برق و کامپیوتر81

Saturday, November 04, 2006

حدیث دوست


بذارید خیلی بی مقدمه بپرسم، به نظرتون اون هم وبلاگ ما رو می خونه؟! اصلا می دونه یه همچین جایی هست؟ خیلی دوست داشتم می دونست، می خوند و می نوشت... قبل از این که خیلی دیر بشه! ولی حیف که نشد. نتونستم، نمی دونست و نشد. دوست داشتم برای یه بار هم که شده نظرشو بشنوم. نمی دونم ولی تو خیلی از چیزهایی که نوشتم احساس می کردم با اون دارم حرف می زنم با لحن همیشگی خودم، نه اون جوری که بگه "مشکوک می زنی دیوونه!". یه جورایی با ذوق بود، شیطنت کودکی رو هنوز حفظ کرده بود. من عاشق کسایی ام که خرده شیشه و بدجنسی از تو نگاهشون موج بزنه، بهتره بگم شیطنت یا خنده های زیرکانه. بعضی وقت ها که فکر می کنم همه مون بزرگ شدیم یا مجبوریم اداشون رو دربیاریم لجم می گیره. یاد خواب های عجیب و شیرینی افتادم که شب های قبل از کلاس مدار مخابراتی می دیدم. نمی دونم چه ربطی داشت. یاد اون روز که نوشتم "به عمری یک نفس با ما چو بنشینند بر خیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند"...

می خواستم ادامه بدم، این قدر چیز مونده که ننوشتم اما ... در هر صورت گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم! تو را من چشم در راهم فقط برای آبیاری اون نهالِ شوقِ مانده در خاطر!

پی نوشت: چی شد که این جوری شد؟!

1 Comments:

  • یه چیزی نوشتی مهدی که کامنت گذاشتن روش خیلی سخته. چه گویم که ناگفتنش بهتر است

    By Anonymous Anonymous, at 06 November, 2006 00:50  

Post a Comment

<< Home