-^-^-^-^-^-
و نفر هفتم هم رفت. امیدوارم این یکی فعلا آخریش باشه...
علی رضا، دو سال از من بزرگ تر بود، پسر همسایه روبه رویی ما در محله ای که تا حدود 15 سال پیش اون جا زندگی می کردیم. باز هم از تصادف. و عجیب رفتن این یکی به شدت روی همه ما اثر گذاشت. شاید چون 15 سال بود ندیده بودمش، و برای من هنوز علی رضا همون "علی بوری" 15 سال پیش بود. خونشون هنوز یادمه، با پنجره هایی که تموم شیشه هاش یه ضرب در بزرگ از نوار چسب روش داشت. یادگار دوران موشک بارون. در حیاط خونه شون "چشمی" داشت. یکی از تفریح های من این بود که برم از اون چشمی تو کوچه رو نگاه کنم. البته ارتفاعش برای اون سن ما خیلی زیاد بود، آویزون شدن از در خودش یه تخصص حساب می شد!
سال آخر دانشگاه، با دوستش می رفتن دانشگاه، دوستش راننده بوده. با سرعت خیلی زیاد سر یه فرعی نمی تونه ماشینو کنترل کنه، چهار نفر کشته می شن.
چشم های آبی، موهای کاملا طلایی روشن روشن. تنها یادگاری که ازش داریم یه عکس از دو سه سالگیشه، با تی شرت قرمز و شلوار پیش بند دار آبی. از همونایی که بندش می افته گل شونه ها...

0 Comments:
Post a Comment
<< Home