برق و کامپیوتر81

Sunday, May 14, 2006

چند روز قبل، در دادگاه



اين دادگاه که گفته ميشه به طور غيابی برگزار شده دروغ محضه. بابا من خودم تو دادگاه بودم، نه تنها غيابی نبود بلکه کاملا هم علنی بود. اینا مي خوان بگن ما خيلی خفنيم دادگاه غيابی بر گزار ميکنيم. بی خيال بابا تازه تو این ميون از دست مهدی در رفته بود و فردی ناشناس با چهره مبدل وارد دادگاه شده بود که بعدها معلوم شد آن شخس کسی نبوده جز يک تاريخ نويس که ماجراي دادگاه رو این گونه بيان ميکنه.

"شيخ ما پس از بيان نظريه نسبيت [1] که باعث جوش و خروش تعداد عظیمی از فيلسوفان عظیم القدر گشت مورد "غحر و قظب" قرار گرفت و کار تا آنجا بالا گرفت که درويشان بزرگ خانقاه تاب تحمل نياوردند و با هم مخفيانه قسم ياد کردند که تا آنجا تلاش می کنیم که او را به دادگاهی بکشانيم و کاری کنيم که سر چوب پاره سرخ کند.

نقشه این بود که فیلسوف و درویش بزرگ خانقاه که در زمانهای قدیم رسم بود به او ویگولنزج admin نامه ای به شيخ ما بنويسد و اشکالاتی رو بر او وارد آورد، فکر درويشان خانقاه آن بود که شيخ با ديدن آن بیانیه و آن اتهامات طاقت نمی آورد و جوابیه ای خواهد نوشت، آنگاه است که به هر دلیلی حتی به علت بی احترامی به مقام بزرگ admin او را به محکمه مي کشانيم و کارش را يک سره مي کنيم و تا آنجا در ذهن خود جلو می رفتند که برای تدارک بساط هلهله و جشن و سرور بعد از قتل شیخ، پول ها خرج نمودند و شيخ پاک طینت داستان ما بی خبر از همه جا در حیله این نامردمان دورو افتاده بود.

و حال ميل دارم درون دادگاه را براي شما خوانندگان بازسازی کنم، همه حضار بر روی صندلي ها نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند، همه اعضای دادگاه آماده بودند و در واقع همه چيز مهيا بود جز متهم، تماشاچيان گويا آمده بودند مسابقه فوتبال ببينند مشغول تمرين موج مکزيکی بودند که به ناگاه بانگ بر آمد که متهم وارد مي شود، همه ساکت شدند و خيره به در نگاه مي کردند که ناگهان نور خيره کننده ای فضای سالن را پر کرد و ملت بی اختيار بر پا ایستادند و احترام شيخ را نمودند قابل ذکر است آن نور از چهره نوراني شيخ مي تابيد ولی فرقها فوکوله بين آن چهره نوراني تا چهره نوراني admin، در تاريخ آمده است شيخ داستان ما از لامپ کم مصرف استفاده مي کرده است ولی admin گويا لامپ 1000 وات در بساط داشته، به هر حال نکته اینجا است که شيخ با همان لامپ کم مصرف در همان قدم اول ورود به دادگاه فک admin رو با فرکانس کمی زد.

براي عوام فريبی هم که شده فيلسوف بزرگ خانقاه که معمولا در دادگاه ها در مقام ریيس دادگاه جا خوش می کرد دستور داد براي آنکه عدالت اجرا شود این مهم را به شخصی ديگر منتقل مي کنم و خود بر جايگاه دادستان مي نشينم، من در اینجا سخن بيش نمي گويم تا خواننده خود به این عمل ننگ آلود admin توجه کند و راست را از درست و باطل را از اشتباه تشخيص دهد!!!!

