محکوم به زندگی
حتما همتون می دونید که استعداد به هم ریخته شدن روحی روانی من یه چیزیه در حد تیم ملی. عرض به خدمتتون که نمی دونم چرا هر موقع وقتی می رسه که باید یه تصمیمات عمده در مورد آینده بگیرم، به شکل مفتضحانه ای مسائل مختلف به هم گره می خوره. شاید هم موقع گره خوردنه که من به فکر تصمیمات عمده می افتم، الله اعلم.
من قبلا هم گفتم که برنامه عمده ام برای آینده این بود که برم به یه جایی که اسمش خارج باشه و خوب دیدم وقتی آدم همین جا بلد نیست زندگی کنه، می خواد بره خارج چه غلطی بکنه. این برنامه که به نوعی کله پا شد، عملا توجیه فنی درس و مخش فعلی من هم نابود شد و من موندم و یه تز و آینده ای که دوباره مبهمه. چندین ماهه که معلوم نیست دارم چه کار می کنم و می خوام چه کار کنم. طبعا چنین وضعی بالاخره به مرحله بحرانی می رسه و آدم سرانجام زنگ خطرهاش به صدا در میاد. سر انجام فکرهای من به آینده و این که چی باید باشه این آینده یه نتیجه نسبتا جالب داره، و اون این که باید شاد باشم و خوش بگذره بهم. یعنی من نمی دونم در آینده دقیقا چه کاری باید بکنم و کجا برم و چی باشم، باید یادم بمونه که در طی این مسیر، از زندگی از شاد بودن و خوش گذروندن غافل نشم. لذت بردن از زندگی خیلی مهمه، این که یه شب با دوست یا دوستانت بلند شی بری سرخوشانه یه فست فود نکبتی بزنی تو رگ، بری کوه و از اون بالا پایین رو نگاه کنی، فیلمای درپیت تماشا کنی، ساعت ها بشینی در مورد مسائل مزخرف بحث و تبادل نظر کنی، دیوونگی کنی و خلاصه برای زندگیت جنبه های غیر جدی و سرخوشانه هم قائل بشی، بی نهایت اهمیت داره تو کیفیت زندگی، اگه این کارو نکنی کم میاری مث چی. اصلا می مونی تو جایی که حس می کنی هیچ امید و آینده ای نداری، حس می کنی حقتو تو زندگی خوردن، کلاه سرت رفته، به روغن سوزی افتادی و...
زندگی رو نباید جدی گرفت، وقتی فکر می کنی که چه راحت ممکنه این زندگی که خیلی برای آینده اش می ترسیدی تو یه چشم به هم زدن تموم شه، سرتو بذاری زمین و تمام، می فهمی که جدی گرفتن این دنیای لعنتی و این زندگی لعنتی تر خیلی ریسک بزرگیه.
چیز دیگه ای که به نظرم مهمه داشتن مشاور متخصص در هر زمینه اس، مشاور یعنی کسی که بشه به نظرش اعتماد کرد تو اون زمینه، مثلا اگه می خوای اسگل بازی در بیاری باید بری سراغ یه اسگل اساسی، اگه می خوای خوش بگذرونی باید بری سراغ متخصص خوش گذروندن و به نظرشون اعتماد کنی.
یه جایی خوندم نوشتن برای به خاطر سپردن نیست، برای از یاد بردنه، دارم می نویسم که یادم بره...
پ. ن.: دیگه این که هیچ چیز آینده رو پیش بینی نکنم، وقتی به مسیری که زندگیم توی یک سال گذشته طی کرده فکر می کنم، باورم نمی شه که چه ها که در این مدت برای من اتفاق افتاده. در طول یک سال دیگه چه چیزایی رو تجربه خواهم کرد؟ خدا می دونه و بس، پیش بینی کار من نیست...
من قبلا هم گفتم که برنامه عمده ام برای آینده این بود که برم به یه جایی که اسمش خارج باشه و خوب دیدم وقتی آدم همین جا بلد نیست زندگی کنه، می خواد بره خارج چه غلطی بکنه. این برنامه که به نوعی کله پا شد، عملا توجیه فنی درس و مخش فعلی من هم نابود شد و من موندم و یه تز و آینده ای که دوباره مبهمه. چندین ماهه که معلوم نیست دارم چه کار می کنم و می خوام چه کار کنم. طبعا چنین وضعی بالاخره به مرحله بحرانی می رسه و آدم سرانجام زنگ خطرهاش به صدا در میاد. سر انجام فکرهای من به آینده و این که چی باید باشه این آینده یه نتیجه نسبتا جالب داره، و اون این که باید شاد باشم و خوش بگذره بهم. یعنی من نمی دونم در آینده دقیقا چه کاری باید بکنم و کجا برم و چی باشم، باید یادم بمونه که در طی این مسیر، از زندگی از شاد بودن و خوش گذروندن غافل نشم. لذت بردن از زندگی خیلی مهمه، این که یه شب با دوست یا دوستانت بلند شی بری سرخوشانه یه فست فود نکبتی بزنی تو رگ، بری کوه و از اون بالا پایین رو نگاه کنی، فیلمای درپیت تماشا کنی، ساعت ها بشینی در مورد مسائل مزخرف بحث و تبادل نظر کنی، دیوونگی کنی و خلاصه برای زندگیت جنبه های غیر جدی و سرخوشانه هم قائل بشی، بی نهایت اهمیت داره تو کیفیت زندگی، اگه این کارو نکنی کم میاری مث چی. اصلا می مونی تو جایی که حس می کنی هیچ امید و آینده ای نداری، حس می کنی حقتو تو زندگی خوردن، کلاه سرت رفته، به روغن سوزی افتادی و...
