نسل
چهار سال گذشت. و این برای من که همیشه "گذشته" و "خاطرات" تاثیر زیادی روم داشته خیلی معنی داره. چهارسال پیش، فردای چنین روزی قرار بود بریم که بالاخره شاخ این "غول"روبشکنیم. غولی که بخش عمده ای از 18 سالگی ما رو دزدید و ما با کمال میل بهش بخشیدیم تا احساس گناه نکنه! به این امید که در عوض، آینده ای بهتر داشته باشیم. اشتباه نکردیم. با کمال اطمینان می گم حماقت محضه که کسی فرصت و امکان اومدن به دانشگاه رو داشته باشه و ازش بگذره. امروز نمی خوام درباره ارزش دانشگاه اومدن بحث کنم. در آینده شاید،البته به کمک بقیه. امروز فقط می خوام برم تو کار "نوستالژی".
نوشتن این مطلب چه فایده ای می تونه داشته باشه؟ برای خودم تجدید خاطره، و برای کسانی که امسال که گذشت، سال دیگه قراره درگیرش بشن، البته اگه گذارشون این طرفا افتاد، امیدوارم، یه جور راهنمایی که اگه تو یه موقعیت مشابه قرار گرفتن، بدونن که تنها نیستن. اینم بگم که شاید از خوندن این مطلب طولانی حوصله تون سر بره. باید جای من می بودین تا الان درک کنین که چی می گم. به هر حال سعی می کنم حالی رو که داشتم، تا حدودی منتقل کنم.
اون شب 13 تیر ماه 81، ساعت حدود 10 شب بود که رفتم "بخوابم". من تا اون شب به یاد نمی آرم که هیچ وقت مشکل خواب داشته بوده باشم. اولین شب بی خوابی من هم زمان شد، شاید، با یکی از مهم ترین شب های زندگی من. من تا اون شب فکر می کردم که آدم خیلی خونسردی هستم، و واقعا هم همین طور بود. از کنکور می ترسیدم، مثل هر کس دیگه ای، و این ترس خوشبختانه باعث بی خوابی یا فلج شدن من نمی شد، باعث شد من از یه آدم بی نهایت بی نظم، و البته "فراخ ماتحت" تبدیل بشم به یه آدم با برنامه ریزی کاملا منظم و کاملا متعهد به چیزی که برنامه ریزی شده. هنوز هم وقتی به تقویمی که توش برای درس خوندن برای کنکور برنامه ریزی کرده بودم نگاه می کنم تعجب می کنم که واقعا اینا همه اش کار منه؟... و از خودم می پرسم اون آدم منظم الان کجاست؟
خلاصه، داشتم اولین شب بی خوابی رو تجربه می کردم. مدام دهنم خشک می شد و آب می خوردم. ازین طرف تخت خواب غلت(غلط) می زدم به اون طرف. and vice versa. خوابم نمی برد که نمی برد. از سفرهای پی در پی و بی ثمر به دستشویی هم دیگه ننویسم که گلاب به روتون حسابش از دستم در رفته بود. دل پیچه عجیبی داشتم. علائمی کاملا شبیه مسمومیت غذایی که البته نشونه استرس خیلی زیاد بود، نه مسمومیت. انگار تموم استرسی که باید تو این چند ماهه خودشو نشون می داد و نداده بود، جمع شده بود برای شب آخر و داشت تموم انرژی منو ازم می گرفت. خوابم نمی برد. جرات نداشتم به ساعت نگاه کنم چون می دونستم اوضاع خیلی خرابه. اما بالاخره تسلیم شدم: ساعت حدود دو و نیم بعد از نصفه شب بود و من حتی یک ثانیه هم خوابم نبرده بود. دل پیچه، خشکی دهن هم هنوز ادامه داشت، تازه، ترس از بی خوابی هم بهشون اضافه شد. جرات نداشتم کسی رو بیدار کنم و بهش بگم اوضاع چه جوریه چون این کار معنیش این بود که قبول کردم مشکلی وجود داره و حتی همین قبول کردن هم تو شب به اون مهمی فاجعه ای بود برای خودش. یادم نیست در ادامه چه اتفاقی افتاد اون شب.
تا این که ساعت حدود پنج و نیم منو از خواب بیدار کردند. چون از خواب بیدار شدم، نتیجه گرفتم که بالاخره خوابم برده بوده، حالا چه قدر؟ نمی دونم، ولی مسلما خیلی خیلی کمتر از چیزی که احتیاج داشتم. به سختی چیزی تونستم بخورم، و دیگه همه فهمیده بودن که اوضاع خرابه. برای این که وضع باز هم بد تر بشه، قبل از بیرون رفتن از خونه باز هم گلاب به روتون همون مختصری که قورت داده بودم هم تخلیه شد، البته از راه دهن. وقتی دیدم وضعیت این جوریه یه لحظه تصمیم گرفتم که بی خیال امتحان بشم. با اون حال و روزی که من می دیدم، امید نداشتم که حتی یک ساعت هم سر جلسه دووم بیارم. به هر حال به هر شکلی بود رفتم سر جلسه.
