برق و کامپیوتر81

Saturday, September 23, 2006

امروز تو دانشگاه یه دوست رو سه بار دیدم و چه روز خوبی بود



آقا ما یه رفیقی داشتیم اون قدیما(تو دبیرستان و راهنمایی) ، هیچ وقت باهاش خیلی دوست نبودم ولی اون خیلی کارای منو زیر نظر داشت (اعصاب مارو خورد می کرد هر وقت می دیدمش خودمو مجبور می شدم جمع و جور کنم و مواظب کارام باشم شما که می دونید این کار چقدر برای من سخته). خیلی دوست داشت بشینه کنار من و در مورد من حرف یزنه و حدساشو در مورد آینده ی من بگه، از قضای روزگار تمام پیش بینی هاش در مورد من بعد از سالها یکی یکی درست از آب در اومده تاحالا ( خوشبختانه) . اتفاقا آدم (معذرت می خوام) گاگولی بود . من همیشه احساس می کردم چیزای جالبی از من می دونه که شاید خودم هم ندونم ولی از طرفی به نظرم این کار خیلی لوس میومد(مثل بقیه ی کارای خودم و شما) برای همین خیلی باهاش همصحبت نمی شدم.
حالا این حرفارو برای چی زدم ؟برای اینکه آدم خیلی حقیره واقعا ، ولی خدا یه قدرت فوق العاده بهش داده که روم نمیشه بگم چیه ولی باعث میشه آدم بتونه خودشو گول بزنه تا براحتی احساس خوشبختی کنه که تا ببینیم بعدش چی میشه. مثل کسی که از بالای یه ساختمون داره سقوط می کنه و راضیه چون تاحالاش که بد نبوده.
می دونید من قبلا فکر می کردم خوشبختی و موفقیت مال آدمای احمق و سازگار ولی امیدوار و کوشاست ، ولی حالا فکر کنم اینطور نیست ، موفقیت مال آدمای خیلی خیلی زیرکه .

3 Comments:

  • حاجی، کجایی که سیّدتو کشتند؟!

    By Blogger Mehdi, at 23 September, 2006 17:33  

  • منم چند نمونه از این مدل دوستها دارم ولی مشکلشون اینه که گاگول نیستند!!!

    By Blogger iraj, at 23 September, 2006 19:20  

  • اوه اگه گاگول نباشند که خیلی افتضاحه ولی یه خوبی داره که می دونند کی باید چه چیزی رو نگفت.این رفیق ما اینو درست متوجه نمیشد و ما و جلاد بی رحم و سر نیزه و ....یه صلواتی ختم کنید

    By Blogger morteza, at 23 September, 2006 22:46  

Post a Comment

<< Home