در شروع دادگاه شيخ را بدون مقدمه و یا تفهیم اتهام همانند گاليله به معرکه بازخواست کشيدند و گفتند يا بايد سر چوب پاره سرخ کنی يا اذعان نمايی که "ای که من وگفتم (منظور نظريه نسبيت) جز بر چند انسان خاص بر کسی ديگر تطبیق نفوکوله" شيخ که مي ديد هر چه باشد جان شیرین عزيزتر از آن چرت و پرت هاست که قبلا بر زبانش آمده است قبول کرد که از خر شیطان پايين آيد و يک عذر خواهي مفصل در برابر همه سنتها و مناسک به جا آورد و پس از گذران چند روز زندانی در خانه خویش به جايی خوش آب و هوا تبعيد شود. بعضی مفسران نقل می کنند که این تسلیم سریع و بی چون و چرای شیخ ناشی از مظلومیت او بوده ولی عده ای دیگر بر این عقیده اند که احتمالا زیر میزی و پشت چت حرفهایی بین مهدی و ایرج، نه ببخشید admin و شیخ رد و بدل شده که قرار است ماجرا را ختم به خیر کنند.
وليکن شيخ اجازه خواست که سخن آخر خود را بگويد و سپس از محضر دادگاه عذرخواهی کند، دادگاه که می دید نباید جلوی مردم که این حسن نیت شيخ را دیده اند ضایع شود و باید در پيشگاه مردم به عنوان مرجع عدالت آبرو داری کند اجازه سخنرانی را صادر کرد. در اینجا بود که admin بر خود لرزید. او که تا این لحظه خود را مرد پیروز این دادگاه می دید و فکر می کرد با دادن وعده های مختلف شیخ را خریده است و او را وادار به توبه کرده است هم اکنون به مرد شکست خورده این محکمه تبدیل شده بود. همه منتظر شنیدن سخنان شیخ بودند و او هیچ نمی توانست بکند.

و شيخ اینگونه فرمود "ای امير مهدی جان! ای برادر زاده من! ای خان خانقاه! ای بزرگ admina! ای عمويی! آخر تو را از من چه رسیده است که این گونه با من رفتار می کنی، پیشنهاد من این است که بیا روزی روی پل دانشکده خوب کتک کاری کنیم که خدای ناکرده دشمن شاد نشویم! آخر من که به زور تو رو به عنوان admin اینجا قبول دارم چگونه است که تو خود علاوه بر این مقام خود را در خور دادستان خانقاه می دانی؟ آيا تو در خود این "سلاهیت" را مي بينی که بر چنين جايگاه مقدسی تکيه بزنی، ای فرزند عزيز من! آنها که من گفتم اهانت نبود حمايت بود. ای امير مهدی جان! در آن دهاتی که من درس مي خواندم در اکابری که در بالای دانشکده مسنن ها بود و استاد بزرگ احسان پور [2] درس شيرين ادبيات رو بر من مي داد، به من آموختند اگر چند جايی در متن خود "رثم الخت" فارسی را به "صخره" بگيری اشکالی ندارد و اگر به جا و مناسب استفاده شود برنمک متن مي افزايد. در ضمن عمویی "رثم الخت" رو اینگونه مي نويسند نه اینگونه "رثم الخط" ..." و در اینجا بود که شیخ ماژیک خود را درآورد تا بر روی تابلوی whiteboard این کلمه را هجی کند که فیلسوف بزرگ که دیگر صورتش از عصبانیت از رنگ قرمز فرا رفته بود و به آبی گراییده بود گفت "جمعش کنید این وضع رو، دستگیرش کنید و به زندان ببرید". admin نگاهی غضبناک به رییس کرد و او بلافاصله گفت و در اینجا دادستان رای دادگاه را می خواند و بدین شکل حکم بازداشت صادر شد.