جلوی حوزه امتحانی بچه ها همه جمع بودن و عجیب که وقتی دیدمشون انگار همه چی یه دفعه عوض شد. احساس می کردم حالم به مراتب بهتر شده. یه نشونه واضح از این که تموم اون حالات از استرس بوده نه یه مشکل جسمی. با این حال بی خوابی دیشب و خراب کاری صبح کار خودشو کرده بود و می دونستم که امید زیادی نباید داشته باشم. صابونشو به تنم زده بودم که امسال پرید، باید به فکر سال دیگه باشم. و همین طرز فکر، باورتون نمی شه، به شدت به من کمک کرد. قبول کرده بودم که حالا به هر دلیل، باخته ام و همین باعث شد با آرامش کامل کامل برم سر جام بشینم. مثل کسی که، فرض کنین، مصمم مصمم شده که خودکشی کنه. دیگه این آدم از چه خطری ممکنه بترسه؟ تصادف؟ سقوط از ارتفاع؟ سکته قلبی؟ اون آماده ی آماده اس.
با آرامش عمومیا رو خیلی خوب جواب دادم. یه کم امید وار شدم. اختصاصیا رو هم به هر حال به سرانجام رسوندم. گر چه خوب یادمه تموم مدت امتحان احساس می کردم مغزم داغ داغه. وقتی چشامو رو هم می ذاشتم دیگه به سختی می تونستم بازشون کنم. ولی تسلیم نشدم. قبول کردم که چیزی برای از دست دادن ندارم و تا آخرش دووم آوردم.
دنباله این مطلب چی باید بنویسم؟ فکرشو بکنین اگه اون روز صبح من تصمیمم رو برای نرفتن سر جلسه عملی کرده بودم، چه قدر سرنوشتم ممکن بود عوض بشه. الان کجا بودم؟ خدا می دونه.
فکرشو که می کنم می بینم شایدم من خیلی خوش شانس بودم که استرس من شب قبل از کنکور و نه سر جلسه، خودشو نشون داد، گرد و خاکشو کرد و رفت و گذاشت سر امتحان به کارم برسم. خیلیا رو می شناسم که استرس سر جلسه کار دستشون داد.
شاید نباید مطلبو این جا تموم کنم، شاید می طلبه یه نتیجه گیری ای، چیزی در ادامه بنویسم ولی اصلا نتیجه ام نمی آد!
یک جهان حادثه در پشت نگاه من و توست/
لحظه ها گر نخروشند گناه من و توست
تیک تاکی که ز گیتار زمان می خیزد/
تپش زیستن آه به آه من و توست
باغ آیینه نمایش گر پاییز شده است/
بس که افسرده ز تکرار نگاه من و توست
یک جهان پنجره می خواندمان برخیزیم/
چشم انداز زمان چشم به راه من و توست
این همه دود نفس ابر حریق قفس است/
پرده ی روز و شب و هفته و ماه من و توست
ننشینیم و به دیوار سکون تکیه دهیم/
در و دیوار در آینده گواه من و توست
**بهمن رافعی**
پ.ن.: (قابل توجه مهدی) این استرس هیچ ربطی به اون "استرس" که من و مهدی می شناسیم نداره. اون اسم خاصه! "استرس" با ما به ازین باش! (مهدی به نظر تو، "استرس" وبلاگمونو می خونه؟!)

7 Comments:
نمی دونم چرا.اما من با اینکه از چند ماه قبل از کنکور يک استرس نسبی ( و البته نه غیر عادی) داشتم.اما شب کنکور به شدت راحت خوابیدم، بر خلاف خیلی از دوستام که بی خوابی واسترس بد جوری نتیجهء زحماتشون را به باد داد.ا
By
Anonymous, at 04 July, 2006 21:21
علی جون من رو هم پایه کردی که یه بار قضیه کنکور دادنم ور بنویسم. واقعا حس غریبی بود.
بعدش هم علی جون دهنمون رو سرویس کردی با این پست زدنت . تلاش کن یه کم خوشگل تر بشه ! دمت گرم.
By
Mehdi, at 04 July, 2006 21:58
استرس ؟!!!!؟
چرا ما از اين چيزا نداريم
By
morteza, at 05 July, 2006 01:57
جناب آقای امیر مهدی شمسی دامت ادیتاته:
از امروز و از همین لحظه اختیار ادیت کردن پست های این جانب به شما واگذار می شود (ادمین شدی باید جورشم بکشی داش)
و در ضمن مرتضی، فکر کنم از چهار حال خارج نیست:
1.دروغ می گی.
2.آدم نیستی.
3.1و2 صحیح است.
4.هیچ کدام.
By
ali, at 05 July, 2006 15:54
هيچ كدام چي؟
By
morteza, at 06 July, 2006 09:18
هیچ کدام چی یعنی چی؟ یکی شو انتخاب کن برو سر تست بعدی اینقد که گیر نمی دن.
By
ali, at 06 July, 2006 10:22
چي؟
By
morteza, at 06 July, 2006 22:49
Post a Comment
<< Home