من حال خوندنشو نداشتم. به هر حال در مورد وبلاگ ما که کاملا درست حساب کرده!

Sunday, August 13, 2006

دوران سکوت

میبینم باز دوران سکوت فرا رسیده.دوستان ! بی زحمت بیانات گوهربارتون را آهسته و پیوسته بنوسین .ظاهراً قراره این نوسانات چگالی پست همچنان ادامه داشته باشه

Monday, August 07, 2006



یه یوزر و پسورد برای IEEE اگه کسی داره لطفا بده

Sunday, August 06, 2006

تق، تق، تق، یا الله، با اجازه صابخونه


داره یک بوهایی میاد، نه بابا تا میگی بو یاد شکم میافتند! بوی تحول میاد!

ایستگاه قبلی که من پیاده شدم خوب هوا گرم شده بود دیگه نمی شد تو اتوبوس بمونی! بعد هی دیدم از تو اتوبوس دارن دست تکون میدن. عمویی داره داد میزنه بدو بدو اگه برسی به اتوبوس من دستتو میگیرم از پنجره می کشمت بالا!!! آخه من تو اون گرما اگه به اتوبوس می رسیدم از در میومدم تو به جا پنجره..

سرتونو درد نیارم پیغوم پسغوم بین من و عمویی که این بشد و اون بشد. در نهایت امر ز فرماندهی کل وبلاگ رسید که یعنی چی؟ زود شرفیاب شو! ... کار دنیا برعکس شده من عمو هستم برادر زاده زور میگه! :D

نتیجه مذاکرات این شد که اتوبوس کولردار بشه! از لحاظ امنیتی هم دروبونشو سفت ایزوگام کنیم که چکه نکنه!!! و خلاصه این که رییس کاروان نره اون جلو بغل راننده بشینه، آهنگ تیرم تیرم گوش بده و تخمه بشکنه! :))

اهان چون هم میخوایم تند بریم هم امکانات رفاهی هم باید باشه، در صورت احساس اینکه اتوبوس سنگین شده یا گرم شده زود رییسو در جریان بذارین تا اقدامات مقتضی رو انجام بده. "هر چند اونی که وقتی شما خوابین، بیداره و مواظبه شهرمونه، آقا پلیسه مهربونه، نه ببخشین آقا مهدیه مهربونه."

مخلص عمویی گل و همه ی دوستان عزیز هم هستیم. کرمعلی جون من که بهت گفتم تو هم به من بگو پوره سیب زمینی تا دلت شاد بشه. شما هم اگه "چهره از این نقاب" بردارین بیشتر خوشحال میشیم.

ابتذال


عرض به خدمت شما که ما یه پرینتر سوزنی مفتضحی به نام EPSON LQ-300 داریم که گوشه اتاقمون خاک می خوره. هر بار هم که یه بنده خدایی می خواد بیاد تو اتاقمون از ترس این که با این شیئ عجاب آبروی چندین و چند سالمون نره با انواع آلات از روزنامه بگیر تا لحاف کرسی و غیره و ذلک روشو می پوشونیم تا مجبور نشیم توضیح بدیم "این دیگه چیه؟".
این که این مولد آلودگی صوتی و سوهان روح چه طوری سر از اتاق من بدبخت در آورده بماند. ما تا همین چند روز پیش اصلا این آلت کذایی رو جدی نمی گرفتیم و دنبال یه راهی بودیم که یه جوری از شرش خلاص بشیم. القصه در به در دنبال یه پرینتر لیزری توپ می گشتم که یه چیزی دیدم که برق سه فاز از فیها خالدون ما پروند.
صد و شصت و شش هزار تومن؟ برای یه همچین چیزی؟ پرینتر لیزری صد و بیست سه هزار تومن اونوقت این ابوطیاره صد و شصت و شش هزار تومن؟ جل الخالق. بابا مصبتونو شکر، یه صفحه A4 می خوای پرینت بگیری اولا دوساعت طول می کشه، ثانیا تا دو تا کوچه اون ور تر همه خبر دار می شن تو داری پرینت می گیری. از کیفیت هم که دیگه حرف نزنم، 166 هزار تومن؟
اصلا نمی فهمم چرا تو قرن بیست و یک یه همچین چیزی ساخته می شه، از اون بدتر نمی فهمم چرا باید به مثلا پرینتر لیزری ترجیحش داد. چون کارتریجش ارزونه؟ شاید، ولی ارزششو داره؟ مگه چه قدر می خوای پرینت بگیری؟ در ثانی اصلا گیرم که از این نظر بهتره، چرا این قدر گرون؟ ببینم نکنه به خاطر زیرخاکی بودنشه؟

