برق و کامپیوتر81

Friday, April 28, 2006


چرا این لاله ها سرشونو بالا نمی کنند؟

Thursday, April 27, 2006

شمعی در تاریکی




چرا مدتی است
همدیگر را
نمی بینیم؟!

چه حادثه ای است
که این گونه
جهان را
تیره و تار ساخته است؟!

یتیمانی را مانیم
که در ماتمکده ای
به سوگ نشسته اند.

ما را چه شده که این گونه
روشنی، از محفلمان
رخت بر بسته.

این سایه های هولناک
بر دیوار کلبه مان چیست.

چرا صدایی
جز به دشنام
بر نمی خیزد !

چرا شمعی نیست
که چون پروانگان
به گردش حلقه زنیم؟

چه کسی می تواند
راه را بر ما
نمایان سازد.

چرا همه
به خاموشی فرو رفته اند؟

کجاست
آن روشنایی گرمی بخش؟

مگر
سردی و تنهایی گور را
از یادبرده ایم؟!

دیگر طاقتم
طاق شده است.

دیگر
توان پایمردی ندارم.

کاش می توانستم،
اما نه...

کاری از دستانم
ساخته نیست.

تنها می توان
منتظر ماند
و به فرداها
دل بست...




-ایول آقا! برق اومد، نمی خواد بری شمع بخری!!!

دوست داشتن

ما شقايق كوهستان های وطنمان را
داريم
و هر كه را
كه تاب اين آتش رويان را
در سينه دارد
ما شقايق ها را دوست داريم
و روييدن و باليدنشان را
و به شباهنگامی چنين
پاسداری شان را
گرد آمده ايم
ما گل ها را دوست داريم
و نه تنها
گلهای گلخانه را
كه گلهای وحشی خوشبو را هم
و آزادی گفتن كلام عطر آگين دوست داشتن را
هر كه گلی می پسندد
و هر كه گياهی
و هر كه رويش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در اين برخاستن يگانه است
و ما برخاسته ايم
تا بيگانگی را باطل كنيم
با ترانه مهر
و در برابر آن كه چيدن گلها را داس درو به دست دارد
با كينه مادران
جدايی را همچنان
سنگ بر سنگ مي نهند
و اينك ديواری است
بگذار بر اين ديوار
مرغ من بنشيند
و دست تو
او را كريمانه دانه بخشد
و ديوار
پله ای باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
يك آسمان
به چشمان ما نگاه می كند
و در پايين
گهواره و گور ماست
كه بر آن
همواره شقايقی سوزان می رويد
سياوش کسرائی

چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده­اند
!!!!شاهبازان طريقت به مقام مگسی

Monday, April 24, 2006

دور از انتظار نيست

اگه توجه کرده باشين در چند روز اخير اين قضيهء بی حجابی خيلی سر و صدا به پا کرده.امروز يه آقايی تو روزنامهء شرق به نکتهء جالبی اشاره کرده بود.گفته بود آخه اينکه اصولگرا ها اينقدر به اين موضوع توجه کنند ، نبايد خيلی برامون تعجب برانگيز باشه.موضوع حجاب چيزيه و در واقع تنها موضوعيه که اصولگراها هيچ وقت در موردش کوتاه نيومدند و هميشه و در تمام تبليغاتشون حتّی در انتخابات هم گفتند که در مورد اين قضيه به هيچ وجه کوتاه نمياند.پس خيلی طبيعيه که الآن که قدرت را تماما در دست دارند با تمام توان در جهت هدفشون حرکت کنند.و اون کسانی هم که يک زمانی به شعارهای اونها واکنش انفعالی نشون دادند حالا نبايد اعتراضی داشته باشند.

Friday, April 21, 2006

خواهش

واقعاً عجب اوضاع مملکت خوبه و ما نمی­دونستيم!!!! تورّم که نيست، سياست خارجی که روبه راهه ، بورس که هر روز پر رونق­تر می­شه ،اعتياد هم که کاملاً ريشه کن شده ، رشوه و دزدی هم که چند سال پيش نابود شد. خلاصه همه چيز عاليه فقط مونده اين بد حجابی خواهران که ممکنه باعث بشه اين برادران متعهدِ "(ه ح)ي(ض ذ ز ظ) چشم" يه موقع برند تو جهنم (نه اينکه هيچ گناه ديگه­ای ندارند!!) . برای همين از کليّه خواهران و مادران و مادربزرگان 1 الی 99 ساله خواهش می­کنيم با رعايت حجاب کامل از باطل شدن بليط بهشت برادران جلوگيری کنند

Tuesday, April 18, 2006

ظرفیت

می گویند: C = k*(eps)*A/d . اما نمی دونم چرا هنوز خودم هم بلد نیستم حسابش کنم. شاید از این به بعد یاد بگیرم. شاید هم یاد گرفته ام.

