برق و کامپیوتر81

Sunday, September 11, 2005

بر ما چه گذشت



سلام به همه . (همچين ميگم همه انگار چند نفر اين وبلاگ رو ميخونند!) طبق معمول بايد بگم اين چند وقت که نبودم چه اتفاقهایي افتاده . خب از اولش شروع مي کنم . دليل اصلي غيبت من اين بوده که حدود 20 روز پيش مادرکامپيوترم... ببخشيد مادربردکامپيوترم سوخت .(غم سوختن مادربرد را مادربرد سوخته مي داند!) خلاصه اين چند وقته خيلي عذاب کشيدم. زندگي بدون کامپيوتر خيلي سخته و از اون سختتر زندگي بدون اينترنت ، به خصوص که اين تابستون تقریبا به جز مواقعي که خواب بودم پاي کامپيوتر بودم . خلاصه که دهنمون تا اندازه ای صاف شد . تقريباً ازعالم و آدم بيخبر بودم و خب طبیعتا تمام off هام هم دود شده رفته هوا .
بالاخره امروز کامپيوتر رو با سلام صلوات آورديم خونه ."آخي چقدر دلم برات تنگ شده بود . الهي دورت بگردم . نگفتي مهدي 20 روز بدون تو چي کار کنه . الهي قربون اون قارقار fan ات برم! الهي قربون هن هن کردنت موقع بالا اومدن برم! بذار اون کیس (case) خوشگلتو ماچ کنم جيگر !" دلم واسه اين کيبورد لعنتي که بک اسپیسش هم خرابه تنگ شده بود . آخ که چقدر دلم واسه صدای گوشنواز مودم تنگ شده بود . الهي درد و بلاي تموم سايت هايی که تو اين چند وقت فيلتر شدن بخوره تو سرم ! (راستي کسي آدرس فيلتر نشده از گويا نداره؟) واي چند وقت بود از دسته گلهاي رییس جمهور محبوبمون بي خبر بودم . دلم واسه ابراهيم نبوي هم شديدا تنگ شده بود . دلم داشت واسه ميل باکسم که Unread Message ها داشتن توش پر پر ميزدند غش مي رفت ! خلاصه من برگشتم به همراه عزيز دلم .
اما تو اين چند وقت چي کارا کردم . اول که دو سه روزي گيج و منگ بودم هي ميومدم تو اتاق جاي خالي محبوبم! رو مي ديدم اين بغض گلوم رو ميگرفت . کم کم داشتم ديوونه مي شدم. (خودمونيم مگه قبلش نبودم ؟!) خلاصه يهو ياد اين افتادم که مهدي مگه تو همونی نبودي که تو تابستون تا بيست تا رمان توپ نميخوندي روزگارت نميگذشت ، ولي امسال چي؟ يهو از خودم خجالت کشيدم . از اول تابستون تا اون موقع فقط 30 صفحه از 525 صفحه ی کتاب عشق در سالهاي وبا از مارکز رو خونده بودم . خلاصه يهو به رگ کتابخونيم برخورد و شروع کردم به خوندنش . همچين اسم بي مسمايی هم نداشت تو اين هاگير واگير وبا . کلا کتاب بدي نبود . به پر ماجرايی و با حالي صد سال تنهایی نبود ولي کلا قشنگ بود . کلي هم نکات آموزنده! از توش يادداشت کردم که يه بار اگه روم بشه واستون مينويسم .بعدش هم کتاب همسايه ها از احمد محمود رو خوندم که کتاب قشنگي بود و نثر روان احمد محمود باعث شد که کتاب رو خيلي سریع ، تقريباً تو يه روز و نصفي بخونم .(پونصد صفحه بيشتر نبود البته.) الان هم پايه بودم شادکامان دره قره سو رو شروع کنم که يه كتاب کت و کلفت بالاي 1000 صفحه ای است .ولي فعلا که کامپيوتر درست شده و احتمالا بايد بيخيالش شم . راستي يه کتاب فروشي مشتي تو چهار باغ پيدا کردم که لا مصب(لامذهب!) هر کتاب کوفتي قديمي که بخواين توش پيدا ميشه . فقط خيلي شلوغ پلوغه . وقتي رفتم تو يارو داشت به يکي يه کتاب شعر ايرج ميرزا ميفروخت . طرف دنبال يه شعر ميگشت که سانسور نشده بودن کتاب رو چك کنه، سه سوت واسش پيدا کردم ، يارو كلي کفبر شد . نزديک بود يه ديوان خاکشير هم ببنده به نافمون . بعد كلي کتاب آورد که خيلي هاشو خونده بودم ، طرف هم خوشش اومد . حالا يه بار بايد سر فرصت برم چهار تا کتاب توپ ازش بخرم .
