برق و کامپیوتر81

Friday, June 29, 2007

بنزین-گوسفند-خلایق


من اساساً خوشم نمیاد که شعور کسی را زیر سوال ببرم.اما گاهی پیش میاد که آدم مجبور به این کار میشه.یکی از این موارد این قضیه ی سهمیه بندی بنزین و اتفاقات بعد از اون بود.اون آشوب ها و آتش بازی ها که اصلاً قابل بحث نیست.منظور من اون صف های احمقانه هست که شب قبل از سهمیه بندی درست شده بودند.واقعاً اونهایی که با سطل و شیشه نوشابه توی صف بنزین ایستاده بودند فکر میکردند یک سطل یا یک شیشه نوشابه چند روز ماشینشون را راه میبره؟
فکر میکنید از اون(امیدوارم کسی بدش نیاد، حتی گوسفنده) گوسفندهایی که توی اون صف ها ایستادند میشه انتظار داشت که مواقع مهم مثلاً انتخابات یا هر مورد دیگه ای درست فکر کنند و تصمیم بگیرند.با این وضع همین شرایطی که همه ازش شاکی هستند ، از سرمون هم زیاده.

Monday, June 18, 2007

لحظه دیدار

فردا دقیقا یک سال از آخرین دیدارمان می‌گذرد و من چه ساده بودم که می‌پنداشتم باز هم دیدارها تازه می شود، هر چند اتفاقی و زودگذر. راستی چه بر سرمان آمده که فراموش کرده‌ایم همه‌ی آن روزگار خیالی را. دلخوش به خاطره‌هایی دور‌ دستیم، وای به آن روزی که خاطره‌ها هم کارساز نباشند! روزی که دیگر زمزمه‌ی "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد" هم مرهمی نباشد بر دردِ التیام نیافته‌مان.

مدتی است که عجیب دلتنگ شده‌ام. دست و دلم هم به نوشتن نمی‌رود. صفحه‌ای باز می کنم و چند خطی می نویسم که به دل نمی‌نشیند. بک اسپیس لعنتی را می‌گیرم که خودش کارش را خوب بلد است. نمی‌دانم از چه باید گفت یا از که. از نامهربانی‌ها یا وعده‌های عمل نشده. از آنچه بر مملکتمان می‌رود و اینکه خود را به خواب زده‌ایم که این نیز بگذرد. لاطائلات شنیدن را عادت کرده‌ایم. همین که SMSی از آن بسازیم راضیمان می کند. چه زود و ساده باختیم تمام آنچه را که به زحمت و خونِ دل حاصل شده‌بود.

نــــه، این‌ها نبود آنچه که می‌خواستم بنویسم. غرض دردِدل هم نبود. بک‌اسپیس هم دیگر کفایت نمی‌کند، حسِ Select All کردن و دیلیت هم نیست. بگذار بماند مثل تمام خزعبلاتِ دیگری که نوشتیم و کسی ککش هم نگزید.

هنوز هم به یک سالی که گذشت فکر می‌کنم و به سال‌های بی‌ثمری که خواهند آمد. چه باور نکردنی و چه تلخ عوض کردم نغمه‌ی "لحظه‌ی دیدار نزدیکست" را با نجوای "خیال خال تو ...".
فردا به دانشگاه می‌روم به همان امید واهی. توقعِ زیادی است، می دانم. اما ناامیدم مکن از سابقه‌ی لطفِ ازل!

Saturday, June 09, 2007

ای هدهد صبا ... بیا این‌جا!





گنجشک دیده بودیم تو خونه آدم لونه بسازه، کلاغ، پرستو ... ولی شونه‌به‌سر ندیده بودیم که دیدیم. یه جفت شونه‌به‌سر اومدن تو یکی از دیوارهای مشرف به خونه ما لونه گذاشتن و بچه هم دارن و کلی برو و بیا. این دیوار ضایعی هم که می‌بینین مال خونه همسایه محترم ماست که از چهار وجه خونه‌اش، به قر و فر سه وجهش رسیده و یه وجهش رو عین برج زهرمار ول کرده. درست حدس زدین، وجه چهارم رو به ماست!
حالا این هدهدها داشتن می‌رفتن زیارت سیمرغ و وسط راه یه تیریپ بچه‌دار هم شدن یا اومدن زیراب مارو پیش سلیمان بزنن دیگه الله اعلم!
راستی من فکر می‌کردم هدهد صدای خوبی باید داشته باشه. ولی صداش یه چیزی تو مایه‌های صدای قژقژ لولای درای قدیمیه، و البته چون خیلی ولومش پایینه و فقط هم وقت اومدن به لونه یا رفتن، یه چند ثانیه‌ای صدا در می‌آرن اصلا آزار دهنده نیست.

Sunday, June 03, 2007

بابا تو دیگه کی هستی




آقایان حسن بیادی و حبیب کاشانی از اعضای خوش رایحه شورای شهر تهران برای "معالجات پزشکی" به بلژیک و هلند و آره و اینا رفته بودن. البته گویا برحسب اتفاق از خیابونی رد می شدن که توش کنسرت جاز هم به پا بوده. این دو عزیز رو می تونین توی عکس ها ملاحظه کنین که کاملا عکس ها گویا هستن و وخامت حال این دو نفر رو به خوبی نشون می ده.

واقعا حق داشتن برن بلژیک، این جور "امراض" فقط همون جاها قابل درمانه!