* اعلانیه




از آنجا که حضرت باریتعالی -جلّ‌شأنه- سررشته ترقّی و سعادت این وبلاغ را به کف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا دراین موقع اراده همایون ما براین تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی وبلاغیه و به جهت حفظ مصالح عامه،من بعد از این کلّهمِ اصول سابعه که به قلم مبارک ما وضع گردیده به شدّت و حدّت تمام به منصّه اجرا گذارده شود. و چنانچه مطلبی خلاف شان افکار منوّره و نعوذ بالله در مقام سبّ و تهمت به غیر منطبع گردد و و به نحوی از انحا از اصولی که شخص همایون ما به حلیه طبع آراسته ایم تمرُّد شود، فی الحال متخلفین از مقام عضویت معزول گشته و اسمشان به سیاهه طاغیان مضاف و به رقعه های عارضان مرحمت همایونی مبذول می گردد.
مقرّر می داریم که کلیه نفوس اعم از رجال معظم و خواتین مکرّمه کُپیه ای از حکم ما را در دوسیه خود محفوظ داشته و آن را نصب العین قرار دهند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما کما ینبغی مطلع و مشغول دعا گویی مدامِ شخصِ جنّت مکانِ مینو شانِ ما و این وبلاغ بی زوال باشند.
فی الجمله از میرزا ایرج خان مفاخرالملک نیز مراجعت فی الفور شان و شرفیابی به آستان مبارک خودمان را مُستدعیم. باشد که در ظلّ توجهات حضرت ولی الله الاعظم و در سایه اوامر و نصایح ملوکانه ما سایر اهالی این بارگاه یعنی آشیخ مرتضی خان ثقه الاسلام، آسیّد کیوان الملک نقاش باشی، میرزا مسیح خان تک نگار باشی، میرزا علی خان نظام الدوله و سرکار علّیه بانو شمس الملوک تا ابد الدّهر مظفّر و منصور باشند.

به تاریخ پانزدهم مردادالمبارک سنه هشتاد و پنج شمسی در سال دوم سلطنت ما.



--------------------------------
* برگرفته از فرمان مشروطه با تصرف و تلخیص

جوادیه


به مناسبت میلاد فرخنده جوادالائمه و با توجه به گسترش فرهنگ جواتیسم در وبلاگ و به منظور ارتقای سطح وبلاگ تا تبدیل شدن به یک مجله زرد جهت درآمد زایی و فروش هر چه بیشتر تصمیم به برگزاری مسابقه و جشنواره سرودهای غیرانقلابی گرفتیم.
به همین منظور هشت سرود که متاسفانه برخی از آنها اصلا هم جواد نیست برای هر یک از هفت عضو وبلاگ در نظر گرفته ایم.(طبیعتا یکی از سرودها نکته انحرافی است!) شما باید تشخیص بدهید که هر سرود مربوط به کدام عضو است. بدیهی است که باید جواب های مورد نظر را بر روی کاغذ نوشته و شب در زیر بالش خود قرار دهید تا ان شاء الله در اسرع وقت یه فکری در مورد جمع آوریش بکنیم.
به کلیه برندگان محترم جوایز بسیار نفیسی اهدا می گردد نظیر:
- پیکان جوانان گوجه ای مدل 47
- پروژه لیسانس با جواد عسگری
- کمک هزینه سفر به جوادیه و زینبیه با یک سال اقامت رایگان
- سی دی کامل آهنگ های جواد یساری، جمال وفایی، جلال همتی و عباس قادری
- سری کامل فیلم های آبگوشتی قبل و بعد از انقلاب به همراه پوستر تمام قد ایرج قادری، محمد رضا گلزار و جمشید هاشم پور
- چندین جلد کتاب خواندنی از فهیمه رحیمی، رِ اعتمادی، م مودب پور، نسرین ثامنی و فریدون ادیب یغمایی
و سرانجام جایزه ویژه ما به جواد خوشبخت:
- یک دست لباس جوادی کامل شامل: شلوار خمره ای 24 پیلی، کاپشن چرم کوتاه شش جیب، پیراهن گل گلی یقه باز با زمینه پوسته پیازی، فسفری و بنفشِ جیغ با گل های زرد و سرخ آتیشی، کفش ورنی نوک تیز پاشنه خوابیده، موی فرفری پشت بلند دو شاخه ای، دستمال یزدی جهت دور گردن و تسبیح دونه درشت یاقوتی به عنوان جاکلیدی.
و اما سرود های برگزیده عبارتند از:
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
- عزیزم، بگو بر می گردی!
- سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست
- دیوونه دیوونه، دیوونه شو دیوونه
- دوروغ نگو ٬ دوروغگو. بسه ديگه دوروغگو، بدجوری تنها موندی تو اين شبای جادو
ميون اين شولوغی ٬ فکر کدوم دروغی که گيج و بی قراری ٬ ساکت و بی فروغی
- به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم...
- فریاد زیر آب!
- تیروم تیروم آخ جون، می خوام برُم آخ جون