در همان اوان چند روز زندان قبل از اعدام بود که شیخ پیش خود اندیشید گویا بیش از حد نمک روی فلفل ریخته است گفت باید ایده ای دروکنم تا بتوانم دل admin را به چنگ آورم و سر خود را بر جا بگزارم. يک ایده جديد به ذهن شيخ رسید و او بلافاصله به رشد و پرورش آن پرداخت و شروع به نشر و ترويج آن بین زندانبانان نمود، پس از تکميل نظريه نام آن را نظریه "تناسب" گذاشت و کاری که کرد این بود که تماس را با admin گرفت و گفت "جون دو تايی بيا قضیه را همین جا تمومش کنیم آقا پایان ترم ها نزدیک است و اوضاع خراب قول مي دم این يکی نظريه رو وقتی خواستم چاپ کنم اسم تو رو بزارم اول مقاله!!!!" و دیگر از اینجا به بعد خبری از شیخ نداریم"

خوب ديدين تاریخ نویس هم ته ماجرا رو چه جور "تف مال" کرد من احساسم اینه که کاسه ای زیر نیم کاسست یا اینکه جون راوی هم در خطر بوده و به خاطر این آخر ماجرا رو "ماس مال" کرده فقط دو نکته باقی مي مونه
جای خوش آب و هوا کجا بود؟ و این که چه جوری شيخ قبل از آنکه admin حکم بازداشت رو صادر کنه در روز دادگاه به admin تذکر مي ده که کلمه "رثم الخت" رو درست بنويس (حکم بازداشت)، اینجاست که خواننده بايد به فکر فرو رود و بفهمد که تا به کجاست مقامات عرفانی شيخ ما که خبر دارد او از سر نهان.



[1] et al., “nazareyeye nesbeyat,” IEEE Transaction on Information Theory, vol. 6, no. 1, pp 34-27, Jan. 2008.


[2] برای اطلاعات دقیق به هر شهید اژه ای مقیم اصفهان که مراجعه کنید یک کتاب در مورد ایشان براتون حرف داره

9 Comments:

  • K1," Comment on nazareyeye nesbeyat,” IEEE Transaction on Communication, vol. 166:D, no. 11, pp 334-227, Jan. 2009.
    Abstract: He is a good student of high quality.

    By Blogger keyvan, at 14 May, 2006 23:55  

  • This comment has been removed by a blog administrator.

    By Blogger keyvan, at 14 May, 2006 23:56  

  • This comment has been removed by a blog administrator.

    By Blogger morteza, at 15 May, 2006 15:11  

  • آقا احیانا کسی صافکار سراغ نداره، فکر مرتضی را بدیم صافکاری. سر چوب پاره از خجالت سرخ میشه عزیزم.

    By Blogger keyvan, at 15 May, 2006 19:50  

  • سلام. آقا من به شدت وقت ندارم و نوشته ایرج رو یه دور بیشتر نتونستم بخونم و البته چون نوشته اش به مخلوطی از زبان های زنده و مرحوم شده دنیا نوشته شده بود چیز زیادی هم دستگیرم نشد!! انشاالله سر فرصت می خونم و کامنت مناسب را می گذارم (چهار شنبه احتمالا) در ضمن این کامنت های بالایی منو کشت، خیلی خدا بود.

    By Blogger Mehdi, at 15 May, 2006 21:35  

  • خوب من که مثله شماها صاحب سبک نیستم جمله هام ماکزیمم 5 کلمه داره کلمه هام ماکزیمم 6 حرف

    باید به بزرگواری خودتون ببخشین

    مرتضی من معذرت میخوام که بد نوشتم :D

    By Blogger iraj, at 15 May, 2006 23:45  

  • یه سوال فنی: ماکزیمم چند حرفه؟!!
    ولی ایرج جون مهم اینه که خودت حرف نداری!(مااااااچ!)

    By Blogger Mehdi, at 16 May, 2006 00:06  

  • راست میگه ایرج حرف نداری(وری مااااااچ)

    By Blogger morteza, at 17 May, 2006 21:25  

  • مرد مومن چرا کامنت پاک می کنی؟!
    خب دوست داری دیگه حتما!مگه من فضولم؟!

    By Blogger Mehdi, at 18 May, 2006 13:37  

Post a Comment

<< Home