توبه

...بهار توبه شکن می رسد ، چه چاره کنم

Friday, April 14, 2006

Matrix Revolution

قیچی چاقو،تیز می كنیم. قیچی چاقو، تیز می كنیم. قیچی چاقو ، تیز می كنیم . نون خشکه، آهن قراضه، دمپای کهنه می خریم.
سلام و... . الله اکبر. هر چی می خوام بهتون حرف بد نزنم نمی گذارید که. حتماً باید هر چی از دهنم در میاد بهتون بگم؟ دیگه بی شرمی و پررویی رو به نهایت رسوندید. بسه دیگه. از من خجالت نمی کشید یک کم از خودتون خجالت بکشید. ناسلامتی بزرگ شدید. دیگه باید از اینجا بیرونتون کرد. اینه رسمش؟ والله دیگه از دست شما قلب و اعصاب ندارم. همین روزهاست که از این کارهای شما سرم رو بگذارم زمین و دیگه پا نشم. شما که بدتون نمیاد. کف و سوت و هورا راه می افته. و اینجا هم میشه جولونگاهتون.
- اِوا خدا نکنه.
- هیچ چی نگو نمی خوام چیزی بشنوم. من به جهنم، اقلاً به فكر خودتون باشید. اینطوری که شما پیش میرید تا چهار روز دیگه هیچ کدومتون اون یکی رو زنده نمی گذاره.
- اخه شما که نمی دونید که. تقصیر... .
- حرف نزن. می بینم اینقدر هنوز رو دارید که کارتون رو توجیه کنید. مگه چه مرگتونه؟ عین ... و ... به جون هم افتادید. شرم و حیا هم خوب چیزیه. تو دیگه چی می گی؟ سرتو بنداز پایین. چرا هی پا رو دم اینها می گذاری؟ خوشت میاد سر و صداشون رو در بیاری؟ هان؟ نکنه مشکل از شما هاست که سر به سر این یکی می گذارید؟ خدا شاهده اگه ببینم یک باره دیگه صداتون گوش آسمون رو کر کرده، خودم دونه به دونه می دمتون دست عباس آقا. نه اصلاً خودم گوش تا گوش سرتون رو می برم باش فسنجون درست می کنم. رحم و مروت هم دیگه سرم نمی شه. ببینم چقدر خودتون رودوست دارید.
حاج حسین بر افروخته و عصبانی رفت تو اتاق، قرص زیر زبونیش رو گذاشت تو دهنش. کتش رو انداخت رو شونه هاش و از خونه رفت بیرون. کلش کلش راه می رفت و هر چی سر راهش می دید با غیظ خاصی شوت می کرد.
پنج دقیقه ای می شد که از خونه رفته بود. جو سنگینی تو فضای خونه حاکم بود. هیچ کدومشون نمی تونست این فضای یخ زده رو بشکنه. یاغی ترینشون سرش رو آورد بالا، یکم دور و برش رو نگاه کرد. تو چشمای بقیه زل زد. چیزی جز ترس از هیبت حاج حسین که با کمی پشیمونی و احساس گناه قاطی شده بود ندید.
-حالا چرا خودتون رو باختید؟ اون هیچ وقت هیچ آسیبی به ما نمی رسونه. به نظر من رو هیچ کدوم از تهدیدهاش نمیشه حساب کرد.
-تو دیگه هیچ چی نگو. به اندازه کافی شلوغ بازیت رو در اوردی. نمی خواد برا ما احتمال صحت حرفهای حاجی رو حساب کنی. مگه ندیدی چقدرعصبانی بود؟
-یعنی باعباس آقا بر می گرده؟ -نه اون ما رو بیش از این حرف ها دوست داره. خداییش ما هم بد کردیم.
-من که هیچ کاری نكردم. اگه میخوایید تقصیری رو گردن بگیرید لطفاً از خودتون مایه بگذارید.
-اگه بنا بر اینه، که منم زیر همه چی می زنم. اون حق نداره خودش رو تبرئه کنه.
-بابا یکی به اینها بفهمونه که نباید کار رو از این خرابتر کرد. چرا نمی فهمید؟ ببینم، اگه یک ساعت حرف نزنید می میرید؟
-من که فکر می کنم رفته یه قدمی بزنه، بلکه آروم بشه و برگرده.
-اما هیچ بعید نیست دفعه بعدی بدتر از این دفعه عصبانی بشه و کنترلش رو از دست بده ها.
-یواش تر. مثل اینکه اومد. بچه ها هیچ کس هیچ چیزی نمی گه ها. -بفرما تو احمد آقا. شرمنده از کار بیکارت کردم. اینها دیگه مجبورم کردند.
-با کی داره حرف میزنه؟ نکنه... . احمد آقا کیه؟
-لحن حرف زدنش به قتل عام نمی خوره. -بگذار ببینم. اینکه من می بینم تو هم می بینی؟
-آره احمد آقا، یادم اومد.
-بابا به ما هم بگید اینجا چه خبره.
-احمد آقا، این بنده های خدا از وقتی اوردمشون تا حالا تو همین جا تو هم می لولیدند .
-پس مال همینه اینقدر به هم می پرند.
-آره یه جورایی حق دارند. باید زود تر از اینها جاشون رو باز می كردم. این قفس، همه دنیاشونه. دیگه دنیا براشون تنگ شده.
-یکی دیگه براشون میسازم که جاشون باز بشه. حسین آقا، اون هایی که با هم مشکل دارند رو از هم جداشون کن.
-باشه، دستت درد نکنه. اینطوری بهتره اقلاً اگه یک کمی از هم فاصله داشته باشند بهتره.
-همینه که قدیمی ها می گفتند دوری و دوستی.
-تا ببینیم خدا چی می خواد. ما که امیدواریم. بیایید کوچولوهای عزیزم ، اینم دون امشبتون... .
و اینگونه بود که خداوند عشق را آفرید.

