از بنده سلامٌ علیکم
فکر نکنيد از اين فحش ها که داديد بهم برخورده ها، نشستم حساب کردم ديدم طبق فرمول خودم الان بعد از سالی نوبت منه که يک چيزی بنويسم. تعجب نکنيد. حساب کردن هم بلدم، اون هم با انگشت های پاهام. مهم نيست که اين فرمول چيه، مهم اينه که هر چی زور بزنيد نمی تونيد کشفش کنيد. بابا آخه يکی نيست به علی بگه چرا اينقدر می نويسی که ننوشتن بقيه به چشم بياد. فکر کردی بقيه بلد نيستند هر چي به فكر نداشتشون نمی رسه رو بنويسند؟ که خوب اگه بلد بودند می نوشتند. اما ايول، علی ادامه بده نا اميد نشو.
جونم براتون بگه که منم امسال بعد از يک سری اعمال شاقه آخرش کار آموز شدم اونم چه کار آموزی. برای من که همين جوری الافی طی می كردم اينکه روزی 8 ساعت دست به سينه بشينم سر يک کاری خيلی فشار داره. مخصوصا که رییست آشنا باشه.
آقا يه ریيس دارم توپ، خدا، محشر. هر روز صبح کله سحر می رم اونجا. من هميشه نفر دومم. اونجا رو آب و جارو می کشم تا ریيس جون بياد. اما دريغ از محل. اينقدر که اصلاً ما رو آدم حساب نمي کنه. حساب می كرد بايد بهش شك می كردم. اون روزا چی بود حالا... . ايرج جون اقلا بيا شرکت تا کفشات رو واکس بزنم.
از بس ايرج رو نمي بينم عوضش هر روز مسيح تو چشمامه. خسته شدم از بس با هم رفتيم ناهار خورديم . علی هم که هر چند وقت يک بار مياد زير چشمی يه نگاهی ميکنه و ميره. راستی مرتضی، تو هنوز معلوم نيست که کجا بايد کارآموزی بری؟ مهدی جون دلم برات تنگ شده.
ها يه وقتی رو قرار بگذارين هم ديگه رو ببينيم. خوبه؟ خوب پس زمان: هر کي هر وقت حالش رو داشت . مکان: مهديه تهران.

1 Comments:
I like it! Keep up the good work. Thanks for sharing this wonderful site with us.
»
By
Anonymous, at 11 August, 2006 06:47
Post a Comment
<< Home