چه می کنه این علی
ایییییییول بابا خیلی حال کردم. بالاخره رگ گیرت ملت زد بالا و شروع کردن به نوشتن. مهدی جان آخه مراعات حال منو بکن بابا. نمی گی از من بی جنبه این قدر تعریف کردن خطرناکه؟! روزی بیست باااااااارررررررررر؟! منم حساس، حالا دیگه شبا خوابم نمی بره از درد مسئولیت.
باورتون می شه؟ مسیح پست گذاشته این هوا! تازه هیچیش هم کپی پیست نکرده. کیوان هم از بس هندونه و غیره زیر بغلش گذاشتیم گیرتی شد پست گذاشت. ایرج هم که مخلصیم در بس.
راستی یه تذکر آیین نامه ای: مجبور نیستین هر بار که پست می ذارین اولش سلام کنین. البته هر جور دوست داشتین پست بذارین ولی از ما گفتن.
همه هم که با پیشنهاد افزایش جمعیت موافقن (نمی دونستم این قدر زود اجرایی می شه! اون پایینو نگا کنین. دو و پنجاه و هفت دقیقه که به وقت احمدی نژاد می شه یک و پنجاه و هفت دقیقه، اونم از نوع AM! نمی دونم چرا من فکر می کنم آدم شبا باید بخوابه؟!).
خودمم روی مخ small کار می کنم شاید اونم اومد عضو شد. بار شبکه ای وبلاگ می ره بالا یه کم! می تونیم یه بخش FAQ راه بندازیم small بشه مسئولش. خداییش آچار فرانسه ایه برای خودش! البته زیاد امیدوار نباشین.
راستی اگه مایکروسافت استخدامتون نکرد زیاد ناراحت نشین (متن زیر از این جا برداشته شده، من تایپش نکردم. در نتیجه یه کم با سبک نوشتن من فرق داره. به خصوص این که مردده محاوره ای بنویسه یا لفظ قلم. و در ضمن به راست و دروغش هم کاری نداشته باشین):
مرد بي کاری برای سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شديد، آدرس ايميلتان را بدهيد تا فرمهاي مربوطه رابرای شما بفرستم تا پر کنيد و همينطور تاريخي که بايد کار راشروع کنيد..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي نداريد. و کسي که وجود خارجي ندارد، شغل هم نميتواند داشته باشد.»
مرد در کمال نوميدي آنجا راترک کرد. نميدانست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کند. تصميم گرفت به سوپرمارکتي برود و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخرد. يعد خانه به خانه گشت و گوجهفرنگيها رافروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش را دو برابر کند. اين عمل را سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خانه برگشت. مرد فهميد ميتواند به اين طريق زندگی اش را بگذراند، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر برودو ديرتر برگردد خانه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يک گاري خريد، بعد يک کاميون، و به زودي ناوگان خودش را در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد تبدیل به يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاشده بود . شروع کرد
تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کند، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيرد. به يک نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي را انتخاب کرد. وقتي صحبتشان به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل نداريد، ولي با اين حال توانستيد يک امپراتوري در شغل خودتان به وجود بياوريد. ميتوانيد فکر کنيد به کجاها ميرسيديد اگر يک ايميل هم داشتيد؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً ميشدم يک آبدارچي در شرکت مايکروسافت.»

4 Comments:
آره
By
morteza, at 25 July, 2006 00:47
کی گفته آدم باید شبا بخوابه؟هان؟نه مرگ من!
By
Anonymous, at 25 July, 2006 02:26
ایول کارت درسته علی
By
iraj, at 25 July, 2006 09:20
I like it! Keep up the good work. Thanks for sharing this wonderful site with us.
»
By
Anonymous, at 11 August, 2006 13:49
Post a Comment
<< Home