حركت خفن ديگه هم اين بود که بعد از هزار سال با يکي از دوستاني که با هم يه 20 -30 تا فيلمي رفته بوديم ولي چند وقتي بود که فرصتش نشده بود رفتيم سينما . آقا چشمتون روز بد نبينه رفتيم فيلم هنري ببينيم ارواح شيکممون . من نميدونم کي گفته بايد بيد مجنون رو تو سينما سپاهان نشون بدن . سينما سپاهان رو فوقش ميتونند توش "الو الو من جوجوام" رو نشون بدن . اما خب گفتیم حتماً يه جوري درستش کردند . وسط فيلم يهو پرده سفيد شد ، معلوم نشد چه گندي زدند . فکر کنم فيلم از وسط جر خورده بود . بعد از چند دقيقه يهو برق رفت . باغ وحش يا تونل وحشت ميرفتيم سنگينتر بود.چند تا از بندگان خدا هم داشتند توی تاریکی با هم مهرورزی می کردند ! بعد از ده دقيقه با موتور برق فيلم رو نشون دادند ولي ما بايد در كنار لذت بردن از بازي پرويز پرستويی صداي روحنواز موتور برق رو هم تحمل ميکرديم . خلاصه به هزار بدبختي فيلم رو ديديم . فيلم بدي نبود ولي اينقدر گند زدند به فيلم با اين نشون دادنشون که نتونستيم با خيال راحت با فيلم حال کنيم . يهو يادم افتاد که يه بار چند سال پيش تو جشنواره رفتيم بچه هاي آسمان . اون دفعه هم رفته بوديم فيلم هنري ببينيم و اين حرفا. به سرمون زد دو تا از رفيق باحالامون را هم ببريم . آقا اينقدر اينا تو سينما مسخره بازي در آوردند که حد نداشت ، تا دو رديف از جلو و عقبمون از ملت خالي شد . انگار رفته بوديم فيلم کمدي بسکه خنديديم .خلاصه به ما نيومده مثل آدم فيلم از مجيد مجيدي ببينيم .
يه کم هم درباره جعبه جادويی بگم . خدا نصيب گرگ بيابون نکنه اين صدا و سيماي جمهوري اسلامي رو . اين چند وقت که بر حسب اجبار و از سر ناچاري بعضي وقتها مي نشستم جلو تلویزیون ، مي خواستم خودم رو حلق آويز کنم . فرض کنيد اينترنت نداشته باشيد و بخواهید اخبار رو از صداي آقاي بابان بشنويد . صبح تا شب قضيه اين بود که امريکايی هاي بي عرضه نميتونند مرده ها رو از تو شهري که 80 درصد زير آبه جمع کنند . طرف همچين با شور و شعف از متلاشي شدن اجساد امريکايی ها حرف ميزد که آدم خيال مي كرد عروسي ننه شه ! يکي هم اين مولودي خوندن هاي اين حاج مايکل جکسون اينا منو کشته . تو رو خدا فرق تولد و شهادت رو نميدونند . يه مرتيکه که تا توي مردمک چشماش ريش داره رو مي آرند شروع ميکنه عربده زدن و خزعبلات گفتن . همچين هم با تمام امام ها خودمونيه و همه رو به اسم کوچيک صدا ميزنه و در مورد ولادت و ختنه سرون و استغفرلله بقيه زندگي امام ها چيز ميدونه که نگو . داشت مي گفت امام تنهايی نشسته بود داشت گريه مي كرد . مي خواستم بهش بگم ، آخه مردک اگه امام تنها بودند کي اومد به تو خبر داد . حالا اونا به کنار ، اين ابله هاي پيراهن رو شلوار که با ريشهاي يکي بود يکي نبودشون همچين با ذوق ميشينند دست ميزنند . من نميدونم اگه آدم مثل احمقها دستاشو بگيره بالا و دست بزنه طوري نيست ولي اگه دستش پايین باشه ميشه کف و سوت و سوسولبازي! آقا اصلاً به من چه . بذار اينا هم خوش باشند .
اين کابينه گل و بلبل هم که نورعلی نوره . وزير کشاورزي شماره موبايل ميده به ملت . بايد يه بار بهش زنگ بزنم که بابا جون وقتي يکي ازت سئوال ميپرسه نگو هان بگو بله . من نميدونم اين در و دهاتي ها رو از پشت کدوم کوه آوردن وزير کردند . اين وزير علوم هم خيلي كارش درسته . ازش ميپرسيدند چه برنامه ای واسه دانشگاه ها داريد ، مي گفت بايد رابطه حوزه و دانشگاه را تقويت کنيم. منظورش اين بود که بايد فاتحه دانشگاه رو بخونيم روش نشد اين طوري گفت . نماينده اصفهان هم گفته که استادها بايد به کساني که حجابشونو رعايت ميکنند نمره اضافه کنند و اونهایی که آستين كوتاه ميپوشند رو بندازند و اين حرفا . به جون خودم راست ميگم اگه لینکش رو پیدا کردم می گذارم . خلاصه فکر کنم از ترم ديگه همه مون بايد چادر مقنعه سرمون کنيم . تو رو خدا فقط يه لحظه رضا حيدر پور رو تصور کنيد که پا ميشه و در حاليکه چادرش رو سخت به خودش پيچيده ، از يکي از استادا يه سئوال ميپرسه . بعد رو شو مي گيره ميشينه . يا يه لحظه ... (به دليل اينکه ما جونمون رو دوست داريم از ذكر بقيه مثال ها معذوريم!) شما فکر مي کنيد اگه اينجوري بشه کي شاگرد اول ميشه و کي مشروط ؟(جواب مسابقه رو پست کنيد و يه چادر عربي و یه شلوار پارچه ای خمره ای پیلی دارجايزه بگيريد ! در ضمن ما رو هم از نون خوردن نندازيد.)
هنوز هم دلم ميخواد بنويسم . شما هم بعد از دو هفته دستتون به کيبورد خودتون ميخورد ول نميکرديد . ولي خب فکر کنم واسه اين دفعه کافيه . خلاصه اين بود آنچه بر ما گذشت در اين مدت.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home