در پایان هم به عنوان سورپریز متن کامل آهنگ فولکلور و اصیل تیروم تیروم اثر استاد جمال وفایی را به شما عزیزان و جوادان محترم تقدیم می کنم:

اگه خوبه یا زشت، به پات نوشته جونُم
که هر چیزی به رسم سرنوشته جونُم
بیا تلخی مکن از ما تو با خود یار
که دنیا بی می و مطرب چه زشته جونُم
همه کارِ دله، آتیش تو این دل جونُم
کار دل مشکله، آتیش تو این دل جونُم
به همه شادی های جور و واجور یار
به غم و نای دل، آتیش تو این دل جونُم

تیروم تیروم آخ جون
می خوام برُم وای جون
بیا جلو آخ جون
تو باغ نو آخ جون
عدس پلو آخ جون
بخور و برو آخ جون
داش داش، داش داش،داش داش داشم من ( حرکت سر و گردن فراموش نشه!)
نشئه خشخاشم من
تو چمنا آبپاشم من
عاشق دنبکم من
صیاد اردکم من
وای! وای! وای!

مامانم حالت چطوره
حال و احوالت چطوره
جون من حالت چطوره
حال امسالت چطوره
تو که همچین نبودی (در این مرحله از حرکت بشکن بالا بنداز استفاده شود!)
مامان چرا دیر اومدی
تو که غمگین نبودی
از عمر خود سیر اومدی
وای! وای! وای!

"تکرار بند اول"

تیروم تیروم آخ جون
می خوام برُم آخ جون
بیا جلو آخ جون
نرو نرو آخ جون
تو پنجدری آخ جون
قر کمری آخ جون

شراب میخوام یالا
عذاب میخوام یالا
شراب میخوام یالا
کباب میخوام یالا
عجب دنیای وانفساییه، وای!
آدم چی چی بگه نمیدونه والا!
آدم چی چی بگه نمیدونه والا!

Saturday, August 05, 2006

دو کلمه حرف حساب


سلام. الان که دارم این متن رو می نویسم به شدت ناراحتم. چون خیال می کنم به خاطر اهمال کاری من بوده که کار به اینجا کشیده. از شعار دادن بدم میاد ولی باید بگم که این وبلاگ به خاطر محکم کردن دوستی ها بود و نه به هم زدنشون. این که می بینید تعداد اعضا کمه شاید یه دلیلش این باشه که می خواستم کسانی که بهشون اعتماد دارم بنویسند تا یه وقت مسایلی پیش نیاد که گند بزنه به همه چی. از همون روز اول توی نوشتن هیچ کس دخالت نکردم چون مدیریت با زور بر جایی که همه به خواست خودشون توش عضوند رو دوست نداشتم. بعدش هم من بر خلاف اون چیزی که به نظر میاد، به شدت آدم خجالتی ای هستم. بنابراین خیلی وقت ها همه اون چیزهایی رو که می خواستم بگم نگفتم. با همه بچه ها دوست هستم ولی با کیوان و ایرج صمیمی تر. هیچ وقت نخواستم شائبه طرفداری من از کسی پیش بیاد. چون همه به یه اندازه تو وبلاگ سهیمند. بر خلاف اینکه خودم آدم تندرویی هستم، ولی توی وبلاگ و نظراتم درباره بقیه اکثرا بی طرفی و انصاف رو رعایت کردم. ولی فکر می کنم یه جاهایی باید بهتر عمل می کردم. البته تعداد پست هایی که می تونستند بهتر نوشته بشند یا اصلا نوشته نشن اون قدر کمه که شاید ارزش بحث کردن نداشته باشه. خودم هم خیلی چیزها نوشتم که اصلا خوب نبوده و یا افتضاح بوده. به هر حال اشتباه واسه همه و همه جا وجود داره. اما اصرار به یه اشتباه مطمئنا جالب نیست.
و اما بعد، من با شوخی و بحث و تو سر و مغز همدیگه زدن موافقم ولی با توهین و غرض ورزی و دخالت نه. پس یه بار دیگه ازتون می خوام به اصل دوم از اصول هفتگانه پایبند باشید تا مجبور نباشیم که روش برخورد را عوض کنیم. بذارید این چند صباحی که با هم هستیم خوش بگذره. ازتون می خوام که اگه اشتباهی هم بوده با گذشت برخورد کنید و مطمئن باشید که در آینده اتفاق نمی افته. و اگه هم پیش بیاد دیگه گذشتی تو کار نیست.
حرف هایی که زدم موضعگیری یا تهدید نبود، فقط یه خواهش دوستانه بود که امیدوارم بهش عمل کنید و گرنه هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید!!!!!!

پی نوشت: دوست داشتم این مطلب رو به سبک خودم بنویسم ولی گفتم یه کم جدی بودن هم عیبی نداره!