پی نوشت: هر گونه ارتباط داستان فوق با مسایل مربوط به انرژی هسته ای تکذیب و نتایج و پیامدهای صلح آمیز این داستان نیزپیشاپیش محکوم می شود. امید است گامی به جلو در جهت رونق بخشیدن به گرمای این آتش، نهاده باشیم.
نتیجه اخلاقی: ندارد.
مسابقه شماره دو : نتیجه غیر اخلاقی داستان فوق را بیان کنید و در یک بند نقش اکبر آقا!!! را توضیح دهید.

Thursday, April 13, 2006

چهار شنبه سوری



سلام به همه. ديروز رفته بودم فيلم چهارشنبه سوري. بعد از ديدن مکس که فيلم هجو و در عين حال سرگرم کننده ای بود که حداقل آدم را از سينما رفتن پشيمون نمي کرد و فيلم شکلات که يه افتضاح به تمام معنا بود و مي تونم بگم تنها باري بود که از ديدن يه فيلم توي سينما پشيمون شده بودم، چهار شنبه سوري سومين فيلمي بود که توي اين چند وقت توي سينما مي ديدم. اين سومين فيلم اصغر فرهادي پس از شهر زيبا و رقص در غباره. رقص در غبار را که تلويزيون توي عید نشون داد(البته با سانسور) و فيلم قشنگي بود . چهار شنبه سوري فيلم فوق العاده خوش ساختيه. فيلم نامه فيلم خيلي خوب نوشته شده ولي از همه مهمتر بازي فوق العاده ی بازيگران فيلمه.
هديه تهراني که مدت ها بود تو سينما فيلمي ازش نديده بودم(چه قدر هم دلم براش تنگ شده بود!) خيلي جالب و متفاوت بازي مي کنه. حميد فرخ نژاد خارق العاده است. خداي بازي کردن نقش هاي عصبيه. من هميشه ياد نقش فرحان در عروس آتش مي افتم که خيلي عالي بازي کرده بود ولي توي چهار شنبه سوري يه چيز ديگه است. مطمئنا پرويز پرستويی و فرخ نژاد ستاره هاي بي چون و چراي سينماي ايران هستند. اما ترانه عليدوستي دوست داشتني ترين بازيگر فيلمه. واقعاً بي نظيره! به خصوص اين که بدونيم در زمان ساختن همين فيلم، برادرش رو توي چهار شنبه سوري از دست داده.
فيلم پر از صحنه هاي تاثير گذاره. يکيش اون تيکه که هديه تهراني داره با خواهرش درد دل مي کنه.(یهو یاد گریه کردن هدیه تهرانی آخر فیلم شوکران افتادم که چقدر کمدی بود!) آدم واقعاً دلش براش کباب ميشه. يا اونجايی که بچه اش رو مي زنه. صحنه هايی که با شوهرش حرف مي زنند يا دعوا مي کنند هم شاهکاره.
البته بقیه بازیگرانی هم که نقش کوتاهی توی فیلم دارند هم خوب نقششون را بازی می کنند. فکر می کنم یکی از عوامل موفقیت فیلم همین دقت به جزئیات باشه.
جداي از اينها چند نفر هم پشت ما توي سينما نشسته بودند که آخراي فيلم چند تا تيکه باحال انداختند که از خنده روده بر شديم . در کل فيلم واقعا قشنگي بود و اکيدا توصيه ميشه که بريد و ببينيدش .

Tuesday, April 11, 2006

از كرده پشيمان

سفري در پيش است
سفري در ره دوست
سفري سوي خدايي كه همه عالم ازوست
توشه ات كو كه سفر دشوارست
كوله بارت خاليست
سفر دور و درازي داري
نه به دل حال نياز
نه بر سر شوق نمازي داري
مي رسد روز دريغت اي دوست
رسد آن روز كه از كرده پشيمان باشي
وقت رفتن ز تهي دستي خويش
سخت گريان باشي
دردمندي و از آن بي خبري
بهر بيماري خويش
كوششي كن كه به هر دم پي درمان باشي
آيد آن دم كه ز ديدار اجل
سخت گريان و هراسان باشي
همسفر آگه باش
روز ديگر ديرست
نكند سود تو را وقت رحيل
اگر از كرده پشيمان باشي

مهدی سهیلی

Sunday, April 09, 2006

تلاش آخر ...



اینارو یه دوست خوبم برام زده بود گفتم اینجا بگم.

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!