زندگی رو نباید جدی گرفت، وقتی فکر می کنی که چه راحت ممکنه این زندگی که خیلی برای آینده اش می ترسیدی تو یه چشم به هم زدن تموم شه، سرتو بذاری زمین و تمام، می فهمی که جدی گرفتن این دنیای لعنتی و این زندگی لعنتی تر خیلی ریسک بزرگیه.
چیز دیگه ای که به نظرم مهمه داشتن مشاور متخصص در هر زمینه اس، مشاور یعنی کسی که بشه به نظرش اعتماد کرد تو اون زمینه، مثلا اگه می خوای اسگل بازی در بیاری باید بری سراغ یه اسگل اساسی، اگه می خوای خوش بگذرونی باید بری سراغ متخصص خوش گذروندن و به نظرشون اعتماد کنی.
یه جایی خوندم نوشتن برای به خاطر سپردن نیست، برای از یاد بردنه، دارم می نویسم که یادم بره...
پ. ن.: دیگه این که هیچ چیز آینده رو پیش بینی نکنم، وقتی به مسیری که زندگیم توی یک سال گذشته طی کرده فکر می کنم، باورم نمی شه که چه ها که در این مدت برای من اتفاق افتاده. در طول یک سال دیگه چه چیزایی رو تجربه خواهم کرد؟ خدا می دونه و بس، پیش بینی کار من نیست...

6 Comments:
علی به شدت با اون بخش سرانجام افکارت موافقم. ماها (حداقل خود من) یاد نگرفتیم از زندگی با همهی کوفتی بودنش لذت ببریم. خودمون رو توی گذشته یا آینده اسیر کردیم و فکر اینکه الان هم میشه خوش بود رو بیخیال شدیم. ته همهی این چیزا اینه که یه پولی دربیاری و اونم تازه واسه اینکه از زندگیت لذت ببری. یعنی فقط باید یه چیزی باشه که احساس کنی بهت داره خوش میگذره. و من شدیدا آرزومه که به اون نقطهای برسم که با خیال راحت کتاب بخونم، چیز بنویسم و خوشحال بودن رو حس کنم. چیزی که خیلی وقته از دستش دادم. اینکه خوشحال باشم و فکرم مشغول هیچ چیز کوفتی دیگهای نباشه.
By
مهدی, at 29 May, 2010 13:42
آره، واقعا یکی از مزخرف ترین دوران زندگی من وارد شدن به آی یو تی بود. راستشو بخوای بسی خوش حالم که اقلا قبلش مثلا توی اژه ای یا همچین جایی نبودم. مهارت های زندگی و شاد زیستن رو یاد که نگرفتیم، همه چیزمونم زیر دغدغه های احمقانه له شد. اگه می شد دوباره بیام دانشگاه جایی می رفتم که آدمای با حالی داشته باشه. حالا شاید ناشکری می کنم و زیادی جو گیر هستم. اینو می دونم که تو شرایطی هستم که قضاوتام زیاد هم قابل اطمینان نیست.
By
ali, at 29 May, 2010 14:20
En harfha dorost, vali age vaghean behesh bavar darim chera anjmesh nemidim? En maharathaye khosh budan cheye ke ma yadesh nagereftim? va aya dige zamanesh gozashte? En chizeye ke man az kheili ha mishnavam ke e ma 30 salemune dige az ma gozashte!
Man fekr mikonam en didgah yek kam mitune moshkel dashte bashe, khosh gozaruni maharati nemikhad, shayad hameye enha talasheye baraye tojih kardan zamanhayi ke khosh nabudim! Nemigam ba vojoud moshkelate zendegi, khosh budan kare rahateye! chizi ke mikham begam ene ke khosh budan bish az maharat neyaz be erade dare ...
By
iraj, at 29 May, 2010 19:23
ایرج، مسئله رو درست تشریح می کنی، کاملا درست. ولی یکی از چیزای عجیب در این رابطه اینه که اکثر ماها از جمله خود من، نمی دونستیم که اساسا می شه جور دیگه ای هم زندگی کرد. من واقعا نمی دونستم. این که میگی دیر نیست هم به نوعی درسته به نوعی غلط. به هر حال همیشه بخشی از چیزایی رو که در وقت مناسبش انجام ندی از دست میدی. ولی خوب درسته که حالا غر زدن هم اون موقع ها رو بر نمی گردونه. ه
By
ali, at 30 May, 2010 08:58
Ghabule, yek serish momkene gozashte bashe, vali man ehsas mikonam yek hajme kheili khubish mude ke adam hatta vaght emikone unha ro kamel anjam bede ... :D
By
iraj, at 31 May, 2010 19:30
آره ایرج، موافقم. ولی کلا که مرغ همسایه غازه، آدم فکر می کنه کیلومتر ها از قافله آدمای خوش حال عقب مونده :) استارت زدن هم با توجه به این که اینرسیمون روز به روز بیشتر می شه حسابی انرژی می بره از آدم.
By
ali, at 01 June, 2010 17:48
Post a Comment
<< Home