Friday, August 04, 2006

جون

آقایون یه سوال فنی برای من پیش اومده.این که بعد از هر اسم کلمه ­ی "جون" را میارید معنیش چیه؟ بی زحمت بگین که اگه چیز خوبیه ما هم بگیم.

پ.ن : منظورم این نیست که چیز بدیه.واقعاً سوال پیش اومد.

Thursday, August 03, 2006


اگه ایرج بره منم میرم




بعدی

-^-^-^-^-^-


و نفر هفتم هم رفت. امیدوارم این یکی فعلا آخریش باشه...
علی رضا، دو سال از من بزرگ تر بود، پسر همسایه روبه رویی ما در محله ای که تا حدود 15 سال پیش اون جا زندگی می کردیم. باز هم از تصادف. و عجیب رفتن این یکی به شدت روی همه ما اثر گذاشت. شاید چون 15 سال بود ندیده بودمش، و برای من هنوز علی رضا همون "علی بوری" 15 سال پیش بود. خونشون هنوز یادمه، با پنجره هایی که تموم شیشه هاش یه ضرب در بزرگ از نوار چسب روش داشت. یادگار دوران موشک بارون. در حیاط خونه شون "چشمی" داشت. یکی از تفریح های من این بود که برم از اون چشمی تو کوچه رو نگاه کنم. البته ارتفاعش برای اون سن ما خیلی زیاد بود، آویزون شدن از در خودش یه تخصص حساب می شد!
سال آخر دانشگاه، با دوستش می رفتن دانشگاه، دوستش راننده بوده. با سرعت خیلی زیاد سر یه فرعی نمی تونه ماشینو کنترل کنه، چهار نفر کشته می شن.
چشم های آبی، موهای کاملا طلایی روشن روشن. تنها یادگاری که ازش داریم یه عکس از دو سه سالگیشه، با تی شرت قرمز و شلوار پیش بند دار آبی. از همونایی که بندش می افته گل شونه ها...

برای این یک خط عنوان پیدا نکردم

نمی دونم چرا امشب یه دفعه یاد داستان "شیخ صنعان " افتادم.اما خدائیش چه کرده این عطار.دمش گرم

Wednesday, August 02, 2006

راه حل


سلام،

به این میگن مدیریت جنجال در وبلاگ!!!!

بحث من که جنجالی تر بود، مهدی جون در مورد اون پست میذاشتی، اون وقت مقامات تورنتو (خدا خیرشون بده) هم نمی گفتند که پست رو draft کنی. ما که هر چی منتظر جواب رو کامنت موندیم از مهدی خبری نشد. دوستان عزیز هم که نظراتشونو گفتند مخصوصا علی جون که از reading comprehension هم استفاده کرده بود و خلاصه خوب بود دیگه دستتون درد نکنه. گروه خونیه دیگه، بعضی هام میگن مربوط به ماه تولده، ... حالا هر چی هست مهدی جون و علی جون هر چی هم در مورد یک موضوع دیگه حرف بزنن این یارو دوباره بحث و حرف خودشو می زنه!!!

با توجه به اینکه گویا راهی نیست و خوب احترام به نظر جمع هم واجبه منم کوتاه میام

دوستان می بخشین که رفیق نیمه راه بودیم، خیلی خوش گذشت، بدی دیدین حلال کنین، خدانگهدار.

معتاد، بدبخت، بی چاره


یکی نیست بگه تو این گرمای بکش بکش و اوضاع احوال قاراش میش چه وقت معتاد شدن بود؟ اونم به چی؟ وبلاگ، البته خوندن نه نوشتن...
فقط یه عیب خفن داره این اعتیاد (بقیه عیباش خفن نیست)، این که پول توش نیست! دوستانی که می دونن چطوری می شه بار پولکی قضیه (از نوع جذبی، به اندازه کافی دافعه دارم ماشاالله!) رو برد بالا، ما رو از نظرات گهر بارشون بی نصیب نذارن، اه بازم از چهار خط زد بالا.

Tuesday, August 01, 2006

مشروح اخبار



نوشته خودم رو فعلا به draft منتقل کردم. اگه دوست داشتید از طریق خود بلاگر بخونیدش و اگه نظر خاصی داشتید همین جا بذارید.

دوخبر بی اهمیت

بد نیست درخلال این بحث مفید و سازنده ای !!!که پیش اومده ، 2 تا خبر بی اهمیت هم بشنویم.یکی صدور قطعنامه در سازمان ملل علیه ایران و دومی هم مردن "اکبر محمدی" در زندان ، به خاطر اعتصاب غذا در حالی که مرخصی پزشکی داشت.ما خیلی باحالیم.نه؟

کسی میدونه؟

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را که اندوهگینت می­سازد.اما هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می­سازد
آقا کسی نمیدونه کی این را گفته؟